ویرگول
ورودثبت نام
شیرین
شیریندلیل دل‌های گمگشته
شیرین
شیرین
خواندن ۲ دقیقه·۷ ساعت پیش

این روزها

حالا صدای مرا از روزهایی که وضعیت اینترنت استیبل‌تر شده و آدم‌ها احتمالاً خیلی کمتر به اینجا سر می‌زنند می‌شنوید. همه ما تقریبا کل روز را در حال شیفت از این وی‌پی‌ان به آن وی‌پی‌ان هستیم و من که در حسرت اینستای بدون گیر ماندم جز برخی مواقع! این روزها یادداشت‌های بغداد را جسته و گریخته می‌خوانم، سعی می‌کنم سریال سوپرانو را ادامه دهم، بیخیال تماشای صدبارۀ محبوب‌ترین سریال‌م، شیملس بشوم، مصاحبه‌هایم را بعد از یک هفته بگیرم و از تو بپرسم تا کِی می‌خواهی با من حرف نزنی؟

این روزها که منتظر حملۀ قریب الوقوع آمریکا و برادر شغال‌ش اسرائیل هستیم بر ما خیلی آسان نمی‌گذرد. یکی در توییتر نوشته بود زندگی با الف مقصوره. واقعا این وضعیتی که در آن در حالا تقلا هستیم همین است.

از آن روزی که نوشتم حالا صدی مرا... روزها و حتی ماه‌ها می‌گذرد. جنگ شروع و تمام شد. نفوس طیبه‌ای در این جنگ رفتند و یلی سعی کردم خلاف جبهه‌های سیاسی مزخرفم بین کودک و اسلحه کودک را انتخاب کنم. تکلیف هیچ چیز مشخص نشده. آتش بسِ تمبان پاره‌ای هم این وسط افتاده به جانمان و تکلیف هیچی مشخص نیست مثل تکلیف من و زندگی و مرگ.

از همیشه بی حوصله ترم از همیشه آمار اتفاقات بد در زندگی‌ام بیشتر است و غم عجیب و غریب و بزرگی در دلم جاخوش کرده. تقریبا حوصله هیچی و هیچ‌کس را ندارم. از دخترک پرسیدم تا حالا این همه جشنواره را در زندگی‌ام یادت است؟ گفت همیشه همین بودی. :)) به طرز وحشتناک عجیب غریب و سختی دارم ادامه میدم و همه‌ش از خودم می‌پرسم ادامه برای که و چه؟ هوس برنج و کباب دیگی کردم ولی دل و دماغی برای پختنش کو؟ از زندگی‌ای که دارم حالم بهم میخوره از اونچه که ایده الم بود و ندارمش از اینکه آدم های دورم تا چه حد با کمترین استانداردهای من متفاوتن و آقا من دلم نمیخواد... بگذریم تمام امیدم اینه در جنگ پیش رو من هم جزو اون نفوس طیبه باشم. درحالیکه میدونم جنگ تقریبا و تا حد زیادی هیچ اورده‌ای جز 99درصد خونه بودن و استرس و اضطراب وحشتناک دیگه چیزی نداره...

امروز عرفه‌س وناامیدتر از همیشه منم و کلماتی که سیدالشهدا در صحرای عرفات با خدای خودش زمزمه کرد. چرا اینطور کردی راستی؟ صبحی ازت گله داشتم که این چه کاری بود آخه حالا دلم میخواد همین وسط دفتر بشینم و برای ریش‌های خونی‌ت گریه کنم. عزیزم تو که بودی و با قلب‌های ما چه کردی؟

این روزها درگیر سریال گل سنگم و آهنگش رو خیلی گوش میدم. خیلی خیلی زیاد وسط این همه هیری ویری دلم برای صاد انقدر وحشتناک تنگ شده که فکر میکنم دیشب خوابش رو دیدم حتی. برای عزیزم گفتن هاش برای قربون صدقه‌های زیاد و واقعی‌ش برای خنده‌های مسخرش برای نک و نال‌هاش و خیلی خیلی چیزهای دیگر. چقدر درست خداحافظی کردم و چقدر ناراحت و دلتنگم. شاید هم بعد هر خداحافظی آدمی یاد چیزهای خوب و خنده‌ها و قربون صدقه‌ها میفتاد و آزارهایی که میدید را فراموش می‌کند...

عجیب غریباسترس اضطراب
۰
۰
شیرین
شیرین
دلیل دل‌های گمگشته
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید