عصر که میشود، خانه شکلِ دیگری میگیرد.
نور آرامآرام از پنجره عقب مینشیند و دیوارها رنگِ خستگی میگیرند. در همین ساعتهاست که کتری را میگذارم روی اجاق؛ نه از سرِ تشنگی، از سرِ عادت.
چای که دم میکشد، بویش در خانه میپیچد؛ بویی که همیشه مرا یاد خانههایی میاندازد که دیگر مالِ ما نیستند. عجیب است، بعضی خانهها میروند اما بوی چایشان هنوز در حافظهی آدم میماند.
فنجان را برمیدارم و کنار پنجره مینشینم. همانجایی که عصرها نور از پشتِ پرده رد میشود و اتاق را نصفهنیمه روشن میکند. من به این نور میگویم: «نورِ خجالتی». انگار خودش هم میداند مهمان است.
چایم را همیشه بدون قند میخورم. نه از روی رژیم، نه از سرِ فلسفه. فقط فهمیدهام زندگی خودش آنقدر شیرینی و تلخی دارد که دیگر لازم نیست چیزی به چای اضافه کنم.
گاهی فکر میکنم آدمها هم شبیه چایاند؛
بعضیها باید زمان بدهی تا دم بکشند، بعضیها هم هرچه صبر کنی، فقط رنگ میدهند و طعم نه.
چای عصرانه برای من یک توقف کوتاه است.
بینِ کارهای روز، بینِ خاطرههایی که رفتهاند و فرداهایی که هنوز نیامدهاند.
فنجان که خالی میشود، میفهمم عصر هم آرامآرام جمع شده و رفته است.
مثل خیلی چیزهای دیگر در زندگی.
من سایهام.
و بعضی عصرها را فقط با یک فنجان چایِ بیقند میشود فهمید