ویرگول
ورودثبت نام
Mosio
Mosio....
Mosio
Mosio
خواندن ۶ دقیقه·۷ روز پیش

شهریاران

بخش اول قسمت یازدهم

ضربات شمشیر یکی پس از دیگری فرود می آمدند ،اما نیرا با دقت و قدرت همه را دفع می کرد.

شمشیر استاد به سمت سر او حرکت کرد.

نیرا در آخرین لحظه سرش را خم کرد و همزمان از گارد باز حریف استفاده کرد،ضربه ای سریع به پهلوی مرد وارد شد و همین کافی بود تا تعادلش را از دست بدهد، نیرا از فرصت استفاده کرد و لبه شمشیر تمرینی را روی گردن او قرار داد.

استاد که هنوز روی زمین نشسته بود شروع به خندیدن کرد.

نیرا دستش را دراز کرد و به بلند شدن او کمک کرد.

استاد با افتخار به شاگردش نگاه کرد:بانوی من توانایی شما از دانش من بیشتر شده،بهتره به دنبال استاد ماهر تری بگردید.

:ولی من از تمرین با شما لذت میبرم.

:ممنونم بانو،ولی برای لذتی نداره که با یک ببر مبارزه کنم،ممکنه یه روز دریده بشم.

لبخند رضایت روی صورت نیرا نشست.

صدای تشویق از پشت سرش بلند شد،کامبیز بود.

:دختر عمو ،حسابی پیشرفت کردی،اگه دنبال یه حریف ماهر تر می گردی روی من حساب کن.

همیشه از دیدن کامبیز خوشحال میشد.به سمت او رفت لیوان آب را از دست کامبیزگرفت و به او خیره شد.موهای بلند و موج دارش زیر نور خورشید می‌درخشید و بدن ورزیده اش حتی از زیر لباس هم پیدا بود.

:دنبالت میگشتم،باید از همون اول حدس میزدم که اینجایی.

:امیدوارم برای تکرار حرف های عمو نیومده باشی،

:نیرا من دوستت دارم،خودتم اینو میدونی،حرف های پدرم و دیگران هم برام ارزشی ندارن،من فقط تو رو میخام.

:و من فقط شهریار شدن رو میخام

کامبیز آهی کشید:پس بزار بهت کمک کنم.

نیرا لباس تمرین رو در آورد و آبی به صورتش زد:قبوله،تو به من کمک کن به هدفم برسم،منم کمکت میکنم به خواستت برسی،خوبه؟

لبخند بر لبان کامبیز نشست:یعنی با من ازدواج میکنی،جونم رو برای شهریار شدنت میدم.

نیرا سرش را تکان داد:نسبت به سنت خیلی احمقی کامبیز،تو داخل قصر بزرگ شدی،قانون رو فراموش کردی؟اگه ازدواج کنیم از صف جانشینی کنار میرم

:نه قانون اینو نمیگه،تو فراموش کردی،رخسار شهریار بیست و یکم ازدواج کرده بود،شوهرش رامتین فرمانده گارد بود.

:و بعد از مرگ رخسار چه جنگی برای جانشینی اون به راه افتاد،این رو که خوندی؟نیرا مکثی کرد و ادامه داد:نصف خاندانمون بخاطر ادعای تاج پسرهاش از بین رفت،ندیمه ها میگن هنوز صدای نالشون از قصر شیر دال میاد.میخای بچه های ما هم همون سرنوشت رو داشته باشن؟

کامبیز شانه هایش را بالا انداخت:بهشون یاد میدیم سرپیچی از قانون چه عاقبتی داره،یا اصلا بچه دار نمیشیم،یا شاید قانون رو عوض کردیم.

نیرا خندید:پنج قانون اول تغییر ناپذیرن،مادر و شهیارها هم نگهبان اون قوانین هستن،هوس چنگال شیر دال کردی؟

:پس تو بگو چیکار کنیم؟

:محافظ شخصی من شو،

کامبیز سکوت کرد.

نیرا ادامه داد:همیشه کنار هم میمونیم،من میخام شهریار بشم،یا کمکم کن یا منو فراموش کن.

نیرا همیشه همین طور بود،از بچگی،بی‌رحم و سنگدل،برای رسیدن به خواسته هایش دنیا را به هم میریخت.کامبیز چیزی برای گفتن نداشت.تنها چیزی که می‌دانست این بود که عاشق نیراست،حتی نمی‌دانست چرا عاشق این دختر سنگدل شده،یا شاید هم عاشق همین سنگدلی شده بود،دلیل برایش مهم نبود،او فقط عاشق بود.با دلی شکسته سرش را پایین انداخت و به طرف دیگر باغ رفت.

نیرا موهایش را مرتب کرد،حتی به رفتن کامبیز هم اهمیتی نداد،تمام فکرش شهریاری بود،حقی که فقط مال او بود.

به سمت اقامتگاه شیما به راه افتاد .چندین روز بود که از اتاقش بیرون نیامده بود.در تالار اقامتگاه خواهرانش را دید نورا خواهر بزرگتر و نارشید خواهر کوچکترش.

نورا سه سال از او بزرگتر بود،شبیه ترین دختر به مادرشان شیما،زیبا آرام و متین،دو سال قبل ازدواج کرده بود،همسر او رایان بودپسر روژان،عمه آن‌ها.

نیرا با خوشحالی ان ها را در آغوش گرفت‌نارشید مثل همیشه ساکت و غمگین بود:خواهر حال مادر اصلا خوب نیست.

نورا حرف های نارشید را قطع کرد:باز هم که خاکی هستی،تو یک شهریار زاده ای،بهتره کمی موقرتر باشی.اصلا به فکر مادرمان هستی.

نیرا با شیطنت جواب داد:شب و روز به فکر همه شما هستم،ولی من و تو راه های متفاوتی انتخاب کردیم،من شهریاری و تو شوهر داری.

:شاید بهتره تو هم همین کار رو بکنی.

نیرا خندید:نه ممنون،تو نسل خاندان رو حفظ کن ،و من تاج و تخت رو.یکی باید به پدر کمک کنه.

نورا آهی کشید:و اون یه نفر باید تو باشی،یه نفر باید جلوی تو رو بگیره.

:فکر نکنم کسی توان این کار رو داشته باشه.احترام گذاشت و به سمت اتاق شیما به راه افتاد.نورا از پشت سر او را صدا زد:نیرا ،من راه تو رو سد میکنم.

نیرا پوزخندی زد و وارد اتاق شد.

موهای آشفته و به هم ریخته،گودی زیر چشم هایش و رنگ زرد صورت شیما از درماندگی او خبر میداد.تا چشمش به نیرا افتاد به سمت او دوید:نیرا، دخترم تو به دادم برس،بهشون بگو،فکر میکنن من دیوونه شدم،من تا حالا بهتون دروغ گفتم،من دیدم ،من خواب دیدم این بچه همه شما رو میکشه،باید از بین ببریمش،تو بهشون بگو.

ندیمه ها به سمت شیما آمدند و او را به سمت تختش همراهی کردند.

نیرا کنار تخت رفت و دست های شیما را گرفت:مادر،تو به استراحت نیاز داری،من کنارتم،همینجا.

بغض شیما ترکید و دوباره شروع به تکرار حرف هایش کرد<<اون میکشه،دخترهامو میکشه>>آبتین نیرا صدا زد و به سمت بیرون از اتاق برد،قبل از بستن در رو به ندیمه ها کرد: هیچ کس از اتفاقات این اتاق خبر دار نمیشه ،بجز شما چهار نفر ،فهمیدید؟ندیمه ها سرخم کردند.

...............

آبتین نیرا را روی صندلی تالار نشاند:نیرا تو اصلا میدونی یه شهریار زاده هستی و در اینده نزدیک با شهریار شدن پدرت یک شاهزاده میشی؟

:وبعدش یک شهریار پدربزرگ.

صورت آبتین از خشم قرمز شد:؛نیرا ،تو باید مواظب حرفات باشی،تو دیگه یه دختر بچه نیستی، اینجا توی کاخ هر حرفی یه عواقبی داره،و تو روز به روز بجای عاقل تر شدن سر به هواتر میشی،بگو ببینم چرا به دادسرا رفته بودی، اونم تنها،و از اون بدتر چرا به یه آهنگری اونم توی دورترین نقطه از کاخ رفتی؟

خبر ها دیر بهتون رسیده پدربزرگ دو ماه قبل بوده،ترجیح میدم اگه میخام شهریار بشم بین مردم باشم ،نه مثل برادر شما خودمو توی کاخ زندونی کنم،

آبتین بازوی نیرا را گرفت و فشار داد:بس کن دختر،شهریار شدن با حرف زدن به دست نمیاد،با رفتار و کردار درست میتونی به شهریاری برسی،بگو ببینم توی آهنگری چیکار میکردی؟نیرا بازوی خودش رو از دست آبتین کشید:دنبال کسی میگشتم،پدر بهتون گفته؟

:من از وقتی که اومدم هنوز رادمهر رو ندیدم،یادت رفته من مشاور شهریارم،وظیفه من مراقبت از خاندان شهریاریه.

نیرا با صدای بلند خندید:خوبه پدربزرگ ،شاید بتونی بقیه رو فریب بدی،ولی من رو نه،منظورم از پدر شهریاره اوله،مهران،یا بهتر بگم همون پسره اهنگر

نوبت آبتین بود که بخندد:دیوونه شدی دختر، پدر توی اهنگری؟جای پدر یا کنار شهریاره یا توی سپیدشهر پیش مادر.

نیرا بلند شد :حق با شماست پدر بزرگ،مکثی کرد و به چشمهای ابتین خیره شد:مادر هزار ساله که نمیخاد پدر رو ببینه،همه اینو میدونن،و شهریار بعد از کشته شدن برادرتون راشا دیگه به پدر اجازه ورود به قصر رو نداده،گفتم من رو بچه حساب نکنید.به سمت در خروجی به راه افتاد و بعد از چند قدم به سمت عقب برگشت:سلام من رو به پدر برسونید،به زودی به دیدنش میرم،به هر صورت بعد از شهریار شدنم مجبوره که خودشو به من معرفی کنه،درسته؟

پدر
۰
۰
Mosio
Mosio
....
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید