
بخش اول، قسمت نوزدهم
سکوت شب در اتاق فرماندهی، تنها با صدای سوختن نخ شمع میشکست.
روزبه نامهٔ کازروس را باز کرد. چشمانش خط به خط روی کاغذ دوید، زیر لب کلمات را زمزمه میکرد:
«شهریار قدرتمند روزبه، خدمتگزار وفادار شما کازروس دستورات شما را به کامل انجام داد. اعتماد نورا و آبتین را جلب کردم. آبتین کشته شد. پدر هویت خودش را آشکار کرد. اختلاف میان پدر و مادر شدت گرفته. خاوران در آستانهٔ آشوب قرار دارد. و برادر شما راشا به همراه همسرش در کاروان یک بازرگان به اسم زیبا به النسان آمده. منتظر فرامین شما هستیم.»
روزبه نامه را روی میز گذاشت. سرش را به عقب برد، صدایش را صاف کرد . صدایی که از ته حنجره میآمد، مثل غرشی که هنوز آزاد نشده ، و روبهروی هارتیبان، پادشاه النسانها، و دیاس، پسر ایتولا، کرد:
«دوستان، زمان حمله نزدیکه. به زودی هر کدوم از ما به خواستههای خودمون میرسیم.»
رو به پیک کرد. نامه را به دستش داد. پوست پیک، خشک و ترکخورده از راههای طولانی بود:
«به سمت کوهنشینان برو و این نامه رو به شیخان تحویل بده.»
پیک تعظیمی کرد ، آنقدر عمیق که پیشانیاش نزدیک بود به زمین بخورد و بیرون رفت. صدای سم اسبش در سنگفرش حیاط پیچید و خاموش شد.
هارتیبان دستار سیاهرنگش را روی سرش محکم کرد. پارچهی ضخیم زیر انگشتانش خِشخِش میکرد. با لحنی که بوی کهنگی آیینهای دور میداد، گفت:
«امیدوارم بعد از پیروزی، خاوران دیگه دست از کفرپرستی برداره و به آیین ما و نیکدینها رو بیاره.»
با لبخند به دیاس نگاه کرد. لبخندی که چروکهای گوشه چشمش را عمیقتر کرد:
«هرچند ما در آیین با هم اختلافاتی داریم، اما طبق آیین با هم برادر هستیم. و بهزودی شاهزاده روزبه هم برادر ما خواهد شد.»
روزبه به نشانهٔ تأیید سر تکان داد.با هر کلمه هارتیبان و دیاس در ذهنش یک جمله تکرار میشد<<بعد از پس گرفتن تاجم سر تک تک النسانها و تاردینها رو میزنم >>گردنش خشک بود. ماهها بود که در این قرارگاهها، با همین حرکات تأیید، داشت به سمتی میرفت که دیگر نمیتوانست برگردد:
«جناب هارتیبان، فقط یه خواسته از شما دارم. یک جاسوس به سرزمین شما اومده که خود من هم دل خوشی از اون ندارم. چند سرباز به من بدید تا بتونم شر اون رو از سرزمینهاتون پاک کنم.»
نگاه هارتیبان به روزبه دوخته شد. چند ثانیه. سکوت. بعد سرش را به نشانهٔ پذیرش تکان داد.
---
..............
گرمای النسان روی پوست مینشست، مثل دستی مرطوب و سنگین.
راشا مشغول تیز کردن شمشیرش بود. صدای ساییده شدن فولاد روی سنگ، یکنواخت و تکراری، فضای اتاق را پر کرده بود. عرق روی پیشانیاش جمع شده بود و هر چند لحظه یک قطره از نوک بینیاش روی تیغه میچکید .
ناگهان دستهایی گرم و نرم از پشت، گردنش را حلقه زد.
پریچهر.
صورتش را به گونههای راشا چسباند. بوی یاس و گلاب از موهایش بلند میشد. شروع کرد به بوییدن و بوسیدن گونههای راشا ، آهسته، طولانی، با تمام لب. موهای آزاد و پریشانش روی صورت راشا ریخت. موهایی رها که راشا را اسیر بند خود کرده بود، موهایی که انگار هر تارشان یک طناب نامرئی بود.
آرام در گوش راشا نجوا کرد. صدایش نرمتر از ابریشم بود، اما گرمتر از آفتاب:
«شاهزاده من... نمیخواد دستی به موهای همسرش بکشه؟ یا شاید قصد داره تا سپیدهدم، شمشیرشو تیز کنه؟»
راشا خندید.
همان خندهای که پریچهر را عاشقش کرده بود؛ همان خندهای که سالها پیش در اولین برخوردشان، دیوارهای سرد و بلند قلب پریچهر را یکباره فرو ریخت. خندهای صمیمی، بیآلایش، از ته دل.
شمشیر را کنار گذاشت. بلند شد. دستهایش را دور کمر باریک پریچهر حلقه کرد. به چشمان درشت و کشیدهاش زل زد ،چشمانی که تهشان همیشه یک سوال نهفته بود: «تا کی باهمیم؟»
پریچهر را بلند کرد. سبک بود، مثل یک دسته گل. به سمت تخت برد. روی تخت نشاند. زانو زد پشت سرش. به شانه کردن موهایش مشغول شد. با انگشتان. آرام. نرم.
پریچهر چشمانش را بست. نفس عمیقی کشید.
«کارمون چقدر دیگه طول میکشه؟ تحمل گرمای اینجا برام سخته. پدر گفت که نگاهی بندازیم و فوراً برگردیم.»
راشا بیآنکه دست از شانه کردن بردارد، گفت:
«میریم بهزودی. باید به چند جای دیگه هم سر بزنم. امروز دیدم یه دسته بزرگ به سمت مرزهای ما حرکت کرد. شک ندارم میخوان به ما حمله کنن. باید بدونم چقدر نفر و تجهیزات دارن.»
به جلو خم شد. گردن پریچهر را بوسید. لبهایش جای مرطوبی روی پوست داغ او گذاشت.
در باز شد. بدون کوبیدن. بدون اخطار.
زیبا هراسان وارد شد. صورتش از ترس سفید بود، :
«زود باشین! باید بریم! عجله کنید!»
راشا پریچهر را رها کرد. به زیبا نگاه کرد. خونسرد، اما درونش یک جرقه زد:
«چی شده؟ چه خبره؟»
«سربازای النسانی دارن میان.»
«خب... این چه ربطی به ما داره؟ نترس. یه گشت شبونست. میخوان از امنیت کاروانسرا مطمئن بشن.»
زیبا صدایش را بلند کرد. لرزشی در ته حنجرهاش بود:
«برای یه گشت... صد نفر میان؟! بلند شو. دارن دنبال ما میان. به جز گروه ما، امشب کسی تو کاروانسرا نیست.»
راشا به کنار پنجره رفت.
مشعلهای زیادی به سمت کاروانسرا میآمدند. شاید حتی بیشتر از صد نفر. شعلهها در تاریکی میرقصیدند، مثل چشمهای یک هیولا. نفسش برید.
شمشیر و کمانش را برداشت. به طرف اصطبل رفتند.
اما دیر شده بود.
فرماندهٔ گروه وارد کاروانسرا شده بود. ریش انبوه و دستار بلند. چکمههایش روی سنگها صدا میداد: تق... تق... تق.
جلوی در، آنها را دید.
خم شد و دست زیبا را بوسید. با وقاری که بوی تظاهر میداد:
«بانو زیبا، خوشحالم دوباره شما رو میبینم. به النسان خوش اومدید. جایی تشریف میبرید؟ مثل اینکه عجله دارید.»
صاف ایستاد. دست روی دسته شمشیرش گذاشت:
«من برای دیدن شما اومدم. شنیدیم تازگی این اطراف چند راهزن دیده شدن. من شخصاً اومدم تا از سلامت حال شما مطمئن بشم.»
مکث کرد. لبخندی زد که چروک دور لبش را نشان میداد:
«راستش... بیشتر هم به خاطر اون پرهای شیردال اومدم.»
خندهٔ ای طولانی و خرخرکنان کرد. صدایش در حیاط خلوت پیچید و به دیوارها خورد:
«نمیخوام بهتون دروغ بگم. پرهای قبلی رو همسرم به قیمت گزافی فروخت. از من خواسته برای فردا شب، شما و همراهانتون رو برای شام دعوت کنم.»
دوباره خندید. این بار کوتاهتر، اما پررنگتر.
زیبا نفس راحتی کشید. آن قدر عمیق که شانههایش بالا رفت. به راشا و پریچهر نگاه کرد. لبخند زد ، لبخندی که پشتش لرزشی پنهان بود:
«من رو ببخشید. من آدم ترسویی هستم. شما رو هم ترسوندم.»
فرماندهٔ النسانی بین حرفهایشان پرید. صدایش کنجکاو بود، شکارچیوار:
«ترس، بانو؟ از چی؟»
زیبا خودش را جمعوجور کرد. گردنش را کشید. صدا را صاف کرد:
«همون راهزنها... فکر کردم شما راهزنید.»
فرمانده دوباره از خنده ریسه رفت. دستی به ریشش کشید. . چشمانش میگفتند: «من میدانم تو دروغ میگویی.»
......
به اتاق برگشتند.
در بسته شد. صدای قفل چرخید.
پریچهر دست راشا را گرفت. انگشتانش سرد بود، با اینکه هوای النسان گرم بود:
«بهتره برگردیم. این یه نشونه بود. ما کارمون رو انجام دادیم. پدر خودش گفت فقط ببینید و سریع برگردید.»
راشا دست پریچهر را گرفت و بوسید. یک بوسه طولانی روی انگشتانش. لبهایش گرم بود، اما حرفهایش سرد:
«درست میگی. فقط یه کار مونده. ولی تو باید زودتر بری.»
اخمهای پریچهر درهم رفت. خطی عمیق بین دو ابرویش افتاد:
«خودت میدونی که من هیچوقت تو رو تنها نمیذارم. پس حرفهای بیخود نزن.»
راشا پریچهر را گرفت و به خودش چسباند. آنقدر محکم که نفسش برید. صورتش را در موهایش فرو برد. چند ثانیه همینطور ماند. فقط بو کشید. بوی یاس. بوی خانه. بوی چیزی که ممکن بود دیگر نبویید:
«میدونم. ولی تو باید خبرهایی که تا حالا شنیدیم رو به پدر برسونی. منم چند روز بعدش میام. دوباره همدیگه رو میبینیم. قول میدم.»
صدایش روی آخرین کلمه شکست. نه از ضعف. از سنگینی چیزی که نمیشد گفت.