
چرا اینجوری رفتار کرد؟
چه اتفاقی براش افتاده بود؟
انگار دوست نداشت کسی نزدیکش شود، همه را بدون اینکه حرفی بر زبان آورد سریع از خودش میراند
نفسم را نگه داشتم و دوباره به سمتش شتافتم، دستم را آرام روی سرش گذاشتم اما سرد بود،انگار منجمد منجمد شده بود.
همانطور که دستم روی پیشانیش بود نزدیک تر شدم اما قبل از اینکه بتوانم کاری کنم دستم را پایین کشید و محکم فشارش داد، حرفی نمیزد اما عصبانی بود.
سعی کردم دستم را از او جدا کنم اما آنها را محکم گرفته بود.
داد زدم که ولم کند اما نکرد.
آروم نزدیکم شد که من ترسیدم و عقب رفتم.
انگار ته خط بود.
پاهام چیزی را حس نمیکرد، زیر پایم خالی بود.
برای لحظهای به خودم اومدم و دستانش را زیر گلویم احساس کردم، داشت خفهام میکرد، حرفی نمیزد و فقط اشک میریخت.
صورتم پر شده بود از قطره های اشکش.
به نفس نفس افتادم،تقلا کردم،داد زدم،فریاد کشیدم اما بی فایده بود.
فقط یه هل نیاز بود که مرا در خودش غرق کند و بکشد، کافی بود تا دریا من را با موجهایش به کشتن دهد.