
هنگام شب. ذهن تنها جایییست که هزاران جا میرود. آن هم در تخت در بالشش و زیر پتویش. به کارهای کرده و نکردهام فکر میکنم. خیال بافی برای آینده و حسرت برای اتفاقهای گذشته. آنقدر میبرم و میدوزم، میشکافم و چرخ میزنم که پارچهام غیر قابل استفاده شود. آنقدر گیج و منگ به فردا فکر میکنم که دوست دارم در زیر پتو در ابد بمانم.
اما وقتی صبح میشود همه چیز را فراموش میکنم. میشوم همان دختر دیروزی بدون اینکه متوجه شوم چشمانم از اشک زیاد پف کرده. آنقدر خودم را مشغول کارهای بیهوده میکنم که زمان از دستم در برود. ادای ادمهای پرمشغله را درمیآورم تا تضاهر کنم منهم مانند آنها هستم. من تنها نیستم فقط میترسم از تنهایی خودم خفه شوم. میترسم آنقدر با دیوار حرف بزنم که دیوانه شوم. پس کتاب میخوانم آنقدر میخوانم تا که در آن غرق شوم مثل ماهی که با آب شش هایش نفس میکشد چون میداند در زمین آن هم از تنهایی خفه میشود و میمیرد. شاید منهم ماهی شوم.