
بخش اول، قسمت هجدهم
نیرا کنار رودخانهٔ برفاب نشسته بود. آب با صدایی آرام و پیوسته روی سنگها میگذشت؛ صدایی که همیشه او را به خواب دعوت میکرد، اما امروز خواب در چشمانش راه نداشت. غرق در فکر بود. گاهی سنگی کوچک برمیداشت و بیهدف به درون آب میانداخت. حلقههای آب باز میشدند و ناپدید میگشتند، مثل شیلا.
چشمهایش دیگر اشکی نداشت. تمام اشکهایش را در شبهای قبل ریخته بود، آنقدر که حالا چشمانش خشک و داغ بود، مثل کویری خشک. دلش برای شیلا تنگ شده بود. میترا چند روز قبل او را به همراه شیردال طلاییرنگ خودش به دل آسمانها برده بود. باد سرد آن ارتفاع، پوستش را سوزانده بود، اما در میان ابرها هم یاد شیلا افتاده بود.
شیلا آرزو داشت روزی به همراه یکی از شهیاران سوار بر شیردال پرواز کند. نیرا به او قول داده بود که برای تولدش بهترین هدیهٔ دنیا را ببرد. حالا اما... زیر لب با خودش حرف میزد،
«هدیه من به شیلا... گرفتن انتقامه.»
ناگهان سنگی بزرگ جلوی پای او به آب افتاد. قطره های آب بلند شد و روی لباسش نشست. نیرا با تعجب به عقب نگاه کرد.
کاوه و میترا پشت سرش بودند. بدون اینکه حرفی بزنند، کنارش نشستند. میترا اول آمد، بوسهای بر گونهٔ نیرا زد، سپس کاوه. به نوبت بوسه بارانش کردند. گرمای نفسشان روی گونههای سرد نیرا نشست. برای چند لحظه کوتاه، غم را فراموش کرد. خندید. خندهای کوتاه و شکننده، مثل شیشهای که ترک خورده، که به زحمت خودش را حفظ کرده باشد و هنوز از هم جدا نشده باشد
کاوه موی بافتهشدهٔ او را از پشت کشید. نیرا اخمی کرد و آخی گفت، اما در چشمانش جرقهٔ بازی دیده میشد. کاوه آنقدر ادامه داد تا نیرا بلند شد و به او هجوم برد. با یکدیگر گلاویز شدند. علفهای کنار رودخانه زیر پایشان له شد. میترا با خنده تماشا میکرد.
مدتی طول کشید تا نیرا خسته روی زمین افتاد. نفسنفس میزد. به آسمان ابری خیره شد و صدایش گرفت:
«خسته شدم... حالم خوب نیست... کاش منم با شیلا میمردم.»
ناگهان گوشش تیر کشید. میترا گوشش را محکم کشیده بود. صدای میترا سخت و تیز بود، اما ته آن نگرانی مادرانه موج میزد:
«دخترک احمق! شیلا همیشه از تو چی میخواست؟»
نیرا جواب نداد. فقط به میترا نگاه کرد.
کاوه با دست ضربهای آرام اما محکم به سرش زد:
«اون میخواست تو شهریار بشی. خودتم میخواستی. ولی خودتو ببین... یه کوزه شراب لازم داری تا همه با یه مست اشتباه بگیرنت.»
دستش را به سوی نیرا دراز کرد. نیرا نگاهی به آن دست انداخت؛ دستی که یک سال بود روی شانهاش بود، در سختیها و خوشیها.
کاوه ادامه داد، صدایش جدیتر شد:
«بلند شو. خواهرت به دیدن مادر اومده. مادر میخواد تو هم باشی. مادر داره به خاطر شهریار شدن تو جنگ راه میندازه. ولی یادت نره... مادر وقتی از کسی ناراحت بشه، دیگه بخششی در کارش نیست. بهتره تا تصمیم نگرفته نورا رو شهریار کنه، به خودت بیای.»
نیرا در افکارش غرق شد. یاد حرفهای نورا افتاد. نورا به او گفته بود سد راهش میشود. و حالا به عنوان مشاور شهریار به دیدن مادر آمده بود. خواهر بزرگترش که روزی زیر سایهٔ نیرا بود، حالا داشت نقشه میکشید.
نیرا لباسها و ردایش را تکان داد. گرد و خاک روی پارچههای نرم نشست. سوار اسب شد. بوی یال اسب، خاک و علف خشک در مشامش پیچید. در کنار هم، به سمت کاخ مادر تاختند. صدای سم اسبها روی زمین سفت، مثل قلبهای مضطربی بود که با هم میتپیدند.
---
در کاخ هما نور و سایه روی دیوارها میرقصیدند.
نورا به محض دیدن نیرا از جا بلند شد. لبخندی زد، چشمانش برقی زد، چیزی شبیه پیروزی زودهنگام:
«خواهر... بزرگتر شدی. به همین زودی یک سال گذشت. اومدم دنبالت. ماه بعد پدرمون شهریار جدید میشه و میخواد دوران تبعید تموم بشه. میتونی از همین حالا آمادهٔ برگشتن بشی.»
به سمت هما چرخید و کمی جلوتر رفت:
«من اومدم مادر و بزرگان خاندان رو به شاهشهر دعوت کنم.»
نامهٔ دوم را به طرف هما گرفت. کاغذ در دستش خش خش کرد:
«پیشنهاد پدرم، شهریار چهل و سوم... رادمهر. ایشون شما رو همیشه تحسین کرده و میکنه. با تصمیم شما هم کاملاً موافقه. شهریاری بعد از ایشون به زنان خاندان تعلق میگیره. ایشون میدونه که شما اون حرفها رو از روی عصبانیت زدید.شما هیچوقت در مقابل خاندان قرار نمیگیرید.مکثی کرد و با لبخند ادامه داد: ما به خواستهٔ شما احترام میذاریم و شما رو برای تاجگذاری ایشون دعوت میکنیم.»
صدایش نرمتر شد، اما نرمی آن بوی فریب میداد:
«من به عنوان جانشین ایشون... از حمایت شما سپاسگزارم.»
سکوت آن قدر بلند بود که صدای سوختن نخ شمع را میشد شنید.
هما مدتی به نورا خیره ماند. چشمانش را باریک کرد، مثل بازرگانی که دارد قیمت یک گوهر را تخمین میزند. از جایش بلند شد. قدمهایش آرام و سنجیده بود. به دور نورا چرخید، یک دور کامل. موهایش را نوازش کرد. دستش در موهای نورا فرو رفت؛ نرم و ابریشمی.
سپس سرش را به گوش نورا نزدیک کرد. نفس گرمش به صورت نورا خورد. صدایش نجواگونه بود، اما تیغ درون آن میبرید:
«پس تویی... همان کسی که آبتین باور داشت خاندان ما رو باشکوهتر از همیشه میکنه. فکر میکردم منظورش نیراست... ولی حالا فهمیدم.»
ناگهان چانهٔ نیرا را گرفت. محکم. ناخنهایش کمی فرو رفتند. چانهٔ نیرا را چرخاند تا چشم در چشمش ببیند. در چشمان هما، آتش و یخ با هم جمع شده بودند:
«شاهزادهٔ جانشین؟ پیشنهاد تو رو قبول میکنم. تو از نیرا لایقتری. فقط یه موضوع مهم میمونه... با مهران باید چیکار کنیم؟»
نورا با تعجب پرسید – اما تعجبش بیش از حد طبیعی بود، طوری که آدم حس میکرد از قبل میدانسته قرار است چنین سؤالی شنیده شود:
«مهران؟»
هما روی تختش نشست. پارچهٔ نرم تخت زیر وزنش چروک خورد. با خونسردی گفت:
«همون پدر. اون میخواد عموت راشا رو روی تخت شهریاری بذاره. مهران به من خیانت کرده. باید تاوانش رو بده.»
مکثی کوتاه کرد. چشمانش برق زد:
«به من کمک میکنی؟»
لبخند روی لبان نورا نشست. آرام، گسترده. به سمت هما رفت. قدمهایش سبک بود، مثل کسی که هیچ غمی را روی شانههایش حس نمیکند:
«شما از من حمایت میکنید... من هم حاضرم به شما کمک کنم. با کمک هم میتونیم برای همیشه از سر راه برش داریم. کافیه اون رو بکشیم و زره رو به دست بیاریم. حتی اگه دوباره برگرده، بدون زره هیچ حامی نداره.»
هما به نورا اشاره کرد که کنارش بنشیند. دستش را روی دست نورا گذاشت؛ گرم بود و سرد، همزمان:
«ولی موعودیها و گارد سایه نشونهای خودشون رو دارن. کافیه بعد از برگشتن دوباره پیششون بره. برای اون چی؟ فکری داری؟»
نورا با غرور لبخند زد. لبخند یک ملکه، یک سیاستمدار، یک شکارچی:
«همسر من از خاندان وندیاره. ما حمایت اونها و نیلابها رو داریم. خاندان خودمون هم که حامی شماست. من به نیلابها و شیرزادها پیشنهادی دادم که نمیتونن قبول نکنن.»
هما ابرویش را بالا انداخت. کنجکاو شده بود. شمع کنار دستش جرقه زد:
«شایعات درسته... تو عین جوونی، تجربهٔ یک سالخورده رو داری. خب... پیشنهاد تو چی بوده؟»
نورا نگاهی به نیرا انداخت. نگاهی بلند و سنجیده؛ انگار دارد ارزش یک کالا را برآورد میکند:
«ازدواج مادر. نارشید رو به نیلابها... و نیرا رو به شیرزادها میدیم.»
سکوت دوباره به صدا درآمد. سکوتی که در آن، بوی خیانت و جاهطلبی در تالار پیچید.
نیرا بیحرکت ایستاده بود. نه حرف میزد، نه نفس میکشید. فقط چشمانش... چشمانش داشت چیزهایی میدید که نمیخواست ببیند.