امروز چهارمین جلسه ی شاهنامه خوانی رو شرکت کردم. وقتی میخوام برم کلی تو مسیر بخش قضاوتگر ذهنم شروع میکنه که : مطمئنی میخوای بری؟ آخه تو این شرایط؟ بعد خب که چی؟ ولی بعد جوابشو میدم که اگه قراره یذره هم حس زنده بودن بهت بده چرا نری؟
انگار متوقف کردن زندگی برام شبیه یه مکانیزم دفاعی شده در برابر این همه تناقض و غم. ولی من که نمیتونم مانع جریان زندگی باشم. هیچ کسی نمیتونه. و این بنظرم همزمان بیرحم ترین و تسلی بخش ترین ویژگی زندگیه، چیزی که فعلا، یعنی حداقل الان در اوایل دهه ی ۲۰ سالگی، نمیتونم باهاش کنار بیام! حسی که از این گروه میگیرم یه چیزی شبیه انجمن شاعران مردست. کنج یه کتابفروشی همه مشتاق نشستن تا آقای بامزه ی شاهنامه خوان شروع کنه. ما رو ببره تو دل داستان و برای زمان کوتاهی هم شده به چیزی غیر از دغدغه های همیشگی خودمون توجه کنیم. حقیقتا از رستم خوشم اومده. بنظرم ازین شخصیت های پایه ای بوده که تحت هیچ شرایطی زیر بار زور نمیرفته. حرف، حرف خودش بوده و بین تموم جنگا هیچ وقت بزم رو از خودش دریغ نکرده!
فکر کنم کم کم داره به ابرقهرمان مورد علاقم تبدیل میشه.
اما نگم از قلم فردوسی...
اخه مرد، تو چقدر میتونستی خلاق و توانا باشی؟ این همه سناریو با ریزترین جزئیات به زبان فارسی اونم با کلی قافیهای که هوشمندانه انتخاب شده؟
کاش میتونستم بدونم IQ و EQ جناب فردوسی چه عددی بوده، خودش کدوم ازین احساساتو تجربه کرده و موقع نوشتن بیت ها چه مکانی رو برای نوشتن انتخاب میکرده. (نمیدونم چرا از نوشتن فعل های سوم شخص مفرد برای ایشون حس عذاب وجدان میگیرم. سوم شخص جمع بیشتر برازندشونه!)
و تقریبا هر سری که توی کتابفروشی نشستم به ذهنم میاد که من چقدر تو این دنیا کوچیکم
چقدر کم میدونم
چقدر احساس بی تجربگی میکنم و چقدر دوست دارم که بیشتر قدر فرصت ها رو بدونم
فقط میدونم که قدردانم.
معمولا تو راه برگشت به روایت اون روز و بعدشم به روند زندگیم یه نگاهی میندازم. سعی میکنم از پرش افکار دوری کنم تا شبیه این نباشه که انگار دارم جواب سوال صد نفر رو همزمان میدم. اما معمولا به دو سوال مهم ختم میشه که موضوعش کسی نیست جز خودم. شاید چون تنها بودن فرصت زیر سوال بردن خودتو برات فراهم میکنه. چجوری کنترل بهتری روی احساسات و ترس های ناخودآگاه داشته باشم؟ و اصلا چجوری میشه زندگی رو یاد گرفت؟ یادگرفتنیه؟ شایدم همه چی نباید اونقدر تئوری و آکادمیک باشه. همش تقصیر ذهن صفر و یکی منه.
کاش بتونم این نسبی بودن و نسبی فکر کردن رو به ذهنم یاد بدم
از محور اعداد طبیعی فاصله بگیر لطفا. یکم حقیقی فکر کن.