ویرگول
ورودثبت نام
Mosio
Mosio....
Mosio
Mosio
خواندن ۲ دقیقه·۱۳ روز پیش

شهریاران

بخش اول ـ قسمت بیست و پنجم

رایان در کنار فرخ، پیشاپیش سپاه خاوران حرکت می‌کرد.

فرخ فرماندهی پنج هزار سرباز خاندان وندیار را برعهده داشت و رایان دو هزار نفر از افراد گارد شاهی را هدایت می‌کرد.

هنگامی که به بلندی مشرف بر رودخانه راوند رسیدند، هر دو اسب‌هایشان را متوقف کردند.

اردوی تاردین‌ها در آن سوی رودخانه گسترده شده بود.

پرچم‌های سیاه در باد می‌رقصیدند. صدها آتش اردو در دشت روشن بود و ردیف بی‌پایان چادرها تا افق امتداد داشت.

فرخ تنها چند لحظه نگاه کرد.

همان چند لحظه کافی بود.

پیک یا خائن بود...

یا شمارش بلد نبود.

تعداد تاردین‌ها دست‌کم دو برابر چیزی بود که گزارش شده بود.

رایان لبخند زد:

«پسرعمو، اگه نمی‌شناختمت فکر می‌کردم ترسیدی.»

فرخ نگاهش را از اردو برنداشت:

«من از چیزی نمی‌ترسم. ولی بلدم بشمارم.»

سپس به صفوف دشمن اشاره کرد.

«باید فوراً به شاهشهر خبر بدیم. این تعداد سرباز برای یه حمله مرزی نیست.»

رایان خندید.

«برای همین هیچ‌وقت شهریار نمی‌شی.»

فرخ بالاخره به طرف او برگشت.

رایان ادامه داد:

«تا نیروی کمکی برسه، نصفشون فرار کردن. باید قبل از اینکه فرصت جمع شدن پیدا کنن بهشون ضربه بزنیم.»

«یا قبل از اینکه ما فرصت فکر کردن پیدا کنیم، کشته بشیم.»

رایان شمشیرش را از نیام بیرون کشید و نوک آن را به سمت فرخ گرفت.

«برام عجیبه چطور صاحب شش نشان شدی.»

چشمان فرخ باریک شد.

زخم کهنه روی صورتش از شدت انقباض عضلات تکان خورد.

رایان لبخند زد.

«امشب به اردوگاهشون شبیخون می‌زنم. فردا هم سر فرمانده‌شون رو برای همسرم هدیه می‌فرستم.»

سپس افسار اسبش را کشید و به سمت اردوگاه خاورانی‌ها تاخت.

فرخ به رفتنش خیره ماند.

احساس می‌کرد مرتکب اشتباه بزرگی شده است.

به حرف‌های کازروس اعتماد کرده بود.

به حرف‌های رایان اعتماد کرده بود.

و حالا پنج هزار نفر از بهترین جنگجویان خاندانش را به جایی آورده بود که بیشتر به قتلگاه شباهت داشت تا میدان افتخار.

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

دروازه‌های قلعه باز شد.

راشا با تمام سرعت وارد شد.

اسبش از خستگی کف کرده بود و بخار از بدنش بلند می‌شد.

او پیش از آنکه حیوان کاملاً متوقف شود، از زین پایین پرید و به طرف مقر فرماندهی دوید.

چند سرباز با دیدنش جا خوردند.

خبر بازگشتش مثل باد در قلعه پیچید.

جمشید اولین کسی بود که به استقبالش رفت.

او را محکم در آغوش گرفت.

«آفرین پسر. بالاخره برگشتی.»

اما راشا انگار صدایش را نمی‌شنید.

نگاهش از روی همه گذشت تا روی مهران ثابت ماند.

با قدم‌های بلند خودش را به پدر رساند.

عرق روی صورتش نشسته بود و نفس‌هایش بریده بود.

«پدر... النسانی‌ها تا الان باید وارد شهرهای مرزی شده باشن. بهتون گفته بودم. باید زودتر حرکت می‌کردیم.»

مهران شانه‌های او را گرفت.

«آروم باش. هنوز دیر نشده. با هم جلوشون رو می‌گیریم.»

راشا چند ثانیه به چشمان مهران خیره ماند.

چشمانی خسته، نگران و سرشار از تردید.

سپس آرام سرش را تکان داد.

«نه...»

صدایش پایین بود.

«من فقط برگشتم که خبر بدم.»

سکوتی کوتاه میانشان افتاد.

«باید پریچهر رو پیدا کنم.»

دست‌های مهران روی شانه‌های راشا ثابت ماند.

اما چیزی در نگاه راشا وجود داشت که به او می‌گفت هیچ حرفی نمی‌تواند منصرفش کند.

راشا تصمیمش را گرفته بود.

می
۳
۰
Mosio
Mosio
....
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید