
من در آسمان ها سِیر میکنم
در کنار ابر ها
همانند یک نوت موسیقی و آن نظم خاصی که در وجود او نمایانگر طبیعیت است پرواز میکنم
دست هایم را باز میکنم و ابر را بغل میکنم
.....
ندایی به زیبایی یک گل از کنار گوشم رد شد
اون صدا.
اون صدای باد بود.
اون صدای خنکی وجودش بود.
دیگر من او همدیگر را درک میکردیم ، سردی دستانش تمام قسمت های بدنمو در بر گرفت و ناگهان در لحظه یخ زدم.
مثل تو همون کارتونا ، فقط چشمهایم حرکت میکرد.
اما من خوشحال بودم ، چون به اندازه ی کافی در حد توانم به او اهمیت دادم
او رفت، اونقدر دور که دیگر اثری از او نبود.
اما من به اون کمک کرده بودم.
زندگی میتونه همینقدر با آدم بد رو کنه.
اما نگران نباش. میگذره. خداوند اون لحظه در حال دیدن من بود.
دیگر حتی نمیتونستم خوب ببینم
از کنار اون یخ هایی که کم کم داشتند من رو خفه میکردند به سختی دوباره چشم هایم رو باز کردم و صحنه ای را دیدم.
من و روحم با یکدیگر یکی شدیم و فریاد زدیم
پروانه ها دورم پرواز میکردند به قدری زیاد بودند که همانند یک باغ پر از گل و گیاه شده بودند
نوری به نورانی گرمای خورشید از کنارم رد شد
اوه، اون خود خورشید بود
پروانه هایی به زیبایی این زندگی باغی پر از گل را زیر پایم درست کرده بودند
یکی آنها بالا اومد و به من گفت :
ـ حالت خوبه؟
ـ از این بهتر نمیشم.
ـ او ازم خواست تا ازت تشکر کنم بخاطر کاری که کرده بودی.
ـ ....
پروانه به جای خودش برگشت و دوباره صدایی به گوشم رسید اون صدا صدایی آشنا بود
اون صدا غذای روحم بود
که داشت نوازیده میشد.
نمیدونستم از کجا، اما اونا میدونستند که من خیلی اون ساز رو دوست دارم.
و اون نور برگشت و دستم را گرفت و گرمای وجودش یخ دور و برم را در لحظه آب کرد.
لباس هایم خشک شدند ، اما من خودمو در یک سطح دیگه ای حس میکردم
دمایی در بدنم جریان بود که انگار همیشه اونو میخواستم
و سبکی ای رو در اون لحظه حس کردم که فقط خواستم رها شم و بگذارم باد مسیر من رو در آسمانم طی کنه
هیچ تصویری نمایانگر این زیبایی ها نبود
به یک باره جوش آمدند ، یک صدا
جاری ست باران حق ، یک ندا
چو درد پریشانیِ حال من
جواب مهربانی ، هستش وداع
دریغ است که آتش ویران شود
در حینی که دود را هست صبا
خورشید چشم هایش را بست و به من گفت
زود بخواب به اندازه کافی اینجا وقت داری
اخم هایم را در هم کردم و با لحنی کشیده گفتم باششه
خورشید به خواب رفت و خواهرش ماه آمد تا از آسمانم محافظت کند
با لبخندی که زیباییش غیر قابل تصور است به من گفت ، اینجا شب هست و من بر آن حکومت میکنم
اینجا زمان احساسات هست ، زمان فکر کردن
فرمان من اینطور هست که قلب ها را زنده تر و مغز هارا خواب آلود میکنم
دست یکی از ستاره هایی که دورم بودند را گرفتم و پرواز کردم
به قدری دور آسمانم چرخیدم و بازی کردم که وقتی سرم گیج رفت ، از شدت خستگی در بغل ستاره خوابم برد
صبح شده بود چشم هایم را که باز کردم اون نور را دوباره دیدم
اما اینبار فرق داشت
میخواست باهام حرف بزنه
صدایش خانومانه بود
گفت : هم اکنون دری بر روی تو باز میشود تا به مرحله ی بالاتر از بهشت بروی
اکنون تو ۴ هزار سال است که در این طبقه ی پایین بودی و به همین دلیل کسی جز تو اینجا نبود
اما حالا تو به وجود او پی بردی
وقتشه که به مراحل بالاتر از این دنیای زیبا بروی.