بخش اول قسمت سیزدهم
فردین وارد مهمانخانه نامیرایان شد،نگاه ها به سمت او برگشت. قرنها زندگی در کنار هم هر چند با جسم های متفاوت، شریک در غمها و شادیهای یکدیگر،اما در بین آنها لاریسا از همه به فردین نزدیکتر بود.سالهای ابتدایی شروع طاعون شانه به شانه هم سرزمینهای برفی را در جستجوی لاروس زیر پا گذاشته بودند.لاریسا از پله ها پایین آمد و دست هایش را باز کرد:مهران،خوش امدی.
لاریسا ظرف کیک را جلوی مهران گذاشت:خب ،اوضاع سرزمینت چطوره؟خودت چی اهنگری رو دوست داری؟
مهران خندید:بهتر از این نمیشه،بیل و گاو اهن میسازم،بعضی وقتها دستام میسوزه، پدرم سرم غر میزنه و مادرم بهترین نوشیدنیها رو برام درست میکنه،دیگه چی میتونم بخام.
لاریسا خندید:هنوزم دیوونه ای،از هما چه خبر؟
مهران سرش را خاراند:نمیخاد منو ببینه.
لاریسا کنار او نشست:ببین مهران حق داره،اون میگه نمیتونه هر چند دهه یکبار با یه جسم جدید زندگی کنه،گوش کن مهران،ما هنوز هم میتونیم جسم اولت رو برات برگردونیم،کافیه بخای.
اخم های مهران در هم رفت:من همون روز اول بهش گفتم،من میخام بین مردم باشم،دوست ندارم تا ابد همه جلوی من خم و راست بشن،دوست دارم ازاد باشم ،باورت میشه دوست دارم کتک بخورم،فحش بشنوم،مشکلاتشون رو ببینم ،
لاریسا نتونست جلوی خندشو بگیره:تو عوض نمیشی،خبرای مهمی برات دارم ،امروز توی قصر، کارن طوفانی به پا کرد.
مهران با تعجب پرسید:چطور،مگه چیکار کرد.
:روزبه رو سفیر خاوران در کشور ما کرد، البته روزبه چندان خوشحال نشد.نشان شهیادی رو هم دوباره به رادمهر داد و نیرا رو به سپید شهر تبعید کرد.
:کار درستی کرده،روزبه رو از دربار دور میکنه تا رادمهر توی سال آخر جانشینی ،رقیبی نداشته باشه و اون دختر باید تنبیه میشد.
لاریسا بلند شد و کنار مهران نشست:از مرزهات خبر داری؟النسانها (alensan)بهمون پیشنهاد معامله دادن، محصولاتشون در ازای فولاد،شاید برای جنگ با آناتورها، شایدم برای شما،نمیدونم.
مهران بلند شد و کنار پنجره رفت:گارد از مرزها مراقبت میکنه،کارای مهم تری دارم،میخام کمک کنم راشا شهریار بشه.
:ولی اون از مقامش کناره گیری کرده.
مهران با کلافگی جواب داد:درسته،ولی مجبوره،رادمهر شهریار ضعیفی میشه،راشا برای خاوران مفیدتره،شجاع و شریف و عادل.
لاریسا اشارهای به نقشه روی دیوار کرد:اناتورها امسال پنج تا طاعون زده رو گرفتن،بهتره به مرزهای شمالی هم فکر کنی،لاروس هنوز زندس و تا زنده باشه دست بردار نیست.
مهران جواب داد:توی سه سال گذشته ما فقط دو مورد داشتیم،اگه فکر میکنی میتونیم لاروس رو پیدا کنیم من حاضرم دوباره به اونجا برگردم.
لاریسا دستش را روی شانه مهران گذاشت:میدونم که حاضری،ولی اونجا سرده و وسیع ،ارزش ریسک رو نداره،فقط باید امیدوار باشیم خودش رو نشون بده.
لاریسا به سمت صندوقچه ای در گوشه اتاق رفت:شمشیر هایی که خاستی رو آوردم، اسم هایی رو هم که گفتی روی اونا حک شده،بهترین فولاد در جهان،هیچ شمشیری جلوی این ها دووم نمیاره.
مهران شمشیر رو از غلاف کشید و تیغه رو زیر نور چراغ تماشا کرد،:ممنونم لاریسا.
لاریسا مهران را تا خروجی مهمانخانه همراهی کرد:مهران مواظب خودت باش.
مهران لاریسا را درآغوش گرفت:بیرون از این در فقط فردینم.
.......................
روز دوم جشن بود،تمام شهر غرق در شادی بود.راشا و پریچهر در میان عدهای از زنان و مردان مشغول رقصیدن و پایکوبی بودند.جمشید و بهمن به دیواری تکیه داده بودند و مشغول نوشیدن شراب بودند.
بهمن دست هایش را روی زانویش گذاشته بود و با بغض حرف میزد:من عاشق نیرام.ولی خودم خرابش کردم ،امکان نداره دیگه به من توجه کنه.
جمشید جرعه ای از کوزه شراب را سر کشید:چهل سال از عمرم گذشت و آخرش نفهمیدم فرق بین شهریار و شهیار و شهیاد چیه؟بهمن نگاهی پر از خشم به جمشید کرد،با سختی زیاد از جایش بلند شد و تلو تلو خوران به جمشید نزدیک شد،دستها یش را دور گردن جمشید حلقه کرد و فشار داد،با عصبانیت داد زد:من دارم از نیرا حرف میزنم و تو مزخرف به من تحویل میدی،گوش کن احمق، شهریار شاه خاورانه، شهیاد جانشین اونه و شهیارها هم شیر دال سوار و حامی شاه خاوران هستن،فهمیدی؟جمشید با تعجب به بهمن نگاه کرد،دستانش را از دور گردنش جدا کرد و کمک کرد تا بهمن دراز بکشد:فهمیدم موعودی،ناراحت نشو،شاهزاده خانوم هم تو رو دوست داره ،همین روزا میاد و تو رو به قصر میبره.
فردین با خنده پوستینش را روی بهمن کشید و رو به جمشیدگفت:نمیدونستم دلداری دادن هم بلدی،مواظبش باش،من به میخونه گل سرخ مییرم،اگه همو ندیدیم قرارمون ظهر کنار مجسمه مادر .به سمت میخانه به راه افتاد. به سختی از میان جمعیت گذشت،وارد میخانه شد،به جمعیت نگاهی انداخت.صدای آشنایی از پشت سر بلند شد:دنبال کسی میگردی پسر جون؟به سمت صدا برگشت،زیبا بود،زیباتر و دلرباتر از همیشه.
:هر سال جوونتر و خوشگل تر میشی ،رازت رو بهم میگی بانو؟
زیبا سرتا پای فردین را نگاه کرد:چهل ساله پیش من یه دختر ده ساله بودم و تو یه مرد میانسال، حالا پنجاه سالمه و تو بیست سال.راز تو چیه پسر؟
همدیگر را در آغوش کشیدند.
زیبا روبروی فردین نشست:خب چه خوابی برام دیدی؟
:یه پیشنهاد برات دارم،میدونم که عاشق سفری،خاوران هم الان سرده،پس یه جای گرم باید پیدا کنیم ،النسان چطوره ،دوست داری؟
زیبا برای فردین لیوانی نوشیدنی پر کرد:خب اونجا قراره چه کاری انجام بدم؟فردین لیوان رو سر کشید:کاری لازم نیست،راشا و پریچهر باهات میان،تو فقط از گرما لذت ببر.
چهره زیبا جدی شد:جریان چیه پدر،اتفاقی افتاده؟
فردین گونههای زیبا را در دست گرفت:میخام ببینم النسانها دارن چیکار میکنن،شنیدم دارن برای جنگ اماده میشن،با کی نمیدونم،این کار رو برام میکنی؟
زیبا سرش رو روی شانه فردین گذاشت و آهی کشید:پدر من آدم فراموش کاری نیستم،حاضرم بخاطر تو تا اخر دنیا هم برم.خودش را عقب کشید و اشک هایش را پاک کرد:شنیدم حبوبات ما توی النسان خیلی طرفدار داره،حتما معامله سود آوری میشه
