
بخش اول ـ قسمت بیست و ششم
گارد سایه قلعهٔ زرین شهر را ترک کرد.
گرگ و جمشید همراه بخشی از نیروها به سمت جنوب حرکت کردند و سپاه دوم، به فرماندهی مهران، راه غرب را در پیش گرفت.
حضور نیرا در کنار مهران به او دلگرمی میداد.
شاید اعتماد هما به این دختر بیدلیل نبود.
هر دو انتخاب خودشان را کرده بودند.
نیرا خاوران را انتخاب کرده بود.
و راشا، پریچهر را.
با عبور از هر شهر و آبادی، نیروهای تازهای به سپاه مهران ملحق میشدند. پرچمهای شیردال در باد به اهتزاز درآمده بودند و صفوف سربازان هر روز طولانیتر میشد.
اما برخلاف دیگران، مهران با هر نیروی تازهای که به سپاهش اضافه میشد، آرامش بیشتری پیدا نمیکرد.
برعکس.
بیشتر به گذشته فکر میکرد.
به خودش شک کرده بود.
هما درست پیشبینی کرده بود.
همسایگانی که قرنها تلاش کرده بود با آنها در صلح زندگی کند، حالا با یکدیگر متحد شده بودند تا خاوران را نابود کنند.
و حتی بعضی از نوادگان خودش برای رسیدن به قدرت حاضر بودند او را از میان بردارند.
شاید اگر پیشنهاد لاریسا را پذیرفته بود و برای همیشه شهریار باقی مانده بود...
شاید اگر سالها قبل خواستهٔ هما را قبول میکرد و تاردینها را نابود میساخت...
شاید امروز خاوران امنتر بود.
اما گذشته تغییر نمیکرد.
شاید،اما،اگر،افسوس خوردن و سرزنش کردن خودش سودی نداشت
او انتخابش را کرده بود.
و حالا فقط یک وظیفه داشت.
برای آخرین بار از سرزمینی که ساخته بود دفاع کند.
تنها یک روز تا رسیدن به اردوگاه النسانیها فاصله داشت.
یک روز تا رویارویی با دشمنی که قصد داشت همهچیز را از او بگیرد.
مهران نگاهش را به افق دوخت.
باد پرچم شیردال را به اهتزاز درآورده بود.
شاید این آخرین جنگ زندگیاش بود.
اما اگر قرار بود پایان راهش فرا برسد، میخواست در میدان نبرد باشد.
در کنار مردمش.
در کنار خاوران.
،،،،،،،،،،،، ،،،،،،،،، ،،،،،،،،،،،،،،
در همان زمان، صدها فرسنگ دورتر، در سپیداران...
راه شهر بسته شده بود.
سپاه عظیم تاردینها میان گارد سایه و دیوارهای شهر قرار گرفته بود.
پس از شکست سنگین فرخ و رایان، بازماندگان سپاه خاوران به داخل شهر پناه برده بودند و اکنون هزاران چادر دشمن سراسر دشت را پوشانده بود.
جمشید از فراز تپه به اردوگاه دشمن خیره شد.
حتی او هم انتظار چنین لشکر عظیمی را نداشت.
گرگ که کنار او ایستاده بود، نگاه متعجبش را دید.
دستش را سایهبان چشمانش کرد و گفت:
«نظرت چیه پسر؟ میتونیم شکستشون بدیم؟»
جمشید نگاهش را از دریای چادرهای دشمن گرفت.
لبخند کوتاهی زد.
«شک ندارم.»
سپس به صفوف بیپایان تاردینها اشاره کرد.
«بلایی سرشون میاریم که تا صد سال دیگه جرئت نکنن حتی به سمت خاوران نگاه کنن.»
گرگ خندید.
دستش را روی قبضهٔ شمشیر گذاشت.
«پس همین حالا حمله کنیم؟»
جمشید شانه بالا انداخت.
«من فقط یه سربازم، سردار. دستور از شماست و اطاعت از من.»
پاسخ او لبخند را روی لبان گرگ نشاند.
چند لحظه به اردوگاه دشمن نگاه کرد.
سپس ناگهان برگشت و با صدایی بلند فریاد زد:
«چادرها رو برپا کنید!»
صدای او در سراسر اردوگاه پیچید.
«دور تا دور اردو نگهبان و گشتی بگذارید!»
سربازان بلافاصله شروع به حرکت کردند.
گرگ ادامه داد:
«و به تمام فرماندهها خبر بدید به چادر من بیان.»
نگاهش دوباره به سمت اردوگاه تاردینها رفت.
«قبل از شروع جنگ... باید مشورت کنیم.»