
بخش اول ـ قسمت بیست و نهم
بهمن با عجله به سمت چادر مهران حرکت میکرد.
باید هرچه زودتر خبر را میرساند.
وقتی به ورودی چادر رسید، نیرا را دید که از داخل بیرون میآمد.
مثل همیشه، با دیدنش دست و پایش را گم کرد.
«بانوی من... شما هم میخواید پدر رو ببینید؟»
نیرا لحظهای به او خیره شد.
بعد لبخند زد.
«نه بهمن.»
با انگشت به چادر اشاره کرد.
«تو داری میری داخل. من دارم بیرون میام.»
بهمن همان لحظه متوجه اشتباهش شد.
در دلش خودش را نفرین کرد.
سریع تعظیم کوتاهی انجام داد و خواست وارد شود.
اما نیرا دستش را جلو آورد و راهش را بست.
«جناب دادگر...»
بهمن سرش را بالا آورد.
«میدونی جنگیدنت خیلی بهتر از حرف زدنتِ؟»
بهمن مستقیم به چشمانش نگاه کرد.
همان چشمان سیاه که همیشه عقل را از سرش میبرد.
برای چند لحظه هیچ نگفت.
نیرا دستش را جلوی صورت او تکان داد.
«بهمن؟»
بهمن به خودش آمد.
«من... من... ممنونم بانوی من.»
گلویش را صاف کرد.
«شما هم خیلی خوب جنگیدید.»
صدای مهران از داخل چادر بلند شد:
«ولش کن دختر. برو به کارت برس.»
نیرا خندید.
نگاهی به بهمن انداخت و دور شد.
بهمن همچنان رفتنش را تماشا میکرد.
«اگه نگاهت تموم شده، بیا داخل.»
صدای مهران او را به خودش آورد.
بهمن وارد چادر شد.
«پدر، خبرهای خوب آوردم.»
مهران سر بلند کرد.
«بگو.»
«موعودیها رسیدن. پشت تپه اردو زدن.»
لبخند روی صورتش نشست.
«و کوهنشینها هم تا دو روز دیگه میرسن.»
مکث کوتاهی کرد.
«بهمون خیانت نکردن.»
مهران آه آرامی کشید.
فشاری که چند روز روی دوشش سنگینی میکرد کمی سبکتر شد.
«دیگه؟»
«دورام هم اینجاست.»
«پسر شیخان؟»
«بله. منتظر دیدار شماست.»
مهران سری تکان داد.
شیخان به عهدی که سالها پیش با او بسته بود وفادار مانده بود.
برای بهمن لیوانی آب ریخت.
«بشین.»
بهمن کنار او نشست.
مهران دستش را روی شانهاش انداخت.
«دوستش داری؟»
بهمن با تعجب پلک زد.
«دورام رو پدر؟»
مهران خندید.
«خدایان به من صبر بدن.»
بعد با انگشت به سینهٔ بهمن زد.
«نیرا رو میگم.»
صورت بهمن سرخ شد.
«پدر... من...»
«لازم نیست توضیح بدی.»
لبخند مهران عمیقتر شد.
«فقط نذار اذیتت کنه.»
بهمن با تعجب نگاهش کرد.
«چی؟»
«دخترها شکارچیهای خطرناکی هستن.»
دستش را روی سینه خودش گذاشت.
«اونم یه شکار بیدستوپا مثل من و تو.»
بهمن خندید.
«شما؟»
«باور کن.»
مهران به سمت کوزه شراب رفت.
«من تجربه دارم.»
بهمن سرش را پایین انداخت.
«راستش... وقتی میبینمش...»
مهران دستش را بالا آورد.
«صبر کن.»
به کوزه اشاره کرد.
«برای شنیدن این حرفها به چیزی بهتر از آب احتیاج داریم.»
،،،،،،،،، ، ،،،،،،،،،، ،،،،،،،،،،،
مهتاب سراسر ایوان قصر را نقرهفام کرده بود.
هما به دوردست خیره شده بود.
افکارش میان خاطرات گذشته سرگردان بود.
«پس اون هورگاتی، رادمهر و نورا رو بازیچه خودش کرده.»
هرمز که کنار او ایستاده بود، آرام پاسخ داد:
«بله مادر.»هما چند قدم در تالار برداشت. نگاهش روی یکی از نقاشیهای قدیمی متوقف شد؛ تصویری از شهری در حال سوختن و جنگجویانی که پرچم شیردال را بر فراز دیوارهایش برافراشته بودند.
«میدونی هرمز، هورگاتیها همیشه این شکلی نبودن.»
هرمز با تعجب به مادرش نگاه کرد.
هما ادامه داد:
«سه قرن پیش، یکی از وفادارترین خاندانهای خاوران بودن. وقتی اجداد تو برای ساختن شهرهای مرزی میجنگیدن، هورگاتیها کنارشون میجنگیدن. وقتی قحطی شد، انبارهاشون رو به روی مردم باز کردن. حتی یکی از دخترانشون همسر یکی از شهریاران شد.»
لحظهای سکوت کرد.
«اما قدرت آدمها رو تغییر میده. کمکم خودشون رو شایستهتر از بقیه دیدن. بعد شروع کردن به جمع کردن نیرو، طلا و متحد.»
نگاهش سرد شد.
«وقتی فهمیدیم دنبال شورش هستن، دیر شده بود.»
هرمز پرسید:
«و شما تبعیدشون کردید؟»
هما آرام سر تکان داد.
«نه. من میخواستم ریشهشون رو از زمین بکنم.»
چشمان هرمز گرد شد.
هما بدون توجه ادامه داد:
«اما مهران مخالفت کرد. گفت نباید فرزندان گناه پدرانشون رو پس بدن. گفت تبعید کافیه. گفت زمان، کینهها رو از بین میبره.»
لبخند تلخی روی لبانش نشست.
«و حالا بعد از این همه سال، میبینی که زمان هیچچیز رو از بین نبرده.»
باد از میان ایوان گذشت و شعلههای مشعل را لرزاند.
هما به تاریکی شب خیره شد.
«هرمز ،گاهی بخشش و محبت بیش از حد یه گوسفند رو به گرگ درنده تبدیل میکنه.بعضی زخمها خوب نمیشن، فقط عمیقتر میشن.»
بعد نگاهش را به او دوخت.
«این چیزیه که مهران هیچوقت نفهمید. اون همیشه دنبال بخشیدن بود. من همیشه دنبال محافظت کردن.»
هرمز آرام گفت:
«و اگر این بار پیروز بشیم؟»
هما لحظهای فکر کرد.
«اون وقت اشتباهات گذشته تکرار نمیشن.»
صدایش آرام بود، اما آن آرامش از هر فریادی ترسناکتر به نظر میرسید.
«این بار کار رو نیمهتمام نمیذارم.»
«ولی موفق نشده مردم رو علیه شما بشورونه.»