ویرگول
ورودثبت نام
مظاهر محمدزاده
مظاهر محمدزاده
مظاهر محمدزاده
مظاهر محمدزاده
خواندن ۴ دقیقه·۱۷ روز پیش

بچه مردم

قدم هایت را تند برمی داشتی آنطور که من هر لحظه میگفتم الان است که زمین بخورد ولی بعد از آن بوسه ی مادرت و آن دستِ برو باریکلا که به پشتت زد خیلی سریع از خیابان گذشتی و همان که رسیدی به این طرف از کنار خیابان به سمت مادرت چرخیدی و نگاه کردی آن موهای فر سیاه بلندت روی چشمت تو را چون گوهری گرانبها که مفت از چنگم رفته بود نشان میداد آنطور که دلم رفته بود و در وسط آن خیابان مانده بود، روزی که تو را از کف دادم مث تاجر عیاشی که چیز گرانبهایی داده باشد برای الواتی های جوانی اش از شرم به خودم می پیچیدم طوری که مادرت نگاهت کرد دلم رفت آنگونه رفت که محتمل بود اگر لحظه ای چشم از تو بردارد تو را بردارم و بزنیم به چاک، تو وقتی به چرخی قاقالیلی رسیدی نیم نگاهم به مادرت بود اولش نفهمیدم چرا اما بعد که دیدم با چشمان درشت نمناکی نگاهت میکرد دو هزاریم افتاد که او هم از شرم به خود می پیچید آن حال را می شناختم منتظر لحظه ای بود تا تو حواست پرت شود زمانی که چرخی آن روزنامه لوله شده را برداشت و کمی تخمه کدو ریخت و تو نگاهت در دستانش بود مادرت چادرش را جمع کرد و به میان جمعیت زد طوری که من هم نتوانستم رد چادرش را بگیرم و تو تخمه کدوها را گرفتی و چرخیدی و خیره به آن سمت خیابان ماندی دو آستین کتت را در هوا گرفته بودی طوری که انگار میخواستی هوار کنی بدون اینکه لباست کثیف شود همانطور مانند آدم آهنی رو به بالا ایستادی وسپس رو به پایین هاج و واج مانده بودی، اخم هنوز به لبت ننشسته بود و مچ دستت به چشمت نرسیده بود من کنار چرخی بودم آنطور که نگاهم کردی نزدیک بود من دستم را به چشمم ببرم و های های گریه کنم اما لبخندی روی لبهایم نشاندم درست مانند دو سال و چهار ماه پیش من را یادت بود،غم به لبت نرسیده بود از چشمانت پرید شعفی در نگاهت نشست، چرخی بیچاره ایستاده بود به تماشا و ناگهان با آن صدای خِرخِری گفت آقا فیلم هندی تان که تمام شد پول تخمه های مرا بده و هردومان زدیم زیر خنده پول تخمه ها را یه ده شاهی به چرخی دادی و بقیه ات را گرفتی و راه افتادیم در راه برایت قصه ای تعریف کردم که شبیه قصه خودمان بود یادت هست؟ آن موقع که من به بیست و چهار ماه حبس محکوم شدم تو در بغل مادرت به ملاقات من آمدی مادرت نشست آنطرف شیشه و تو هم در بغلش می لولیدی کلی گلایه کرد می گفت که دو سال دیگر هم نمی‌تواند منتظرم باشد بنده خدا حق هم داشت بار چندم بود که گیر می افتادم می خواست طلاق غیابی بگیرد که وقتی گرفت خبرش در زندان به من رسید دیگر دو سال برای من شده بود دندان روی جگر مگر آرام قرار داشتم می دانستم تا وقتی آزاد شوم بارها از مادرت سراغ مرا گرفته ای و حتما او برای اینکه میل با من بودنت را از بین ببرد گفته است که پدرت معتاد یا دزد بود یا حتی مرده است تو هم که فرق مرده و زنده را میفهمی آن دو سال را در زندان حکم پاکی گرفتم و آن تصویری که از پشت شیشه با دستان کوچک در هوا از تو دیدم مرحم درد هایم شده بود حکم آزادی ام که آمد کمی در محل قدیمی پرس و جو کردم از خاله مادرت آدرس مادر بزرگت را گیر آوردم وقتی سمج شدم و بهش ثابت شد که پاکم، آدرس مادرت را به من داد تا دو روز قبل از آن که با مادرت بیرون بیایی هر صبح جلوی در یا سر کوچه تان منتظرتان بودم نه برای اینکه بخواهم تو را از او بدزدم فقط میخواستم سیر نگاهتان کنم تا اینکه آن روز دیدم شوهر مادرت بعد از کلی حرف زدن و کج خلقی از خانه بیرون زد زمان زیادی نگذشته بود که مادرت با تو از خانه بیرون زد از تاکسی که پیاده شدید من این طرف خیابان بودم بعد هم که به اینجا آمدیم البته آن اول ها در راه آهن اتاق گرفته بودم تو که به زندگی ام آمدی جان گرفتم شب و روز نداشتم روز ها در کارخانه چیت سازی کار میکردم و شب ها تا دیر وقت دور میدان راه آهن سیگار می‌فروختیم یادت هست؟

نویسنده.مظاهر محمدزاده

سالجلال آل احمدداستان کوتاه
۱
۰
مظاهر محمدزاده
مظاهر محمدزاده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید