
دختر به جای خالیاش نگاه کرد. با امروز بیست و پنجمین غیبتش میشد. آهی کشید و نگران به تابلو نگاه کرد. معلم بار دیگر اسمش را بلند خواند. هیچ کس جواب نداد، معلم نفسی عمیقی کشید و به لیست اسامی خیره شد«اون مرده» کلاس به سکوت رفت همه به او خیره شدند. خودش را میان دستانش قایم کرد و دوباره گفت« مرده، مرده مرده» معلم چشمانش را آهسته بست و به سمتش حرکت کرد «چرا اینجوری فکر میکنی» دختر برای لحظهای از هق هق کردن دست کشید و به چشمان بیروح معملش نگاه کرد. «اونا، اونو کشتن» چشمان معلم روی انگشت اشارهی دختر ثابت ماند، به دو جای خالی دیگر نگاه کرد و لبخندی کوتاه زد. «چرا؟» چشمان دختر از تعجب گرد شد، شروع به لرزیدن کرد، انگشتانش را در کف دستش جمع کرد و ناخن هایش را با فشار به دیوارهی کف دستش کشید معلم بار دیگر از او پرسید«چرا؟» دختر چند بار پلک زد و هراسان بلند شد، آب دهانش را یک جا جمع کرد و در گوشهای از کلاس انداخت«چون همتون مقصرین» خندهی معلم بلند شد «مقصر؟» دختر بلند بلند نفس میکشید طوری که که با هر تنفس قفسهی سینهاش بالا و پایین میرفت. سرانجام با چشمانی قرمز و موهایی ژولیده به کل کلاس نگاه کرد«طوری رفتار نکنین که انگار بیگناهین» و با تمام توانش به بیرون از کلاس رفت. به محض بیرون آمدن از کلاس فریادش را رها کرد. اجازه داد دادهایش با صدای رعدو برق یکی شود و اشکهایش با قطرات باران ترکیب. چند دقیقه گذشت که او خیس از باران شد موهایش را تکان داد و آهسته روی زمین خاکی دراز کشید یک پایش را دراز کرد و پای دیگرش را جمع کرد. دستش را به سمت آسمان گرفت و گفت«میخوام همونجور که تو رو مردی اونا رو بکشم»