
بخش اول ـ قسمت بیست و هشتم
کامبیز وارد چادر فرماندهی شد.
همه نگاهها به سمت او برگشت.
سنگینی آن نگاهها را به خوبی حس میکرد.
در بعضی از چهرهها تردید بود.
در بعضی دیگر نفرت.
و در چند نفر هم تحقیر.
گناه او فقط یک چیز بود؛
پسر روزبه بودن.
بیآنکه چیزی بگوید به سمت گرگ رفت، نامهٔ هما را تحویل داد و در گوشهای از چادر ایستاد.
گرگ مهر را شکست و شروع به خواندن نامه کرد.
ابتدا لبخند کوتاهی روی لبانش نشست.
اما خیلی زود محو شد.
سرش را بالا آورد و به کامبیز نگاه کرد.
«خوش اومدید، شهریارزاده.»
کامبیز سرش را خم کرد.
فرخ که کنار میز ایستاده بود پرسید:
«خب؟ مادر چی نوشته؟»
گرگ نامه را تا کرد.
«برای ما آرزوی پیروزی کرده.»
چند لحظه مکث کرد.
«و خواسته برای افتخار نام خاوران از تمام توانمون استفاده کنیم.»
سپس به کامبیز اشاره کرد.
«و ایشون رو هم برای کمک به ما فرستاده.»
فرخ با چهرهای گرفته به کامبیز نگاه کرد.
«مادر واقعاً به ما لطف دارن.»
پوزخند تلخی زد.
«شهریارزاده میخوان به تنهایی تاردینها رو شکست بدن؟»
خندهٔ رایان در چادر پیچید.
«البته اگه بتونن مقابل نیروهای پدرشون بجنگن.»
نگاهش را روی کامبیز ثابت کرد.
«این کار رو انجام میدید، سرورم؟»
چند لحظه سکوت برقرار شد.
کامبیز بدون کوچکترین تغییری در چهره به او خیره ماند.
«با این حرفتون... کار من رو راحت کردین.»
لبخند رایان محو شد.
برای لحظهای نگاهشان در هم گره خورد.
صدها حرف ناگفته میان آن دو رد و بدل شد.
گرگ که متوجه فضای سنگین چادر شده بود، دستش را روی نقشه کوبید.
«کافیه.»
همه نگاهها به سمت او برگشت.
«بریم سر اصل مطلب.»
سپس شروع کرد به توضیح آرایش نیروها، مسیر حمله و وظیفهٔ هر فرمانده برای روز بعد.
با طلوع خورشید، جنگ دوباره آغاز شد.
تاردینها مانند روزهای گذشته سرسخت و بیباک میجنگیدند.
گرگ این بار در قلب میدان حضور داشت.
در میان گردوغبار، فریادها و برخورد فولادها.
جملهٔ هما مدام در ذهنش تکرار میشد:
«این جنگ باید تموم بشه.»
اما برخلاف انتظارش، میدان نبرد به سود تاردینها پیش میرفت.
هر ساعت فشار بیشتری بر نیروهای خاوران وارد میشد.
صفوف سربازان خستهتر میشدند.
و فرماندهان ناچار بودند مدام شکافهای خطوط دفاعی را پر کنند.
در بالای یکی از تپهها، وشکار، پسر دوم ایتولا، ایستاده بود.
باد شنل سیاهش را تکان میداد.
نگاهش تمام میدان را زیر نظر داشت.
هر فرمان او، صدها جنگجوی تاردینی را به حرکت درمیآورد.
لبخند رضایت روی چهرهاش نشسته بود.
تا این لحظه، پیروزی از آنِ او بود.
و این را میدانست.
نگاهش به افق دوخته شد.
به سمت شرق.
طبق توافق، کوهنشینها باید چند روز پیش مرزهای شرقی خاوران را در هم میشکستند.
اگر آنها هم به وعدهٔ خود عمل کرده بودند...
خاوران اکنون از سه جهت زیر فشار قرار داشت.
وشکار لبخند عمیقتری زد.
شاید پایان خاوران نزدیکتر از چیزی بود که دشمنانش میپنداشتند.
ارساک در سکوت کنار وشکار ایستاده بود و میدان نبرد را زیر نظر داشت.
از همان روز اول، ترس از شیردالها رهایش نکرده بود.
بارها به سران تاردین هشدار داده بود.
بارها گفته بود که شهیاران را دستکم نگیرند.
اما هیچکس برای حرفهای او ارزشی قائل نشده بود.
تاردینها جنگجویانی سرسخت بودند.
ارساک این را بهتر از هر کسی میدانست.
آنها تا آخرین نفس برای آیین و خدایان خود میجنگیدند.
اما مشکل اینجا بود که یک شیردال میتوانست سرنوشت جنگی را تغییر دهد که هزاران مرد در آن میجنگیدند.
نگاهش روی میدان ثابت ماند.
تا این لحظه، نبرد به سود تاردینها پیش میرفت.
جمشید شانهبهشانهٔ گرگ میجنگید.
عرق و خون روی صورتش جاری بود.
با هر ضربهٔ تبر، در دلش لعنتی نثار رادمهر میکرد.
اگر شهریار گارد شاهی را فرستاده بود، شاید این جنگ مدتها پیش تمام شده بود.
اما در نامهٔ رادمهر بهروشنی نوشته شده بود:
«دفاع از خاوران در برابر تاردینها و النسانها بر عهدهٔ گارد سایه است.»
دستان جمشید دیگر توان سابق را نداشت.
بازوانش از خستگی میسوختند.
چند لحظه پیش زمین خورده بود و تنها دخالت گرگ او را از مرگ نجات داده بود.
این بار اما آماده بود.
آماده بود که همانجا، میان خون و خاک، جانش را از دست بدهد.
ناگهان صدای شیپور در سراسر میدان پیچید.
صدایی متفاوت.
بلند.
غرورآفرین.
جمشید سرش را بلند کرد.
صدای دوم.
در امتداد افق، پرچمهای شیردالنشان خاوران در باد به حرکت درآمدند.
برای لحظهای میدان نبرد ساکت شد.
فریاد شادی از میان صفوف خاورانیها برخاست.
«سپیدشهر!»
«سپیدشهریها رسیدن!»
لشکر هما از راه رسیده بود.
ارساک رنگ از چهرهاش پرید.
چیزی را در آسمان دیده بود.
چیزی که از همان روز اول از آن میترسید.
سایهای عظیم از روی میدان عبور کرد.
سایهای که نور خورشید را بلعید.
غرش سهمگینی آسمان را لرزاند.
شیردال سیاه.
بالهای غولآسایش بر فراز میدان گشوده شده بود.
جنگجویان تاردین برای نخستین بار عقب رفتند.
نه از زخم.
نه از خستگی.
از ترس.
آذرخش، شیردال سیاه سپیدشهر، از آسمان فرود آمد.
و ارش بر پشت او همچون جنگجویان افسانهای باستان به قلب سپاه دشمن یورش برد.
صفوف تاردینها از هم شکافت.
اما کابوس هنوز کامل نشده بود.
غرش دیگری از آسمان برخاست.
سربازان سرهایشان را بالا گرفتند.
و این بار شیردال سفید را دیدند.
باشکوه و درخشان و کاوه سوار بر او.
همچون روحی از افسانههای کهن.
وقتی از میان ابرها پایین آمد، امید از دل بسیاری از تاردینها گریخت.
زمزمهای میان صفوف دشمن پیچید.
سپس زمزمه به ترس تبدیل شد.
و ترس به فرار.
ارساک چشمانش را بست.
همان اتفاقی افتاده بود که از ابتدا از آن میترسید.
مادر دوباره به میدان آمده بود.
و خاوران بار دیگر نجات یافته بود.تصور میکردند.