ویرگول
ورودثبت نام
Mosio
Mosio....
Mosio
Mosio
خواندن ۶ دقیقه·۸ روز پیش

شهریاران

بخش اول قسمت دهم

جشن های بنیان گذاری خاوران نزدیک شده بود و دوباره نبرد بین کیوان و دیبا بر سر سکه شروع شده بود،میز غذا خوری صحنه جنگ و جمشید،بهمن و فردین تماشاگران آن بودند.

:زن،تو میخای زحمت یک سال من رو بریزی تو شکم مردم؟

:زحمت یکسال کجا بود ،همش چهار سکه طلاست.

:من باید یکسال جلوی کوره بسوزم تا تا مردم شاهشهر شیرینی بخورن و جشن بگیرند

:نا شکر نباش کیوان،همه دنیا دارن اینکار رو انجام میدن،به رسومات باید احترام گذاشت،برای سلامتی پسرمون

:کدوم رسم،کدوم رسوم،اونا خودشون یه سکه آهنی خرج نمیکنن و ما مردم بیچاره باید پول جشن رو بدیم،ای لعنت به اون پدر که این بلا رو سر ما آورد

جمشید به فردین نگاه کرد و خندید:شوهر خواهر درست میگه،لعنت به پدر.فردین لبخندی زد و سرش رو پایین انداخت .

دیبابه سمت کمد رفت و از داخل کیسه چهار سکه طلا برداشت:تا هر وقت دوست داری غر بزن ،من که میرم بازار ارد و میوه بخرم،فردین ،پسرم با من میای؟

کیوان به جمشید اشاره کرد:حداقل این بی خاصیت رو ببر،فردین رو بزار اینجا بمونه،باید زنجیر بسازیم،مشتری ها فردا میان.

فردین لقمه اخر رو به دهان گذاشت:بابا جون زنجیرها امادن،توی انبارن،من با مادر میرم .

فردین قبل از بیرون رفتن جمشید رو صدا زد:شما به کلبه برید ،آبتین برگشته،منم قبل از غروب بهتون میرسم.

.................................

بازار از همیشه شلوغ تر بود،چهار روز به جشن مونده بود و مردم از هر قشر و طبقه ای مشغول خرید برای جشن بودند.دیبا از یک دستفروش گردنبندی با نماد شیر دال برای فردین خرید و به گردنش انداخت:پسرم تو دیگه بزرگ شدی سال دیگه باید مسیر زندگی تو مشخص کنی ،بهش فکر کردی ،درسته؟

فردین گونه دیبا رو بوسید:مادر جون خیالت راحت ،من تا ابد پیش شما میمونم،میخام به بابا توی کارگاه کمک کنم.علاقه ای به خدمت کردن ندارم.

دیبا نفس راحتی کشید:فردین را بغل کرد و پیشانی او را بوسید:خیالم رو راحت کردی مادر،چون چند روز پیش یه نفر اومده بود در مورد تو پرس و جو میکرد،میخاست ببینه چند سالته،میخای چه کاری رو انتخاب کنی.

فردین به فکر فرو رفت،هر جوانی باید قبل از هجده سالگی به دیوان می‌رفت و یا در ارکان حکومت خدمت میکرد یا با انتخاب شغلی غیر حکومتی حکم قطع شدن مزایای خودش رو قبول میکرد. مطمئن بود که کار نیراس،بعد از اون روز که بهمن فردین رو پدر صدا کرده بود حتما به شک افتاده .دسته ای سربازان از مقابل ان ها عبور کرد.سربازان کالسکه ای دربار را مشایعت میکردند،دیبا از فردین پرسید:چه خبر شده؟شهریاره؟

دستفروش جواب دیبا را داد:نه بانو، فرزند ششم شهیاده،جانشین شهریار. دارن اون رو میبرن به گارد تحویل بدن.

دیبا دستش رو روی سینه خودش گذاشت:بیچاره مادرش،شنیدم پنج تا دختر داره،حالا که صاحب پسر شده باید برای همیشه از اون دور بمونه.

دستفروش سری تکان داد و خندید:چقدر ساده اید بانو،قانون مال امثال من و شماست،شب که بشه اون رو به قصر برمیگردونن.دیبا بازوی فردین را گرفت و به سمت قسمت دیگه بازار حرکت کرد.

...........

بهمن زیر سایه درخت بیدی چشم به راه نیرا بود.نیرا سوار بر اسب سفیدی به او نزدیک شد،بهمن به او نزدیک شد و افسار اسب را گرفت،حتی اسب هم مجذوب بهمن شده بود،چشمش را به بهمن دوخته بود و دستان او را لیس میزد.نیرا از اسب پایین پرید و خودش را در آغوش بهمن انداخت:بهمن من دیگه طاقت دوری تو رو ندارم ،باید هرچه زودتر ازدواج کنیم

:اما تو یه شاهزاده ای و من،،،،

:این حرف رونزن،من حاضرم به خاطر تو از همه چیز دست بکشم.

نیرا صورتش را به صورت بهمن نزدیک کرد:بهمن من رو ببوس.

بهمن چشم‌هایش را بست و لب های خود را به لب های نیرا نزدیک کرد،اما بجای لب های نرم و شیرین نیرا پوستی زبر و خشک را حس کرد.چشم هایش را باز کرد ،جمشید با ان هیکل درشت و سبیل های ضمخت داشت او را میبوسید،جمشید را هل داد و خودش را عقب کشید:چیکار میکنی ؟جمشید با صدایی که قصد داشت دخترانه به گوش برسد ولی بیشتر شبیه اره کردن چوب بود شروع به حرف زدن کرد:نیرا،نیرا منو ببوس ،تو تمام دنیای منی.شروع به خندیدن کرد:گفتم حالا که تو بوسه میخای و نیرا اینجا نیست من برات جاشو پر کنم،کار بدی کردم؟

بهمن با انزجار جای بوسه جمشید را پاک کرد:چرا بیدارم کردی.

