
بخش اول ،قسمت هفدهم
پشت دروازههای قصر غوغا به پا شده بود. بوی دود شمع و عرق سربازان با هم قاطی میشد. تلاش آنها برای پراکنده کردن مردم بیهوده بود؛ هر کسی را که هل میدادند، دو نفر دیگر جای او را پر میکرد. از زمان بنیانگذاری خاوران تا امروز، تنها پنج مرتبه «پدر» هویت خود را آشکار کرده بود. مردم بیتاب دیدن او بودند. موعودیان با پرچمهای دورنگ قرمز و آبی بیرون قصر مشغول نواختن موسیقی و آوازهای سنتی خود بودند؛ صدای دف و سرنا تا اعماق راهروهای سنگی قصر نفوذ میکرد.
اما درون قصر سکوتی سهمگین حکمفرما بود. آن قدر سنگین که نفس کشیدن هم سخت بود.
هما روی ایوان ایستاده بود. نسیم ملایم موهای سیاه او را میرقصاند، اما چشمانش خیره بود؛ خیره و سرد، مثل دو تکه یخ در دل زمستان. چشم در چشم مهران دوخته بود. مهران نفس عمیقی کشید؛ بوی عطر از ردای هما به مشام میرسید ، همان بویی که هزار سال پیش در شب عروسیشان او را مست کرده بود.
سرانجام هما سکوت را شکست. صدایش برنده بود؛ صاف و تیز بود، مثل تیغی که آرام از روی پوست بگذرد:
– جالبه... بهخاطر یک زن خودت رو نشون دادی.
مهران اخمهایش درهم رفت. رگِ کنار چشم چپش میزد. انگشتانش را مشت کرد ،نه برای زدن، برای اینکه لرزششان را پنهان کند:
– اون مادرم بود.
هما خندید.بدون اینکه چشمانش بخندند. خندهای نه از سر شادی، بلکه از سرِ خشمِ سالها؛ خشمِ شبهایی که تنها در تختی سرد غلتیده بود. صدای خندهاش در تالار خالی پیچید و به دیوارها خورد:
– یادت رفته؟ مادرت هزار ساله مرده. طاعونزدهها گرفتنش. بوی جسدش رو یادته؟ یا اون رو هم فراموش کردی؟
مهران نگاهش را از او گرفت. به کاشیهای کف ایوان خیره شد. زیر لب، اما به اندازهای بلند که او بشنود:
– همه چیز رو یادمه. تو فراموش کردی... من رو. شوهرت.
هما نفسش را حبس کرد. برای یک لحظه، چیزی در قلبش ترک خورد ،شاید دلتنگی، شاید حسرت. اما سریع خودش را جمع کرد. قدمهایی سریع و محکم برداشت. سیلی چنان محکم بر صورت مهران نواخت که صدایش در تالار مانند شلاق پیچید. گرمای دستش روی گونه مهران ماند:
– شوهر من توی یه قبر توی سپیدشهره. تو فقط یه آهنگری که خاطراتش رو حمل میکنه. پوستت، دستهات، حتی صدات... همه چیزِ تو دزدیه.
مهران جای سیلی را با دست نگرفت. دستش را پایین نگه داشت. گونهاش میسوخت، اما اجازه نداد دستش به سمت صورتش برود. صدایش گرفته بود – نه از درد، از چیزی شبیه خستگیِ هزار ساله:
– اگه میدونستم تو و نسل تو با من چیکار میکنید، اتحاد با نامیرایان رو قبول نمیکردم. مرگ رو انتخاب میکردم.
