
نمیدانم از کجا شروع کنم اما امیدوارم کلمات من را به جایی برسانند که بتوانم برای اندکی به ارامشی برسم.
این متن چیز خاصی ندارد. همهاش وهم و خیال من است.
وهم؟
که کلمهی سختی. بگذریم از چه بگویم؟
چیزی برای گفتن ندارم. فقط بیدلیل کلمات را پشت سرهم اجیر میکنم. از این کار خوشم میآید، انگار کلمات را وادار به حرف زدن کرده باشم. هیچ کلمهای تنها خوانده نمیشود پس اگر اینکار را کنم هرکسی که آنها را بلد باشد میتواند بخواند.
اصلا از اینهم بگذریم.
دلم میخواهد داستان بگویم. تو که میتوانی بخوانی؟ پس حتما این را هم میبینی(برو، صفحه را ببند، چشمانت را ببند، کارت را خالی کن) میبینی درست است؟
اما عمل نمیکنی😂
داستان من درمورد دخترکی است که به رویایش نرسید. داستان دختری که کلمات را به اعداد ترجیح داد. داستان دختری که غول چراغ جادوی والدینش شد. فارغ از آنکه بداند آرزوهایشان تمامی ندارد.
داستان آن دختری که رویاهایش را خورد و خودش را به چند بخش تقسیم کرد
بخش اول: سلام صبح بخیر
بخش دوم: من رفتم تو اتاق
بخش سوم: بابت غدا ممنونم
بخش چهارم: شب بخیر
حتی هیچ نیم بخشی بین بخشهایش قرار نگرفت. اما مگر قرار بود به چهار بخش تقسیم شود؟
در بیرون چهار بخشی بود و در داخل به هزار بخش میرسید.
در بیرون خودش را خفه کرده بود و درون در رویایش شنا میکرد. چه تضاد عجیبی.
..................
در جایی علت علاقهی نوشتن را دیده بودم. میگفتند کسانی که کسی را برای همصحبتی با خود ندارند مینویسند. اما این فقط یک فرضیه بود. آدمهایی بودند با این که اجتماعی و بدون ترس که در بیرون سخن میگفتند و حرف میزدند هم وجود داشت. پس این فرضیه هم رد میشود. اما گاهی هم درست است. ولی آن دختر صرف نظر از فرضیه اول شروع به نوشتن کرد✨