:چون فردین اومده گفت تو هم پیشمون بیای.

آبتین کنار آتش نشسته بود،و کاغذی را به فردین و راشا نشان می‌داد.به محض دیدن آبتین او را شناخت:همون پیرمرد کنار درخت بلوط

آبتین ابرو یش را بالا انداخت :و تو همون جوون موعودی که میخاست محافظ مادر بشه ولی اینجا کنار پدره.نگاه معنی داری به بهمن انداخت:خوب ماموریتت رو مخفی نگه داشتی.

فردین به او اشاره کرد کنارش بنیشند:به خاطر همین ویژگی کنار ماست.خب ادامه بده

آبتین دوباره به موضوع اصلی بازگشت:رادمهر کنار نمی‌کشه، اما مشکل جای دیگست،تولد این نوزاد همه چی رو بهم ریخته،فکرش آشفته شده،شیما هم چند روزه از اتاقش بیرون نیومده.لبخندی زد و ادامه داد:نورا هم به جمع مدعی ها اضافه شده،اونم مثل نیرا هوس شهریاری کرده.

فردین پرسید:خودش گفته؟

:نه،رایان بهم گفت،نورا بهش پیشنهاد داده یا جدا بشن یا رایان بمیره،نقشه کشتن رایان رو هم کشیده

فردین خندید:پس دعوای جانشینی به نسل بعدی هم سرایت کرده.

آبتین پکی به چپق زد:خب پدر حالاچی؟

:این که رادمهر کنار نمی‌کشه خوبه،ولی خودتم خوب میدونی اون نیاز به کمک داره ،رادمهر باتو .ما امشب به سمت اردوگاه اون راهزن ها میریم،تو اینجا بمون و فردا به سمت قصر برو،فکر کنم نیرا به من شک کرده.به بهمن نگاه کرد:این پسر نیرا رو که میبینه همه چی رو فراموش میکنه،دوباره به آبتین نگاه کرد:شکش رو برطرف کن.

لحظه ای سکوت برقرار شد . آبتین دست فردین رو گرفت:پدر،مادر نامه و هدیه رو قبول نکرد،اونا رو به هرمز داد که از بین ببره

فردین خنده تلخی کرد:پس هنوز عصبانیه، آبتین فکر میکنی لجاجت یه زن چقدر طول می‌کشه.

آبتین خندید:شاید بیشتر از هزار سال،با هرمز حرف زدم،تموم نامه های شما رو نگه داشته.از زیر ردایش بسته ای بیرون آورد:شهیار میترا براتون یه خنجر ساخته.فردین خنجر رو زیر نور آتش گرفت و نگاه کرد ،اولین اسمش روی اون حک شده بود<<مهران>>خاطرات زمان های گذشته برای لحظه‌ای از ذهنش عبور کرد.به چشمان آبتین نگاه کرد:و پسرها؟

آبتین با صدای بلند خندید و کیسه ای رو به فردین داد:تنباکو،اونم چه تنباکویی،چند مرتبه دود کردم،حس جوونی رو توی بدنم زنده کرد،حاضرم بجای دستمزد سفر اون رو بدارم.

فردین کیسه رو گرفت و نصف کرد،با خنده گفت:این دستمزد تو و بقیش هم سهم ما

پریچهر از جایش بلند شد:ماه در اومد،وقت رفتنه.

.............................

فردین اسبش را به میان اسب های پریچهر و راشا هدایت کرد:شب مهتابی و دو عاشق در حال سوار کاری،چه کاری بهتر از اینکه بین اونا وایسی تا یه وقت مسیرشونو گم نکنن.

راشا چپق را به دست فردین داد:همیشه میدونستم طرفدار روزبه و رادمهری،حالا با جدا کردن ما مطمئن شدم

فردین پک محکمی زد و چپق را به پریچهر داد:تو نمیخای چیزی بگی؟

پریچهر جواب داد:بستگی داره تا کجا بخای بینمون قرار بگیری،زیاد ادامه داشته باشه یه فکری هم به حال تو میکنیم.راشا نگاهی به عقب کرد و به فردین گفت:بهمن هنوز اماده نیست،شاید امشب با یه شمشیر تو شکمش به خوبه برگرده

فردین ضربه ای به پشت راشا زد:پس مواظبش باشید،باید اماده بشه،تمرین خوبیه براش،باید ترسش شکسته بشه.

پریچهر به عقب نگاه کرد و گفت:پس به جنگیدندش دقت کردی،با ترس شمشیر میزنه.

فردین گفت:یاد میگیره،موقع تمرین بیشتر بهش فشار بیارید،کمکش کنید،اونم مثل شما عاشقه،

راشا خندید:اونم عاشق چه کسی،نیرا بچگی هاش شبیه یه گرگ درنده بود،هیچ کس توی قصر نمیتونست جلوشو بگیره ،نصف سفیدی موهای دایه بخاطر نیراس.احتمالا به بهمن به چشم یه شکار نگاه میکنه،یکی باید به این پسر واقعیت رو بگه.

پریچهر اسبش رو متوقف کرد:رسیدیم اسب هارو داخل این غار میزاریم،بقیه راهو باید پیاده بریم

مسیر زندگیپدر مادربهمن
۰
۰
Mosio
Mosio
....
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید