مادرش کنار او ایستاده بود. پرسید: «سارا، دخترم، چرا گریه میکنی؟ از چه میترسی؟» سارا خودش را توی بغل مادرش انداخت و گفت: «مادر، مادر، تو رفته بودی. دیگر نرو. هیچ وقت نرو. من بی تو چه کار کنم؟» مادر گفت: «سارا جان، من جایی نرفته بودم. تو خواب میدیدی. من هرگز هیچ جا نمیروم. برای اینکه می دانم که دختر کوچکم به من احتیاج دارد.»
بازهم ببری داشت میومیو میکرد. ناگهان سارا از جایش بلند شد و گفت: «مادر، پس ببری هم به مادرش احتیاج دارد.» مادر گفت: «بله، دخترم. همهی بچهها تا وقتی که بزرگ نشدهاند به مادرشان احتیاج دارند. ولی بچه گربهها خیلی زود بزرگ میشوند. باید سه چهار هفتهی دیگر هم صبر کنی. آن وقت ببری بزرگ میشود. دیگر به مادرش احتیاج ندارد. آن وقت ما و خانهی ما را دوست میدارد و همیشه پیش ما میماند.»
صبح روز بعد، باز یک دختر کوچک قشنگ با مادرش از کوچهای میگذشت. سبدی در دست داشت. توی سبد، بچه گربهای میومیو میکرد. این دختر سارا بود. بچه گربهای هم که میومیو میکرد ببری بود. سارا ببری را پیش مادرش میبرد.
#قصه #داستان_متنی