
بخش اول، قسمت سی و یکم
تارا به زحمت جلوی چشمان خودش را میدید. پلههای کاخ شیردال را کورمال بالا میرفت. هر قدم، سنگی سرد و لغزنده زیر پایش، مثل دستان مردگانی که از دل خاک بیرون آمده بودندبه پاهای او چنگ میزدند. گلولهٔ نخ را در دستانش محکم گرفته بود، آنقدر محکم که ناخنهایش درون کف دستش فرو میرفت. نفسهایش کوتاه و بریدهبریده بود و عرق سردی روی پیشانیاش نشسته بود.
گاهی صدای جیغ و گاهی صدای غرش را میشنید. صدای رخسار و فرزندانش بود. صدها سال قبل، شیردالها کاخ را روی سر آنها خراب کرده بودند و خدایان به خاطر خیانت به خاوران، آنها را در همین کاخ به عذاب ابدی محکوم کرده بودند. خودش از ندیمهها و خدمتکاران شنیده بود. سایههایی از مقابل نور شمع میگذشتند، بلند و کج، مثل انگشتهای استخوانی که میخواستند او را بگیرند.
دلش میخواست از ترس زیر گریه بزند. اما موقع ترسیدن و گریه کردن نبود. به خاطر بانوی دوستداشتنیاش باید این کار را انجام میداد. به خاطر نارشید. به خاطر لبخندی که دیگر هرگز روی لبهایش نمینشست.
از کنار ستونهای شکستهٔ تالار عبرت گذشت. تالاری که روزگاری پر از نور و شادی بود، حالا سقفش فرو ریخته بود و باد از میان شکافهایش میگذشت و صدایی شبیه به ناله برمیآورد. نور مهتاب را از ایوان خرابه دید. با عجله به سمت ایوان دوید. گلولهٔ نخ را روی زمین گذاشت. دستانش میلرزید.
سنگ چخماق را بیرون آورد و به هم زد. جرقهها روی نخها میافتاد. یک بار. دو بار. سه بار. دستهایش میلرزید، آنقدر که سنگ چخماق نزدیک بود از دستش بیفتد. سرانجام نخها آتش گرفتند. شعلهای کوچک، نارنجی و گرم، که در تاریکی کاخ میرقصید.
آنها را برداشت و به زحمت از ایوان به پایین انداخت. گلولهٔ آتش به سرعت به سمت پایین حرکت کرد، مثل ستارهای که از آسمان سقوط میکند. تارا به سرعت از پلهها پایین دوید و از کاخ خارج شد. قلبش داشت از سینه بیرون میزد.
به پشت سرش نگاه کرد. کاخ شیردال در تاریکی ایستاده بود، مثل هیولایی خفته. صدایش را بلند کرد، اما نه برای کسی که زنده باشد:
«من رو ببخشید که آرامشتون رو به هم زدم. به خاطر بانو نارشید این کار رو کردم.»
نانی را که همراه آورده بود داخل کاخ جا گذاشت. روی سنگی، کنار در ورودی:
«برای طلب بخشش از ارواح...»
رو به کاخ تعظیم کرد، کوتاه و محکم، و با سرعت به سمت کاخ شاهی دوید. قدمهایش در کوچههای تاریک میپیچید و بادِ شب، ردّ نفسهایش را با خود میبرد.
---
...............
هومن کنار پنجره نشسته بود و به قصر نگاه میکرد. امشب نوبت نگهبانی او بود. سبیلهای بلندش را با دست تاب میداد، یک عادت قدیمی که هر وقت دلش برای کسی تنگ میشد، انجام میداد.
دلش برای دخترش تنگ شده بود. نازگل. همان اسمی که هر شب قبل از خواب، زیر لب زمزمه میکرد. آرزو میکرد ماموریت زودتر به پایان برسد تا بتواند به سپیدشهر برگردد و نازگلِ دوستداشتنیاش را زودتر بغل کند. بوی موهایش، گرمای بدن کوچکش، خندهای که مثل زنگهای نقرهای بود.
چشمانش را بست. فقط چند روز دیگر.
وقتی چشمانش را باز کرد، آتش را دید.
شعلهای در دوردست، کنار کاخ شیردال. کوچک بود، اما در تاریکی شب، مثل چشمِ یک هیولا میدرخشید.
فوراً بلند شد. شمشیرش را برداشت و به سرعت از پلهها پایین رفت. چکمههایش روی پلههای چوبی صدا میکرد: تق... تق... تق. همراهانش سر میزی نشسته بودند و تاس ها را روی تخته میریختند. با سر به آنها اشاره داد. هیچ حرفی نزد. نیازی نبود.
به سرعت از مهمانخانه بیرون رفتند. هوای شب، سرد و تیز بود و روی پوست مینشست. با عجله به سمت دروازهٔ قصر حرکت کردند. پنج نفر با شنلهای قرمز در حال دور شدن از دروازهٔ قصر بودند. شنلهایی که در مهتاب، مثل لکههای خون به نظر میرسیدند.
هومن دستش را روی قبضهٔ شمشیر گذاشت:
«خودشونن!»
به دنبال آنها حرکت کردند. سم اسبها روی سنگفرش خیابانها میکوبید. حتی اسبها هم برای رسیدن به آنها بیقرار بودند. کوچهها و خیابانها را پشت سر گذاشتند. هومن نفسهایش را میشمرد، هر کدام یک ضربهی قلب.
سواران جلوی میخانهای توقف کردند و از اسبها پایین آمدند. به خانهٔ بزرگی که کنار میخانه بود وارد شدند. درِ چوبی، با صدایی کُند و سنگین، باز شد و آنها را بلعید.
هومن و دو همراهش به هدفشان نزدیک شده بودند. وارد خانه که شدند، هومن جا خورد. به مکانی آمده بود که شک نداشت اگر همسرش میفهمید، بدون معطلی پوستش را میکند.
از کنار مردها و زنان عریان گذشتند. نگاههای سنگین، حسِ برهنگیِ خودش، بوی عرق و شراب و چیزی دیگر که نمیخواست اسمش را بیاورد. سنگینی نگاهها را حس میکرد، روی گردنش، روی شانههایش. به آرامی از بین ساکنین خانه گذشتند، طوری که انگار فقط دیوارهایی هستند که راه میروند.
لای در اتاق باز بود. داخل اتاق را نگاه کرد. رایان را شناخت. همان رایانی که ماه قبل در جنگ سپیداران کنار او جنگیده بود. حالا اما، چهرهاش را در میان زنان عریان و جامهای شراب میجست.
به دوستانش اشاره داد. کامبیز جلو آمد. شمشیرش را کشید و همزمان وارد اتاق شدند.
صدای فولاد از غلاف، مثل نالهای بود که در سکوت اتاق پیچید.
رایان و چهار مرد دیگر غافلگیر شدند. سلاحهایشان دور از دسترس بود، روی میزی در گوشهٔ اتاق، زیر ردایی که افتاده بود. چشمانشان گرد شد، بعضی دستشان را بالا بردند، بعضی به طرف سلاحها پریدند، اما دیر شده بود.
صدای فریاد و ناله سریع قطع شد. چند زن و مرد که ساکن اتاق بودند، از ترس در گوشهٔ اتاق کز کردند. بدنهای لختشان میلرزید و چشمانشان گرد بود از وحشت. بعضی صورتشان را پشت دستهایشان پنهان کرده بودند، بعضی فقط مانده بودند.
هومن به سمت آنها رفت. انگشتش را روی بینیاش قرار داد: «ساکت»
کامبیز به سمت رایان حرکت کرد. چشمانش را به چشمان رایان دوخت. نگاه رایان روی تیغهٔ شمشیر کامبیز بود، انگار که با نگاهش میتواند آن را متوقف کند:
«مثل یه مرد بجنگ... بذار شمشیرمو بردارم.»
کامبیز به چشمان رایان خیره شد. بیحرکت. سرد. لبهایش را گاز گرفت.
صدای بریدن گوشت بلند شد. صدایی که همه در اتاق شنیدند. زنها جیغ کشیدند، اما کسی جرأت حرکت نکرد.
رایان روی زانوهایش افتاد. دستش به سمت سینهاش رفت، شاید میخاست خون را با انگشتانش متوقف کند. اما خون از لای انگشتانش جاری بود، گرم و لغزنده، مثل شرابی که روی زمین ریخته باشد.
کامبیز بالای سر او ایستاد. خنجرش را کشید. چشمانش به چشمان رایان دوخته شد، حتی وقتی که داشت خاموش میشد:
«به خاطر شیلا... و نارشید.»
خنجر پایین آمد.
سینهٔ رایان شکافته شد.
صدایی که از گلوی رایان بیرون آمد، مثل نالهای بود که بین زندگی و مرگ گیر کرده بود. بدنش روی زمین افتاد. بیحرکت. مثل یک عروسک که نخهایش را بریده باشند.
هومن به کامبیز نگاه کرد. هیچ چیزی نگفت. فقط سری تکان داد، سری که یعنی «کار تمام شد».
سکوت.
سکوتِ سنگین، با بوی خون و شراب و عرق قاطی شده بود.
هومن به سمت در رفت. بدون اینکه به پشت سر نگاه کند. فقط یک چیز در ذهنش بود: نازگل. دختر کوچکش. و این خون، روی دستهایش، هر چند که نه، اما حس میکرد روی دستهایش چسبیده است.
کاش فردا میشد و میتوانست به خانه برگردد.