حتما شنیدین که از دوران ابتدایی بهمون راجب مایعات و البته آب همیشه این جمله رو تکرار کردن که آب رو در هر ظرف یا محیطی قرار بدیم، شکل ظرفی که در اون قرار گرفته رو به خودش میگیره. حالا شاید فکر کنی خب که چی؟ ربطش چیه؟
میخواستم بگم معنای غم برای من شبیه همین تعریف دوران ابتداییه. غم مثل آب هرجایی قرار بگیره شکل متفاوتی از خودش رو نشون میده ، و شایدقسمت بدتر ماجرا اینجاس که غم محدودیتی برای قرار گیری در جایی رو نداره!
اما در بین این غم های نامتناهی و متنوع ، یه غمی هس که من اسمشو گذاشتم غمی تمام نشدنی!
شاید بخاطر تجربه ی زیسته ی خودم تا به امروز ، فکرم اینه!
در هر صورت میخوام از غم تمام نشدنیه زندگیم بگم:
غم از دست دادن اما به وسیله ی مرگ یا همون سوگ
شاید واسه ی خیلیا سوگ ، غم تمام نشدنیه زندگی نباشه اما برای من هست چون با وجود گذشت سالها هنوز مثل یک مسئله ی حل نشده گوشه ی ذهنمه، هنوز مثل یک ریتم نامنظم قلب، داخل قلبمه
هنوز مثل یک درد بدنی، داخل استخون هامه و مثل هزاران مثال دیگه، هنوز بامنه!
نمیدونم چجوری توضیح بدم که این درد کجای بدنمه و وقتی درد شدیدی شکل میگیره دقیقا در کدوم نقطه دارم درد رو حس میکنم
ی حسی که انگار تمام وجودت داره فریاد میزنه از درد، ولی نمیدونی کجا درد میکنه تا مسکن آرومش کنه
انقدر جاش مبهمه که حتی نمیتونی مرهمی پیدا کنی که حتی شده موقت ساکتش کنه!
هیچوقت اجازه نمیده فراموش کنی با هرتصویرجزئی با یک بوی آشنا، حتی با غریبه ای که فقط هم اسم اونه!
انگار وقتی عزیزی از دست میره، چشمهامون، گوشهامون و تمام حواسی که داریم دائما در حال گشتن ردی از کسیه که رفته! زمانی که اون آدم هنوز هست هیچکدوم این ردپاها لحظه ای اونو به یادمون نمیاره اما الان که نیستن ، انگار تمام چیزهایی که در این جهان هستی وجود داره یادگاری ای از اونه!
برای من سوگ، گلیه ک همیشه تازه اس هیچوقت پلاسیده نمیشه !
و بدترین قسمت سوگ،دلتنگی ای که چاره نداره
بعضی روزا تا چشم باز میکنی حس میکنی تا خِرخِره پر از دلتنگی ای و نمیدونی چیکار کنی
بی محابا میری سراغ عکس هایی که ازش داری اما بعد از گذشت چند دقیقه حس دلتنگیت بیشتر میشه
عکس هارو نصفه نیمه ول میکنی ، میری سراغ وسایل و اتاقش ولی اونجا هم آروم نمیگیری ، بی قرار تر میشی و دوباره تصمیم میگیری بری سراغ عکس و فیلمها ،توی تک تک فیلم هایی ک داری دنبال ردی حتی سایه ای از اون میگردی تا فقط ببینیش و اگر خیلی خوش شانس باشی توی اون فیلم صحبت کرده باشه تا بتونی صداشو بشنوی و وقتی بالاخره ویدیویی پیدا میکنی که صداش اونجاس هزاربار پشت هم میبینیش تا تُن صداشو یادت نره، مدل حرف زدنشو یادت نره! به خودت التماس میکنی که فراموش نکنی ها ، توروخدا یادت بمونه همه چی، چیزیو فراموش نکن
چهرشو فراموش نکن، صداشو فراموش نکن، بوشو فراموش نکن، جوری که اسمتو صدا میزد فراموش نکن، مدلی که راه می رفت رو فراموش نکن، شکل خنده هاشو فراموش نکن، وقتایی که عصبی میشد رو فراموش نکن، توروخدا هیچ جزئیاتی از اونو پاک نکن ، دست به پوشه ای که همه ی اینا داخلشه نزن
هرچی میخوای ببر پاک کن اصلا همه چیو فراموش کن ولی اینا رو نه، من با اینا زندگی میکنم!
ولی فراموشیبخش ناگزیره سوگه با گذشت زمان یواش یواش خیلی از جزئیات و خاطره هات یادت میرن و ساعتها تمرکز میکنی که شاید یادت بیاد ولی نمیشه و اون لحظه از خودت و ذهنتو همه چی متنفر میشی ،عصبانی میشی ، دلت میخواد سر کسی خالی کنی همه ی این نفرت و حرصو اما کی؟
و وقتی هیچی جواب نمیده بلند میشی میری همون جایی که برای همیشه خوابیده! حتی اگ ده سال هم بگذره لحظه ی اولی ک میرسی هنوزم باورت نمیشه عزیزت چند متر پایین تر از جایی ک تو وایسادی خوابیده و هیچ وقت قرار نیست بیدار شه
تا چند لحظه بین حس انکار و پذیرش گیر میکنی و درست لحظه ای که میپذیری که اینجا همون جاییه که قراره برای همیشه زندگی کنه
یک بغض جگر خراش و کهنه میشکنه و اشک هات جوری که انگار بینشون مسابقه اس پشت هم دیگه سرازیر میشن و در همون حین حرف میزنی باهاش که شاید بشنوه ، شاید ببینه منو که اومدم!
هیچوقت با خیال راحت خوشحالی نمیکنی همیشه ته خوشحالیات یه ناراحتی ای گوشه ی دلت هست ، چون همیشه نگرانی نکنه فکر کنه من فراموشش کردم ؟ نکنه فکر کنه دیگه ناراحت از دست دادنش نیستم؟ نکنه دلش بگیره از اینکه ب یادش نیستم؟ و درست لحظه ای که این افکار میان سراغت ، خنده ی رو لبت خشک میشه و چهره ات در بی حسی تمام فرو میره که شاید اکثر اطرافیانت متوجه بشن و همشون یک سوال تکراری میپرسن چرا یهو ساکت شدی ؟ چرا یهو مثل افسرده ها شدی؟
اما فقط تو از اون درد آنی که توی دلت شکل گرفته خبر داری و معمولا با جمله ی نه عزیزم هیچی نشده خوبم!قضیه روجمع میکنی.
این غم تمام نشدنی زندگی هیچوقت ناپدید نمیشه
اتفاقا با گذشتن سالها شدیدتر هم میشه چون برای هر مناسبت برای هر مراسم ، نبودنش تو رو دیوانه میکنه! اولین تولدی که نیست، اولین نوروزی که نیست، اولین شب یلدایی که نیست و این قصه همینجا تموم نمیشه چون سال بعد تبدیل میشه به دومین تولدی که نیست، دومین نوروزی که……..
و همینجوری سال به سال ادامه داره!
و قسمت بدتر ماجرا اونجاییه که توی زندگی شخصی ات داری تجربه های جدیدی بدست میاری و توی هر لحظه اش دلت میخواد که اونجا باشه ، که بتونی سریع تلفن رو برداری و تند تند همرو با جزئیات براش تعریف کنی.
اما فقط محدود به اینا نیست، وقتی دلتو میشکنن و غصه زیادی رو تحمل میکنی انگار نبودنش توی اون لحظه غم و ناراحتی که داری رو صدبرابر میکنه و حس میکنی بدبخت ترین و بی عرضه ترین و آشغال ترین موجود دنیایی!
و این قصه برای همیشه ادامه داره تا دقیقا توی لحظه ای که تو هم چشماتو برای همیشه ببندی و اینبار غم نبودن تو، تبدیل بشه به قصه ی یک غم تمام نشدنی !
به تو نامه مینویسم، ای! عزیز رفته از دست
ای! که خوشبختی پس از تو، گم شد و به قصه پیوست….!