هما چند قدم به عقب رفت. پشتش به ستون سنگی خورد. سنگی بود که روزی سرش را به آن تکیه داده بود و به حرفهای عاشقانه مهران گوش میکرد. حالا ستون سرد بود، مثل خودش:
مثل همیشه طلبکار. فکر میکنی از همه بهتری؟ تو فقط یه دروغگویی. به همه دروغ گفتی. حتی به شورای اول. فکر میکنی اگه میگفتی جاودانگی ما هدیه اتحاده، چهارده خاندان قبول میکردند؟ جواب بده،
مهران به هما خیره شد. چشمانش خیس نبود، اما سرخ بود. سرخی از بیخوابی، از پشیمانی، از چیزی که شبیه عشقِ مرده بود:
– به خاطر تو دروغ گفتم. بچههامون. خاوران. اگه میگفتم، همه میخواستن جاودان باشن. دیگه اتحادی در کار نبود. تو مادر نمیشدی... ما همدیگه رو از دست میدادیم.
هما دوباره به سمت او رفت. این بار آرامتر، اما سهمگینتر. کف دستش را باز کرد. نگاهش را به کف دستش انداخت همان دستی که هزار سال پیش حلقهٔ عروسی را از مهران گرفته بود. بعد دوباره سیلی زد. محکمتر.
– به خاطر من؟ یا به خاطر خودت؟ همیشه رویای پادشاهی داشتی. حالا هم به آرزوت رسیدی. از تو متنفرم. از تو و قوانینت. شیلا به خاطر تو مرد. همینطور آبتین. اگه قانون تو و تولد اون پسر نبود، الان هر دو زنده بودن.
نفس عمیقی کشید. بوی شمع و خاکستر. به سمت در حرکت کرد. ایستاد. پشتش به مهران بود. چرخید و رو به مهران کرد. دوباره شروع کرد:
– من تو و قوانینت رو با هم از بین میبرم.
درِ تالار باز شد. هوای سرد بیرون ،درون تالار پیچید.
کارن وارد شد. قدمهایش بلند و مصمم بود، اما گوشههای لبش کمی میلرزید. از پدربزرگ و مادربزرگش گذشته بود؛ از وسط این میدان جنگ عبور کرده بود:
– نمیخواید نظر من رو هم بپرسید؟ من شهریارم. شهریار خاوران. خودتون قوانین رو نوشتید و خودتون نقض میکنید. ما دیگه به شما نیازی نداریم.
صدایش بلندتر شد:
– من تصمیم خودم رو گرفتم. از امروز، شما به خاوران ممنوعالورودید. بعد از من هم رادمهر این کار رو میکنه.
هما به سمت کارن رفت. نزدیک. آن قدر نزدیک که نفسش به صورت کارن بخورد. انگشت اشارهاش را بلند کرد و زیر چانهٔ کارن گذاشت. حرکتی که میان عشق و تهدید معلق بود:
– تو نمیتونی حتی جون نوه خودت رو حفظ کنی. خاوران به یک شهریار قدرتمند و شجاع نیاز داره... و من اون شخص رو در اختیار دارم. من نیرا رو شهریار خاوران میکنم. حتی اگه به قیمت نابودی شاهشهر با شیردالها باشه.
هما رفت. بوی عطرش تا چند ثانیه در تالار ماند.
مهران نگاهی به کارن کرد. آن نگاه را نمیشد تفسیر کرد. نه خشم بود، نه غم. چیزی بین تسلیم و تصمیم. بیکلمه خارج شد. راهروی قصر تاریک بود و صدای پایش روی سنگها میپیچید.
جمشید و بهمن بیرون تالار منتظر او بودند. هوای سرد صورت مهران را سوزاند – همان جایی که سیلی خورده بود. جمشید به سمت مهران دوید. صدایش نگران بود، مثل کودکی که پدرش را برای اولین بار شکننده ببیند:
– خب پدر... چی شد؟
مهران به جای جواب، دستش را روی شانه جمشید گذاشت.جمشید سنگینی دستش را حس کرد
با صدایی گرفته، اما قاطع جواب داد:
به زرینشهر میریم. پادگان گارد سایه. باید به دنبال راشا بفرستیم. اون باید شهریار بشه. وگرنه خاوران نابود میشه.
باد سردی وزید. موهای جوگندمی جمشید را به هم ریخت. هیچکس حرف نزد. فقط صدای طبل موعودیان از بیرون قصر میآمد؛ شاد و بیخبر از اینکه درون قصر، دنیایی در حال فروپاشی است