ویرگول
ورودثبت نام
مرتضی مهندس مجرد
مرتضی مهندس مجرد
مرتضی مهندس مجرد
مرتضی مهندس مجرد
خواندن ۴ دقیقه·۱ ماه پیش

جیک جیک

بعد از ظهره و مامانم تازه ناهارشو ، باقالی پلو با قلقلی که با عزیزجون تیم شدیم و درست کردیم ، با ترشی آلبالو خورده، میره نماز بخونه و بعدشم بخوابه تا چای عصرونه. حتی پنجشنبه ها هم میره درمونگاه. هنوز کولرو راه ننداختیم با اینکه وسطای اردیبهشت شده و آفتاب کویری کاشون کارش شروع شده. همه پنجره ها و در ایوون بازن و باد خنکی میاد به دادمون. همینه که صدای جیک جیک گنجشکا از خواب بیدارم کرد و هنوزم ول نکردن. همسایه روبرویی هم یه هایده سنگین گذاشته(تو را اندازه شبهای مستی دوووست داااااارم ...). تو جنگ رمضان هم کارش همین بود. مهمون( نگیم جنگ زده! ) داشت از تهرون و صدای بچه ها تو حیاط و کوچه و آهنگ رو مخم بود. چند وقتی یه بار که صدای جنگنده میومد از تومخیشون کم میشد. الان نوبت جیک جیکه که خوب از صدای جفت گیری گربه ها تو فروردین خیلی بهتره. مامانم میاد تو اتاق و میگه برام زیرپوش و شورت خریده. خرکیف میپرم زیرپوشو میپوشم که خنک شم. میخاستم بخرم خودم که فکرمو خونده بود. الان داشت میگفت فردا میخایم بریم قمصر باید میوه و غذا برداریم. بابا هم ظهر موقع ناهار خوردن من و عزیزجون زنگ زده بود که بگه برنجو اون میاره و ما میوه و خورشت ببریم. امشب شام خونه عمه جونیم که بعدش هم بریم اون یکی خونه اش تو قمصر. البته خودشون نمیان چون یکم سختشونه. مامانی پیش اوناست و سختشه جایی بره.الانم ۳ تا توت فرنگی خرس(کاشونیا به گنده میگن خرس) آورد برام که دارم آخریشو میخورم. یه موتور بگاز رد میشه تو کوچه و سمفونی ممتد جیک جیک رو میشکونه. یه خونه هم بنایی داره ۲ تا خونه اونور تر و صدای بناها میاد. همه جور صدایی هست خلاصه غیر تیک تیک ساعت. انقد رو مخم میرن که ترتیب همشون رو تو خونه دادم. از بچگی رو اعصابم بود. مامان داره اضافه غذارو میذاره یخچال و هنوز نخابیده ولی باید خسته باشه. دیشب هم که ۱۲ونیم شب با اتوبوس رسیدم از خواب بلند شده بود. با اینکه سواک زده بود چنتا قاشق برنج تازه و قیمه کنسروی رو نشست پشت میز با من خورد. منم خیلی گشنم بود. قبل بیرون زدن از اداره با علی فلافل خوردیم ولی بوی برنج تازه شمال هر سیری رو گشنه میکنه. الان که فکر میکنم دیروز دلار از ۱۶۰ تومن شده بود ۱۷۵ و همه کلشون خراب بود. من که حرص میخوردم چرا یه واحد آپارتمان نخریدیم و کلی پول نقد داریم و علی هم که تو ۱۵۰ تومن دلار فروخته بود که زمین بخرن با داداشش. حتی یاسین هم که برا ولادت امام رضا شیرینی آورده بود جوش آورده بود، انقد که فحش های ک دار میداد که تا حالا ازش نشنیده بودم. نفری دو تا شیرینی رو خوردیم و سر دردمون رو تقصیر یاسین انداختیم. انقد پیر هستیم(یا حسشو داریم) که بگیم چربی خونمون رفته بالا. خلعت که عصری اومد اتاق ما بریم سیگ، علی نبود. رفته بود تراپی که بعدش هم که برگشت با بیک بحث شد که چرا انقد مهمه براش و هزینه میکنه برا اینکار. به هر حال بعد ۱۱ سال که قرص خورده و حالش خوب بوده الان دیگه نمیخوره و با تراپیه که میتونه اون همه وام روانی رو پس بده. بیک هم تازه روانپزشک بهش قرص داده چون بیماری خودایمنی داره و کلش که خراب میشه به خودش هم رحم نمیکنه. الان هم شادتره هم احتمال سرطانش کمتره. نِرد باحالیه، مخصوصا ترکیبش با سید یاسین که عالیه. فعلا بیشتر نمیگم ازشون چون کسب رضایت میخواد. جیک جیک سنگین تر شده. کاش زیان ریتم بلد بودم توصیفش میکردم ولی خوب ریتشمون عوض میشه منم حوصله ندارم تمرکز کنم گوش بدم. جیک جیکه دیگه. تا بوده همین بوده. قبل و بعد حمله هوایی هم نداره. بهار که فصل جفت گیریه ول کن نیستن دیگه. تو پارک پشت دانشگاه تیلبرگ که بودم تک صدای غالب آواز پرنده ها بود و در کنارش خش خش برگ درختا و صدای باد تو شاخه ها. با خودم میگفتم چقد فرق داره با تهران که اصن صدای پرنده به زور هم شنیده نمیشه. حتی از کاشون هم صدای جیک جیک تو ذهنم نبود و انگار هیچ جای ایران پرنده نمیخونده. فقط موتور و ماشین و بوق و داد و هوار. ۳ونیم بعدازظهره و انگار گنجشکا گرشمون شده و خسته شدن. جیک جیک ها تک و توک شدن. منم برم یه چرتی بزنم تا وقت چایی

خاطرهروزنوشتتراوشات ذهنی
۱
۰
مرتضی مهندس مجرد
مرتضی مهندس مجرد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید