ویرگول
ورودثبت نام
Mosio
Mosio....
Mosio
Mosio
خواندن ۴ دقیقه·۴ روز پیش

شهریاران

بخش اول - قسمت چهاردهم

شهریار کارن با خشم نامه را روی میز کوبید.

ـ فکر می‌کردم فقط جاه‌طلب و زورگو باشه، اما خیانت؟ این لکه ننگی‌یه که تا ابد روی خاندان شهریاری می‌مونه.

آبتین ساکت مقابل او ایستاده بود.

کارن با عصبانیت ادامه داد:

ـ تو از اول بهم هشدار داده بودی، ولی من می‌خواستم به این بی‌شرم فرصت خدمت به کشورش رو بدم. احمق‌ترین آدم خاوران هم می‌دونه تاردین‌ها تشنه خون ما هستن، اما اون به همون‌ها پناه برده. تنها دلخوشیم اینه که کامبیز مثل پدرش خائن نشده.

آبتین فرصت را مناسب دید.

ـ سرورم، درسته که کامبیز به ما خیانت نکرده، اما شاید بازگشتش هم بخشی از نقشه روزبه باشه. بهتره مدتی زیر نظر گرفته بشه.

کارن لحظه‌ای سکوت کرد و به نقطه‌ای نامعلوم خیره شد.

ـ برادر... نیروهای سایه رو به تاردین بفرست. روزبه رو برگردونن، زنده یا مرده. درباره کامبیز هم خودت رسیدگی کن.

آبتین تعظیم کوتاهی کرد و از تالار بیرون رفت.

لبخند رضایتی روی لب‌هایش نشسته بود.

او انتخابش را کرده بود.

حمایت هما پشت سرش بود و سال‌ها برای این روز صبر کرده بود.

شهریاری خاوران باید از نسل او ادامه پیدا می‌کرد؛ حتی اگر بهایش پشت کردن به خانواده‌اش بود.

او با هموار کردن راه خیانت روزبه، عملاً او را از جانشینی حذف کرده بود و حالا با تولد پسر شیما، آخرین قطعات نقشه نیز در جای خود قرار می‌گرفتند.

وقتی به اقامتگاه نورا رسید، نورا و کازروس منتظرش بودند.

آبتین فرمان تازه را به دست کازروس داد.

ـ این هم پاداشی که قولش رو داده بودم. جایگاهت در شورا حفظ می‌شه.

کازروس حکم را بوسید.

ـ سپاسگزارم شاهزاده.

ـ کارت درباره روزبه خوب بود. حالا نوبت راشاست. پاداش این یکی خیلی بزرگ‌تره؛ فرمانداری سپیداران.

چشم‌های کازروس برق زد.

ـ با تمام توانم در خدمت شما و بانو نورا هستم.

آبتین خم شد و پیشانی نورا را بوسید.

ـ بدون شک روزی بزرگ‌ترین شهریار خاوران می‌شی. روزبه همون‌طور که گفتی به ما خیانت کرد. حالا قدم بعدی چیه؟

نورا موهایش را از روی صورت کنار زد.

ـ شناختن آدم‌ها سخت نیست. شاید با زبونشون دروغ بگن، اما رفتارشون حقیقت رو فاش می‌کنه.

چند قدم در اتاق راه رفت.

ـ شما گفتید فردین می‌خواد راشا رو به شهریاری برسونه. من و شما هم نمی‌خوایم این اتفاق بیفته.

سپس رو به کازروس کرد.

ـ امشب با چند کیسه طلا سراغ عباد می‌ری. جای کلبه رو بهش نشون می‌دی. رایان هم کار خودش رو انجام می‌ده.

آبتین نگاهش کرد.

ـ و بعد؟

لبخند آرامی روی لب‌های نورا نشست.

ـ بعد دیگه کسی مزاحم برنامه‌هامون نمی‌شه.

سپس رو به پدربزرگش کرد.

ـ نگران نباش. ما به پدر خیانت نمی‌کنیم. فقط نمی‌ذاریم در مسیرمون بایسته.

کازروس کیسه‌های سکه را برداشت.

ـ همین حالا حرکت می‌کنم.

تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق خارج شد.

نورا دستش را روی شانه آبتین گذاشت.

ـ تمام عمر آرزو داشتی شهریاری خاوران در نسل تو باقی بمونه. حالا وقتشه بهای این آرزو رو بپردازی.

چند لحظه سکوت کرد.

ـ فردا روز روشن‌تری برای ماست... هرچند ممکنه غم‌انگیز باشه.

آبتین چیزی نگفت.

برای نخستین بار در سال‌های طولانی زندگی‌اش، از آینده می‌ترسید.

.................

هزاران فرسنگ دورتر، در سرزمین تاردین‌ها...

پیرمردی نحیف پس از چند سرفه شدید سرش را بالا آورد.

خس‌خس سینه به سختی اجازه حرف زدن به او می‌داد.

ـ پس شاهزاده خاوران به من، آیتولا، پناه آورده و درخواست کمک داره.

روزبه با همان غرور همیشگی پاسخ داد:

ـ اسمش پناه آوردن نیست. یه معامله‌ست. شما کمک می‌کنید تاجی رو که حق منه بگیرم، من هم سپیداران رو به شما می‌دم.

ایتولا آرام از جایش بلند شد.

ـ معامله... کلمه قشنگیه.

سپس ادامه داد:

ـ اما سه شرط دارم.

روزبه چیزی نگفت.

ـ اول؛ دیگه مردم ما رو تاردین صدا نمی‌کنن. نام واقعی ما نیک‌دینه.

ـ قبول.

ـ دوم؛ اجازه تبلیغ آیین ما در خاوران صادر می‌شه.

ـ قبول.

ـ سوم؛ بعد از تو، شهریار با رأی آیین‌داران ما انتخاب می‌شه، نه با خون و خاندان.

روزبه لحظه‌ای مکث کرد.

اما سرانجام سر تکان داد.

ـ قبول.

لبخند ایتولا عمیق‌تر شد.

ـ پس با پسرم به النسان برو. مقدمات کار رو فراهم کنید.

دوباره سرفه‌ای کرد و ادامه داد:

ـ اما دو مشکل باقی می‌مونه. اول اختلاف ما با النسان‌ها.

نمیخام بشنوم که یه النسانی به مردم من بگه مرتد، دوم... شیردال‌ها.نمیخام سربازای بیچاره من خوراکی اون هیولاها بشن،

روزبه خندید.

ـ شیردال‌ها فقط از سه شهیار فرمان می‌برن. شهیارها کشته بشن، اون جانورها هم بی‌فایده می‌شن.

ایتولا به دست دراز شده روزبه نگاه کرد.

ـ تا وقتی به آیین من وارد نشی، نمی‌تونم باهات دست بدم.

روزبه دستش را پایین آورد.

وقتی از اقامتگاه خارج شد، زیر لب زمزمه کرد:

ـ وقتی شهریار شدم، سرت رو بالای دروازه سپیداران می‌زنم.

صدای شیون و فریاد ناگهان سکوت کاخ را درهم شکست.

نورا هراسان از اتاق شیما بیرون دوید.

ـ چی شده؟

دایه روی زمین افتاده بود و اشک می‌ریخت.

ـ دخترم...

صدایش می‌لرزید.

ـ امیدم... نور چشمم...

نورا بازوی او را گرفت.

ـ دایه، حرف بزن!

زن میان هق‌هق‌هایش گفت:

ـ شیلا...

نفسش برید.

ـ شیلا خودش رو از پنجره اتاقش پایین انداخت... :::

می
۰
۰
Mosio
Mosio
....
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید