ویرگول
ورودثبت نام
Mosio
Mosio....
Mosio
Mosio
خواندن ۳ دقیقه·۹ روز پیش

شهریاران

بخش اول،،، قسمت نهم

روزبه چنان روی میز کوبید که چند جام و طومار از روی آن به زمین افتادند:یعنی چی که نمی‌دونیم کیه و کجاست

باربد با احتیاط جواب داد:سرورم ما فقط می‌دونیم بین پانزده تا بیست سالشه.

روزبه شروع به خندیدن کرد:نکنه تو بخاطر زنت طرفدار پدر شدی؟یعنی تو به فکرت نرسیده که چرا برادر زنت برای خدمت به اینجا اومده؟نکنه فکر میکنی خیلی باهوش یا شاید خیلی خوشگله؟تعقیبش کن احمق

باربد سرش را پایین انداخت و خودش را با قلم دستش مشغول کرد،

کازروس به جای باربد جواب داد:سرورم اون همیشه بعد از کار به خونه باربد برمیگرده،فقط چند باری به یه آهنگری رفته و با پسری همسن و سال خودش معاشرت میکنه،اون پسر رو هم تحت نظر گرفتیم ولی رفتارش عادیه ،بعیده که اون پدر باشه.

روزبه چند لحظه‌ای به کازروس خیره شد و دوباره روی میز کوبید و داد زد :تو انتظار داری اون بیاد توی میدون شهر داد بزنه من پدرم؟

این بار بهنام سعی کرد روزبه رو اروم کنه:سرورم پدر فقط یه نفره نمیتونه دردسری برای شما باشه،ضمنا شهریار اجازه ورود اون به قصر و نداده،یعنی نظرات پدر براش مهم نیست،شما بهتره روی داشته هاتون تمرکز کنید،وندیارها پشت شمان،نیلاب ها هم دارن به سمت شما میان،پدر رو فراموش کنید.

روزبه بلند شد و درون اتاق شروع به قدم زدن کرد:خسته شدم از بوی شمع و سر به آسمون گرفتن،اولین کارم بعد شهریار شدن گردن زدن همشون توی میعادگاهشونه .نفسی کشید و ادامه داد:شهریار ممکنه بخاد اینطور وانمود کنه ولی شک ندارم پنهانی با پدر در ارتباطه.به طرف میز برگشت و با انگشتانش شروع به ضربه زدن روی میز کرد:من باید اون رو پیدا کنم و از بین ببرم ،تا اون زنده باشه شهریار شدن من غیر ممکنه،اون داره راه رو برای رادمهر هموار میکنه،اون رو میکشم و تا تناسخ بعدیش من شهریار شدم اونوقت مجبوره به من وفادار باشه.

به تک تک مشاورینش نگاه کرد:وقت من داره تموم میشه و معنيش اینه زمان شما هم رو به اتمامه،اگه قرار باشه من شهریاری رو از دست بدم قبلش زندگی شما و خانوادتون به اتمام می‌رسه، می‌فهمید چی میگم؟

صدای کوبیدن در به گوش رسید.ملازم روزبه وارد شد:سرورم بانو شیما وضع حمل کردند

:و؟

ملازم ادامه داد:نوزاد پسره.

روزبه با عصبانیت اتاق رو ترک کرد و به سمت اقامتگاه رادمهر حرکت کرد

کازروس رو به باربد کرد و پرسید:تا کی باید این وضع رو تحمل کنیم؟

باربد طومارها را جمع کرد و جواب داد:تا وقتی که مقامتون رو میخاید.فکر میکنی اگه رادمهر به شهریاری برسه ما میتونیم اینجا توی دربار بمونیم،پس زودتر دستوراتشو انجام میدیم و فعلا تحمل میکنیم.

...................

رادمهر به ستون تالار تکیه داده بود و به اتاق شیما نگاه میکرد.با صدای روزبه به سمت او برگشت.

روزبه برادرش را در آغوش کشید و زیر گوش او زمزمه کرد:تبریک می‌گم برادر،جانشینت به دنیا اومد، هر چند دیر ،ولی هر مشکلی یه راه حل داره،همیشه میتونی روی من حساب کنی.

صدای دختران رادمهر صحبت ان ها را قطع کرد.ابتدا نورا رادمهر را در آغوش کشید،وسپس نارشید،هر دو به سمت اتاق شیما روانه شدند،دایه لنگ لنگان شیلا و نورسان را به سمت رادمهر میبرد،گریه نورسان تا رسیدن در آغوش رادمهر ادامه داشت،بوسه رادمهر کمی کودک را آرام کرد ،رادمهر نورسان را روی زمین گذاشت و همراه دایه و شیلا به سوی اتاق شیما روانه کرد.

<<تبریک میگم سرورم ،بالاخره به آروزی خودتون رسیدید،حتی اگه ممکن بود به قیمت کشته شدن همسرتون تموم بشه.

روزبه بخاطر همین برادرزاده اش رادوست داشت،بی پروا ،شجاع و گستاخ.صفاتی که آرزو داشت یکی از فرزندانش داشته باشند ،تلاش او برای ازدواج نیرا و کامبیز به خاطر همین صفات بود.نیرا می‌توانست کامبیز را به شاهی قدرتمند تبدیل کند.

نیرا در مقابل روزبه و رادمهر سرخم کرد و ادامه داد:تبریک من رو بپذیرید سرورم .سپس رو به روزبه کرد:معلومه که شما هم خیلی خوشحال هستید عمو جان،اینطور نیست؟

اخم های رادمهر در هم فرو رفت اما روزبه باصدای بلند خندید:حتما همینطوره،ولی مثل اینکه تو زیاد خوشحال نیستی،شاید به خاطر اینکه رویای شهریاریت رنگ باخته. نیرا لبخند نصف و نیمه ای زد و گفت:عمو جان ،اینو هیچوقت فراموش نکنید،شهریار شدن رویای من نیست،سرنوشت منه و هیچ کس نمیتونه اون رو از من بگیره،دوباره احترام گذاشت و به سمت اتاق حرکت کرد

پدر
۰
۰
Mosio
Mosio
....
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید