
اکنون
که
دارم این نامه را مینویسم، در اتاقم و روی تختم سکونت دارم. چند شبیاست صدا های عجیبی از طبقهی بالا به گوش میرسد. صدای کوبیده شدن و فریاد کسی. هیچ یک از اعضای خانواده جرئت آن را نداریم که زنگ بزنیم و دلیلش را بپرسیم زیرا اصلا در طبقهی بالا هیچ کسی سکونتی ندارند. آنها رفته بودند.
وقتی که سه نفر از اعضای خانواده خانه را ترک کرد. آن مرد تنها بود. ظاهراً آن مرد دست بزرگی در آزمایشگاه و آزمایش کردن داشته بود. چند ماهی در خانه ماند و سرآخر ساعت پنج صبح منزلش را ترک کرد. این را از دوربین خانه دیدم. آنقدر ترسیده بود که لرزش دستانش از صفحهی مانیتور مشخص بود. در را محکم بست. و کولرش را روشن روشن گذاشت. صدای موتور کولرش آنقدر بلند است که بعضی از شبها به سختی به خواب میروم. از آن به بعد دیگر خبری از آنها نداشتیم. اما همچنان از طبقهی بالا صداهای وحشتناکی میآید. انگار زامبی پرورش داده باشند. همه میترسیم. هیچ یک از عضوهای همسایه جرئت ورود به خانهاشان را ندارند. زیرا کلید در دست همسایهی بغلی است. او هم میترسد. تقریباً به آن صداها عادت کردهایم و نزدیک یک سال است که مدام سقف بام بام صدا میخورد و چند ثانیه بعد صدای ترسناکی میپیچد. مثل صدای ترسناکی که از سریالهای زامبی طور پخش میشود. همه میترسند و همه منتظرند. هیچ کس از طبقهی بالا خبر ندارد. شاید در خانهاش زامبی پرورش میدهد.
بر اساس واقعیت و مقدار زیااااااادییییی تخیل.