
شب در روستا با شب شهر فرق دارد. اینجا تاریکی ترسناک نیست؛ آرام و مهربان است. وقتی خورشید کامل پنهان میشود، آسمان کمکم پر از ستاره میشود؛ ستارههایی که آنقدر زیادند که آدم باورش نمیشود همیشه بالای سرش بودهاند.
شبهای روستا انگار زمان کندتر حرکت میکند. دیگر صدای ماشین و شلوغی نیست؛ فقط گاهی صدای دور یک سگ نگهبان، خشخش برگها یا وزش باد شنیده میشود. خانهها با نور گرم چراغها روشن میشوند و حس زندگی از پنجرهها بیرون میریزد.
بعد از شام، بعضی شبها همه روی ایوان یا حیاط مینشینند. چای تازه دم میشود و صحبتها شروع میشود؛ صحبتهایی که هیچ عجلهای برای تمام شدن ندارند. گاهی کسی قصهای از کودکی خودش تعریف میکند و همه میخندند، گاهی هم سکوت میکنند و فقط به آسمان نگاه میکنند.
در شهر آدم گاهی از کنار شب عبور میکند؛ اما در روستا شب را زندگی میکند. آن سکوت عمیق، آدم را به فکر فرو میبرد و باعث میشود چیزهایی را بشنود که در شلوغی روزها گم میشوند؛ مثل صدای دل خودش.