حال و احوالات امروز ما،تبدیل شده است به روندی تکراری و فرسوده،هرروز خبر مرگ،سوگ،هر روز اعلام وضعیت خطرناک،هرروز عزا پشت عزا،سوگ پشت سوگ،آنقدر در روز خبر مرگ به گوش آدم می رسد که دیگر تبدیل به عادت شده،همه ی ما هر روز در حال جستجو که امروز چه کسی را ازدست داده ایم،امروز چه کسی بار سفر بسته برای همیشه...آنقدر برایمان عادی شده است که دیگر حتی فرصت نمی کنیم ناراحت بشویم تا می خواهیم غصه ی نبودن کسی را بخوریم،در همان لحظه عزیزی دیگر برای همیشه ما را ترک میکند،تا میخواهیم به این دو عادت کنیم،افرادی دیگر را از دست می دهیم؛آنقدر این روند، سریع اتفاق می افتد که حتی فرصت نمی شود آهی کشید از شدت اندوه نبودن...روزهای سختی برای این شهر است،گویی سایه ی مرگ به روی شهر افتاده که دَرِ هر خانه که می روی شیون و زاری می شنوی،به سَرِ هر کوچه ک می رسی جنازه ای به روی دوش ها می رود، در سخت ترین روزهای تاریخ خود به سر می بریم که به شدت همه چی باهم گره خورده است و تبدیل به کلافی شده ک سر و ته آن ناپیداست...همه ی ما در حال و احوالاتِ عجیب به سر می بریم،نمی دانیم چه کنیم یا چه باید کرد.. تنها نقطه ی مشترک همه ی ما،اندوه بزرگیست که بر دل هایمان سنگینی می کند..همه ی ما نگاهی حسرت بار به گوشه های شهرمان داریم.شهری که اکنون جز سیاهی و غم چیزی را نشان نمی دهد.شهری که هر روز آدم هایش را از دست می دهد و به جای شلوغ شدن خانه هایمان،هر روز بر جمعیت خوابیده در گورستان افزوده می شود،به جای پُر شدن شهر از صدای گریه ی نوزاد و شوخی های کودکانه،اکنون فقط صدای گریه،صدای غم،صدای صدها مادر داغ دیده به گوش می رسد. در گوشه گوشه ی این شهر خوابیده در غم،پارچه هایی سیاه آویخته شده است؛سیاهی و ناامیدی از همه جای شهر می بارد...که دیگر حتی قدم زدن در خیابان ها هیچ لذتی ندارد و جز ناراحتی چیزی را پدید نمی آورد. آنقدر همه چی طعم حُزن گرفته که انگار از روز اَزَل این شهر در غم زاده شده است.گویی تنبیه بزرگی همه ی ما را فرا گرفته،برای تمام زمان هایی که انسانیت را زیرِ سوال بردیم،برای تمام لحظاتی که حق را ناحق کردیم،برای تمام روزهایی که خودمان را به بی خیالی زدیم و بی تفاوت از کنار مشکلات دیگران گذشتیم،تنبیهی برای اینکه این صفت بزرگ انسانیت و درستی را به حقیر ترین واژه تبدیل کردیم،تنبیهی برای تبدیل کردن خودمان از اشرف مخلوقات به همان گِلی که ما را از آن سِرِشتند،همان قدر بی ارزش و پوچ...درست است که هر کسی تاوان کارهایش را در روزی خواهد داد،درست است که ما به عذاب رفتارهای خودمان گرفتار شده ایم؛اما هر چقدر که بدی و ناحقی شده باشد،اینگونه تقاص پس دادن،منصفانه نیست.اینگونه داغ بر دل نشاندن،عادلانه نیست.هر چقدر که حیثیت و انسانیت را لکه دار کرده باشیم،اینگونه تنبیه کردن،جائز نیست.هر کس یا هرچیز ک تصمیم به تنبیه گرفته است،خیلی سخت گیرانه ما را مجازات می کند با عزیزترین و ارزشمند ترین های زندگیمان،این انصاف نیست،اینگونه مادری را افسرده کردن،درست نیست.اینگونه کَمَرِ پدری را شکستن حق نیست.در این روزها،همه ی ما چشم هایمان را به روزی دوخته ایم که غم بارِ خود را ببندد و به ما فرصتی برای التیام دادن زخم های روحمان بدهد.آن روز دیر یا زود فرا خواهد رسید اما مهم این است که تا آن روز قوی و استوار بایستیم و صبوری کنیم،روزی این شب و سیاهی به پایان می رسد و خبر های خوبی به گوشمان خواهد رسید.اما تا به آن روز نمیدانم چگونه باید با این غم ها زندگی کرد.درست است که روزی به پایان خواهد رسید اما مهم این است که بعد از تمام شدن این دوره از تاریخ،ما می توانیم انسانیت های خود را بَنا کنیم یا دوباره به همان آدم هایی که بودیم فقط با غصه ای بیشتر تبدیل می شویم،مهم این است که این ازدست دادن،درسی برای انسان بودن ما می شود؟. عِبرتی برای بهتر زیستن می شود؟.یا خیر؟..
آیا این همه مرگ و عزاداری،نتیجه ای درست را به عمل می آورد،آیا ارزش این از دست دادن هایمان روزی مشخص می شود یا ما حقیر تر از همیشه به روی صحنه ی تاریخ ظاهر می شویم...! تنها دلیلی که تحمل و صبر این روزهای ما را بیشتر میکند،اُمید به آینده ای بهتر است.. به آینده ای با انسان های بزرگ و مهربان..جامعه ای سرشار از انسانیت؛
و در آن روز شعری که زمزمه ی لب های همه ی ما است این خواهد بود:
شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود
