ویرگول
ورودثبت نام
Mosio
Mosio....
Mosio
Mosio
خواندن ۴ دقیقه·۶ روز پیش

شهریاران

بخش اول ،،قسمت دوازدهم

بهمن با تردید به فردین نگاه کرد:پدر مطمئنید؟

فردین با سر به جمشید اشاره کرد:تنها میری؟

جمشید دستی به سبیل بلندش کشید و لبخند موذیانه ای زد:امشب حوصله جنگیدن ندارم،بزار موعودی تنها بره،ببینیم توی این مدت چی یاد گرفته.

پریچهر و راشا حرف جمشید رو تایید کردند.

دست های بهمن یخ کرد،به فردین نگاه کرد و با لحنی ملتمسانه گفت:پدر من گفتم جنگیدن بلدم ولی اونا نه نفرند.

پریچهر دستش را روی شانه بهمن گذاشت:اگه میترسی من برم.

غرور بهمن جریحه دار شد،اما در آن لحظه غرور کمترین اهمیت را داشت.زنده ماندن مهم تر بود،نگاهی در مانده به فردین کرد.

فردین خندید:صبر میکنیم تا بخابن،ببینیم چند نگهبان بیدار میمونن،فقط یادتون باشه یه نفر رو زنده می‌خوایم.

بهمن از سر آسودگی نفسی کشید.با پایین رفتن ماه آرام آرام به اردوگاه نزدیک شدند.سه نفر در اطراف مشغول نگهبانی بودند و بقیه گروه دور اتش جمع شده بودند.همه چیز آرام بود تا اینکه فریاد جمشید سکوت شب را درید.

حمله آغاز شد .گروه مقابل حتی فرصت درک اتفاق را پیدا نکرد.دو نگهبان پیش از آنکه دست به سلاح ببرند با تیرهای راشا نقش بر زمین شدند.نفر سوم تیغه شمشیرش را نیمه کاره از غلاف بیرون کشید که تیغه سنگین تبر جمشید سینه اش را شکافت.پریچهر با سرعت به چهارمین نفر رسید و با یک ضربه شمشیر او را از پا در آورد. پنجمین نفر سهم فردین و ششمین تیری دیگر از سوی راشا در گلویش نشست،بهمن شمشیرش را کشید و فریاد زنان به سمت جلو دوید اما قبل از آنکه به کسی برسد نفر هفتم و هشتم نیز به دست جمشید کشته شدند.

تنها یک نفر باقی مانده بود،جوانک میان شمشیرهای پریچهر و فردین سرگردان ماند،سرانجام تسلیم شد و زانو زد،نبرد به همان سرعتی که آغاز شده بود پایان یافت.

بهمن هنوز در شوک اولین نبرد واقعی زندگی اش بود.پیش از آنکه ضربه ای وارد کند نبرد تمام شده بود.صدای جمشید بلند شد:موعودی بیا ببین چه شرابی پیدا کردم،انگار از خود سپید شهر برای من و تو فرستاده شده.

فردین در حال بازجویی از اسیر بود،دقایقی بعد به سمت اتش برگشت.

راشا پرسید:خب،چی گفت؟

فردین نشست و تکه چوبی داخل اتش انداخت:یک گروه راهزن هستند از کشاورزان و کاروان ها دزدی میکنن،قصدشان نا امنی بوده،از طرف تاردین ها حمایت میشن.

راشا اخم کرد:دروغ میگه،روزبه پشتشونه.

:نه،حرفاش درسته،پسره خودش تاردینیه، بعدش سردستشون هم عباده.

جمشید جرعه ای دیگر از شراب نوشید و با صدای بلند قهقهه زد:اون پیر سگ هنوز زندس؟یادته چطور از دستت فرار کرد؟

جمشید رو به بهمن کرد :موعودی باید بودی و میدیدی،دو تا پیرمرد به جون هم افتادند.ولی عباد سریعتر بود،.به فردین اشاره کرد و ادامه داد:پای اذمیر رو درید و مثل ماهی تو رودخونه پرید.

بهمن با تعجب پرسید:کدوم دو پیرمرد؟اذمیر کیه؟

بهمن لحظه‌ای به فکر فرو رفت و بعد متوجه شد.رو به فردین کرد:پدر یعنی تناسخ قبلی شما؟عباد شما رو کشت؟

جمشید جواب داد:نه سرما کشتش،توی گردنه عقاب نشین طاقت نیاورد.

فردین از جاش بلند شد:بسه دیگه ،اسیر رو به آبتین تحویل بدید، به دادسرا بگه بهمن جای اونا رو پیدا کرده.

بهمن با تعجب پرسید:من؟

:برای موقعیتت خوبه.

راشا به فردین نزدیک شد:پس کار روزبه نبوده؟داره چیکار میکنه؟

فردین سرش را در میان دست هایش گرفت.روزبه بیکار نمی‌نشست، مطمئن بود،فقط نمی‌دانست ضربه روزبه کجا وارد می‌شود.

...........‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

چند روز گذشته بود ،اما ذهن فردین همچنان درگیر بود،کمتر از یک سال و نیم دیگر شهریار کنار می‌رفت و نفر بعدی باید به تخت می نشست،روزبه نقشه ای داشت،شک نداشت،اما تاردین ها چرا دوباره راهزن ها را تجهیز و حمایت میکردند.ایا به هم ربطی داشتند.صدای کیوان فردین را فکر بیرون کشید:بخور پسر جون،مهمون دعوت میکنی و خودت نمیخوری؟جریان چیه عاشق شدی؟

فردین لیوان دوغ را پر کرد و سر کشید:نه بابا جون،دوست داشتم دور هم توی مهمونخونه غذا بخوریم،مادر یه روز استراحت کنه.

دیبا دستش را روی دست فردین گذاشت و با مهربانی به او لبخند زد.کیوان لقمه را پایین داد و گفت:خانوم پسرمون دیگه بزرگ شده،مهمونی میگیره،میدونه باباش ماهی کبابی دوست داره ولی آبگوشت بهش میده.

دیبا اخم کرد:فراموشی گرفتی مرد،خودت گفتی آبگوشت میخوری.

کیوان بلند خندید:سر به سرش میذارم خانوم،اخم نکن.

ناگهان پسر بچه صاحب مهمانخانه با عجله به داخل اومد:اومدن،اومدن،نامیراها اومدن،با یه عالمه خوراکی و وسائل جدید.

همه با عجله بیرون رفتند.دسته بزرگ نامیرایان با صدها همراه و سوار بر اسب های مشهورشان در حال عبور از خیابان بودند.اسب هایی که در خاوران تنها به عنوان هدیه ای ارزشمند به شهریار و شاهزاده گان هدیه داده می‌شد.گاری ها پر از هدایا برای دربار در میان کاروان دیده میشد،و پشت سر آنان بازرگان نامیرا با کالاهای تازه و کمیاب برای مردم حرکت می‌کردند. رداهای سفید بزرگان نامیرایان که با نخ هایی طلایی آراسته شده بود ، نگاه هر رهگذری را پر از حیرت و جلب میکرد.

در میان جمعیت نگاه دختری با فردین تلاقی کرد،دختر لبخندی زد و تا زمانی که از برابرشان عبور کرد لبخندش محو نشد.

کیوان دست روی شانه فردین گذاشت و گفت:پسر،فکر کنم دختره عاشقت شده،رو به دیبا کرد و ادامه داد:خانوم بار سفر رو ببند ،فکر کنم باید بریم سرزمین نامیرایان.

دیبا بازوی فردین را نیشگون گرفت و خندید:راست میگه پسرم،دختر تمام مدت داشت تو رو نگاه میکرد.

فردین سرگردان تکان داد:بس کن مادر،اون داشت جمعیت رو نگاه میکرد.

با فرا رسیدن غروب و استقرار بازرگانان سیل مردم به سوی حجره های آنان سرازیر شد،پارچه های خاص نامیرایان، کفش های چرمی،چراغ ها و شمع های تزئینی ابزار کشاورزی،وسائل خانگی، ومیوه هایی که در خاوران رشد نمی‌کردند همه توجه مردم را جلب میکرد.دیبا و کیوان سرگرم تماشاو خرید کالاها شده بودند.پسر بچه ای آرام به فردین نزدیک شد و گوشه لباس او را کشید و زیر لب گفت:بانو لاریسا در مهمانخانه نامیرایان منتظر شما هستند.

فردین بدون هیچ حرفی پشت سر او به راه افتاد.

بخش اول

بهمن
۰
۰
Mosio
Mosio
....
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید