ویرگول
ورودثبت نام
Mosio
Mosio....
Mosio
Mosio
خواندن ۲ دقیقه·۱۴ روز پیش

شهریاران

بخش اول، قسمت بیست و چهارم

هما نامه را روی شعلهٔ شمعدان گرفت.

آتش از گوشهٔ کاغذ بالا رفت و به آرامی شروع به بلعیدن نوشته‌ها کرد.

هرمز ساکت ایستاده بود و خاکستر شدن نامه را تماشا می‌کرد.

نامه‌ای که نارشید برای نیرا فرستاده بود.

خوب می‌دانست هما بدون دلیل چیزی را نابود نمی‌کند. اما کنجکاوی بالاخره بر او غلبه کرد.

«مادر... نمی‌خواید بگید نارشید چی نوشته بود؟»

هما آخرین تکهٔ کاغذ را رها کرد و به سمت ایوان رفت.

باد خاکسترها را با خود برد.

«شاید حقیقت... شاید هم خیال.»

چند لحظه سکوت کرد.

«هرمز، فکر می‌کنی رادمهر چرا از من کمک نخواست؟»

هرمز به او نزدیک شد و کنار نرده‌های سنگی ایستاد.

«چون می‌خواد خودش رو ثابت کنه.»

هما چیزی نگفت.

هرمز ادامه داد:

«مادر، اون تازه شهریار شده. اگه از همون روزهای اول برای هر تصمیمی به شما تکیه می‌کرد، خاندان‌ها فکر می‌کردن هنوز شما حکومت می‌کنید، نه اون.»

اخم‌های هما در هم رفت.

هرمز لبخند کم‌رنگی زد.

«گاهی وقتا بزرگترا یادشون میره خودشون هم یه روز جوون بودن و می‌خواستن به همه ثابت کنن که از پس کارها برمیان.»

هما نگاهش را به دوردست دوخت.

هرمز آرام‌تر گفت:

«بهش فرصت بدید. رادمهر می‌تونه حتی با ضعیف‌ترین دستهٔ گارد هم تاردین‌ها رو شکست بده.»

هما به سمت او برگشت.

دستش را روی موهای هرمز کشید.

در میان تمام نوه‌هایش، او را بیشتر از همه دوست داشت.

«بهم بگو هرمز... دلیل دشمنی تاردین‌ها با ما چیه؟»

هرمز بی‌درنگ جواب داد:

«اونا معتقدن جاودانگی فقط حق خدایان آسمانیه. از نظرشون وجود شهریاران و نامیرایان توهین به خدایانشونه.»

مکث کوتاهی کرد.

«برای همین فکر می‌کنن نابود کردن ما نوعی عبادته.»

هما سری تکان داد.

«حالا بهم بگو چرا توی این همه قرن نتونستن این کار رو انجام بدن؟»

هرمز خندید.

«چون خوب می‌دونن نابود کردنشون برای ما مثل خاموش کردن یه شمعه.»

هما به دیوار تالار اشاره کرد.

تصاویر نبردهای باستانی زیر نور مشعل‌ها جان گرفته بودند؛ ارتش‌هایی که قرن‌ها پیش نابود شده بودند، هنوز روی سنگ‌ها می‌جنگیدند.

«درسته.»

صدایش سرد شد.

«ما همیشه می‌تونستیم نابودشون کنیم.»

سکوت کرد.

«و باید این کار رو می‌کردیم.»

هرمز سر بلند کرد.

هما ادامه داد:

«اما مهران و لاریسای عزیزش همیشه مانع شدن.»

نگاهش روی یکی از نقش‌های جنگی ثابت ماند.

«حالا هم تاردین‌ها جرئت پیدا کردن یکی از شهرهای ما رو محاصره کنن.»

چشمانش باریک شد.

«محاله بدون پشتیبان دست به چنین کاری زده باشن.»

هرمز لبخندش را از دست داد.

«فکر می‌کنید...»

«بله.»

هما حرفش را قطع کرد.

«یه خائن توی قصر داریم.»

باد از میان ایوان گذشت.

«تو به همراه ارش راهی شاهشهر میشی.»

«ارش؟»

«اون برای مشاوره به رادمهر میره.»

بعد مستقیم در چشم‌های هرمز نگاه کرد.

«اما مأموریت تو چیز دیگه‌ایه.»

هرمز سکوت کرد.

«اون خائن رو برام پیدا کن.»

چشمان هرمز برق زد.

هما ادامه داد:

«میترا هم به زرین‌شهر میره. نمی‌خوام وقتی با تاردین‌ها درگیر شدیم، کوه‌نشین‌ها دوباره غافلگیرمون کنن.»

بعد از چند لحظه سکوت، آخرین جمله را گفت:

«وقتشه خاوران رو برای همیشه از شر تاردین‌ها... و قوانین مهران نجات بدیم.»

هرمز تعظیم کرد.

«همونطور که فرمان بدید، مادر.»

سپس از تالار خارج شد.

لبخند کم‌رنگی روی صورتش نشسته ب

ود.

تا وقتی سایهٔ هما بر سر خاوران بود، هنوز همه چیز از دست نرفته بود.

هرمزمادر
۶
۰
Mosio
Mosio
....
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید