
پدرم همیشه با نوشتههایم مخالف بود. فکر میکرد مانند دعانویسان همراه یک موکل در گوشهی از اتاق برای مردم دعا مینویسم. مادرم مشکلی نداشت اما بیشتر وقتها از پدرم دفاع میکرد. اولین نوشتههایم خاطره بود و بعد به داستانک تبدیل شد. از هر مداد و دفتری برای نوشتن استفاده میکردم. خودم را نویسندهای بزرگ میدانستم، هر روز با فکر نوشتن باانگیزهتر بلند میشدم و بدون مقدمه شروع میکردم. برخلاف همکلاسیهایم عاشق زنگ انشا بودم، چون تنها جایی بود که میتوانستم خود واقعیام را نشان دهم.
سال آخر مدرسه گیر معلمی افتادیم، از آنهایی که عقایدشان برای صد سال پیش بود، یک دم میگفت
«مگه من کی هستم؟ یه دهاتیام که معلمتون شده»
این جمله ورد زبانش بود، کافی بود در کلاس کمی بخندیم، میگفت
«دختر نباید بخنده»
وقتی هم از او دلیل میخواستیم، چشمانش را درشت میکرد و میگفت
«زشته، از قدیم گفتن دختر نباید با صدای بلند بخنده»
سر کلاسش هیچ کس نمیتوانست حرف بزند، از آنهایی بود که همیشه یک جواب در آستینش داشت و با همان جواب آدم را در کلاسخوار و خفیف میکرد.
ماهم که آخر کلاس بودیم و هیچ وقت به او گوش نمیدادیم. آن روز با همکلاسیام نون کباب ببر بازی میکردم که نوبت من رسید، منم رحم نکردم و محکم به پشت دستش زدم و شَرق. صدایش در کل کلاس پیچید. معلم از درس دادنش دست کشید، صاف در تخم چشمهایم نگاه کرد و داد زد و فامیلم را گفت
همین که صدایم زد چهاردستو پایم را گم کردم، آنقدر ترسیده بودم که احساس کردم به جای یک قلب دوتا از آن دارم، یکی در قفسهی سینهام و دیگری در گلویم. آب دهانم را قورت دادم و گفتم
«بله خانم»
یک نگاه از بالا به پایین به من اندخت و گفت
«چرا محکم میزنی به پشت دست دوستت؟»
مثل بچهای که به اشتباه جهیزیهی مادرش را میشکند به او نگاه کردم و با صدایی لرزان گفتم
«ببخشید»
خواست حرفی بارم کند که از شانس خوبم زنگ خورد.
نگذارید از این معلم بگویم که پروندهام نزدش سیاه و کبود است، یک بار دیگر هم مچم را سر بازی تپتپو گرفته بود، خداروشکر آن موقع هم جان سالم بهدر بردم.
اما این نوشتنها از جایی شروع شد که کلاس پنجم شیشم بودم، پدرم آن روز از دندهی چپ بلند شده بود، یک دم میگفت
«تو درسو مشق نداری بچه؟ چرا انقدر چرتو پرت مینویسی بهجای این کارا بشین درستو بخون»
منم دختر بودم و نازک نارنجی، از دست پدرم عصبانی شدم،خلاصه به اتاق رفتم و محکم در را بستم.
هرچه که در دفتر نوشته بودم را پاره کردم، بعد همهی آن برگهها را در چاه توالت انداختم و از شر همهی آنها خلاص شدم. با خود گفتم
«حتما اگه این کارو کنم حداقل همه چیز به حالت اولش برمیگرده و دیگه کسی سر چرتو پرتام نارحت نمیشه و دعوام نمیکنه.»
اما آن قدری نوشته بودم که چاه توالت هم نتوانست آن را قورت دهد و در گلوش گیر کرد.
یک روز بعد چاه توالتمان گرفت، وقتی هم که برای باز کردنش آمدند احساس کردم برای یک لحظه تمام برگههایم فریاد زدند زیرا بلافاصله بعد یک صدای چَلَق محکمی شنیدم.
برای چند روز حس پوچی داشتم به همه چیز زل میزدم غیر از کتاب، مانند گربهای شده بودم که صاحبش سیبیلهایش را زده باشد، همان قدر گیج و منگ.
یک روز معلم موضوعی برای نوشتن در تابلو نوشت، کمی ترسیدم که شاید نوشتههایم چرتو پرت از آب در بیاید، چون آن موقعها با نوشتن میانهی خوبی نداشتم. وقتی برای اولین بار در مدرسه انشا نوشتم، بخاطر غلط املایی، نداشتن صدای واضح، پرت بودن نوشته از موضوع و نزاشتن علامت نگارشی، یک چیزی حدود نمرهی چهارده نصیبم شد. از آن موقع به بعد سعی کردم یک چیز روتین و عام پسند برای همه بنویسم که فقط نمرهی قبولی را کسب کنم، وقتی هم برای بار دوم تلاش کردم نمرهی شانزده گرفتم که آنهم نصف صفحهام پر از غلط املایی بود.
خلاصه آن روز سر کلاس شروع به نوشتن کردم.
وقتی که اخرین نوشتههایم را روبهروی همکلاسیهایم خواندم حس عجیبی به من دست داد، با تمام شدن متنم معلم نگاهی به من انداخت و گفت
«حیف که موقع خوندنت زبونت کوچیک میشه وگرنه متنت عالیه».
قسم خورده بودم که هیچ وقت ننویسم اما اگر آن کلاس برگزار نمیشد ممکن بود هنوز به عهد خودم وفادار مانده باشم، همان کلاس بهانهای شد که تمام قولقرارهایم را شکستم.