لیلی صالحی
خواندن ۶ دقیقه·۳ ماه پیش

قلم رهایی

رهایی در خواندن است
رهایی در خواندن است

نور مثل خنجری از پشت پلک‌های بسته‌اش عبور کرد و در عمق جمجمه‌اش فرو نشست. کمی که به خود آمد، صدای گریه و ناله‌ای خفه شنید که انگار از جایی دورتر می‌آمد. نمی‌دانست خواب است یا بیدار. دستش را روی زمین کشید؛ سرمای کف چوبی پوستش را گزید. به‌آرامی نیم‌خیز شد. با خودش گفت: «اینجا کجاست؟ من اینجا چه می‌کنم؟».

با دقت به اطرافش نگاه کرد. فضای آشنایی نبود. کتابخانه بود ولی تا جایی که به خاطر می‌آورد هرگز اینجا را ندیده و نمی‌توانست به یاد بیاورد که چطور به اینجا رسیده است. با صدایی که انگار از اعماق تاریکی می‌آید، گفت: «کسی اینجا نیست؟ کسی صدای من را می‌شنود؟» خیلی به خودش فشار آورد و به سرفه افتاد. چند سرفه کرد و نفس عمیقی کشید.

با مشقت زیادی روی پاهایش ایستاد. سعی کرد راه برود ولی تلوتلو خورد و نزدیک بود به زمین بیفتد؛ با کمک قفسه کتابی که کنارش بود، خود را نگه داشت. اطراف را نگاه کرد. کتابخانۀ بزرگی بود که هیچ پنجره‌ای نداشت. تا جایی که چشم کار می‌کرد و از زمین تا سقف کتاب چیده شده بود.

چیزی در اینجا عجیب بود. با دقت بیشتری نگاه کرد. این کتابخانه هیچ دری به سمت بیرون نداشت. ترسیده بود ولی آرامش عجیبی داشت. امیدوار بود کسی را در آنجا پیدا کند تا شاید بتواند به او کمک کند. یکی‌یکی راهروها را گشت. به انتهای کتابخانه رسید. راهروهای قسمت روبه‌رو را جستجو کرد. کسی آنجا نبود. او در کتابخانه تنها بود.

با خود گفت: «مگر می‌شود ساختمانی در خروجی نداشته باشد؟ حتما پشت یکی از قفسه‌ها دری به سمت بیرون هست». تصمیم گرفت تک‌تک قفسه‌ها را با دقت بگردد تا بتواند راهی برای بیرون رفتن پیدا کند. چندین قفسه را گشت. اسم بالای یکی از قفسه‌ها توجهش را جلب کرد. «دل‌آسا» چقدر این نام برایش آشنا بود.

کتاب‌ها خیلی قطور بودند. جلد تمام کتاب‌های آن قفسه سبز رنگ بود و روی هرکدام با فونتی درشت فقط یک عدد نوشته شده بود. یکی از کتاب‌ها را برداشت. تصویر خودش را در صفحه اول کتاب دید. از تعجب خشکش زد. ورق زد. صفحه سفید بود. فقط به خاطر می‌آورد که نامش دل‌آسا است. با خود گفت: «مطمئنا خواندن کتاب‌های این کتابخانه قانون خاصی دارد، برای رهایی از اینجا باید آن قانون را کشف کنم.»

کتاب شماره یک را برداشت. صفحه اول کتاب عکس نوزادی بود که به نظرش آشنا می‌آمد. ورق زد و باز هم تمام صفحات کتاب سفید بودند. با چشم شمارۀ کتاب‌ها را دنبال کرد تا به عدد 34 که بزرگ‌ترین شمارۀ آن قفسه بود، رسید. او کتاب را ورق زد؛ صفحات سفید بودند، اما وقتی به ابتدای کتاب برگشت، کلمات ظاهر شدند. انگار خود کتاب داشت قوانینش را زمزمه می‌کرد.

در آن صفحه این مطالب نوشته شده بود:

«دل‌آسا صبح خیلی زود، حدود ساعت 4، از خواب بیدار شد. میلی به صبحانه نداشت. وسایلش را که از شب قبل آماده کرده بود برداشت. داخل ماشین گذاشت. کمی میوه و تنقلات هم داخل سبدی گذاشت و سوار ماشین شد...»

کتاب چیزی شبیه روزانه‌نویسی ولی از زبان شخصی دیگر بود. هر جمله از کتاب را که می‌خواند، تصویر آن لحظه برایش زنده می‌شد و به خاطر می‌آورد که در آن روز چه اتفاقاتی برایش افتاده است. آن صفحه به این شکل ادامه پیدا کرد:

«به سمت جاده هراز حرکت کرد. باد سردی از لای شیشه نیمه‌باز به صورتش می‌خورد. شیشه‌ها را بالا کشید، گرمای ضعیف بخاری فضای داخل ماشین را پر کرد. جاده پیش رویش خالی و آرام بود، اما چیزی در دلش سنگینی می‌کرد. بعد از فیروزکوه، مه سنگینی مثل پرده‌ای خاکستری جاده را پوشاند. دامنه دیدش محدود شد؛ چراغ‌های ماشین به سختی جاده را می‌شکافتند.

درست وقتی وارد پیچ تندی شد، ناگهان... نور خیره‌کننده‌ای در چشمانش برق زد. صدای بوق ممتدی گوش‌هایش را آزار داد. کامیونی از دل مه بیرون پرید...»

بقیه آن صفحه، تا انتها سفید بود. در قسمت پاورقی نوشته شده بود: «اگر می‌خواهی ادامه این صفحه را ببینی باید تا صفحۀ یک از کتاب اول را بخوانی.»

چشمانش از وحشت گشاد شده بود. نفس‌هایش کوتاه و بریده‌بریده بود، انگار هوا از گلوی خشک‌شده‌اش هیچ راه فراری نداشت. به سختی آب دهانش را قورت داد تا بتواند بر خود مسلط شود و راهی برای رهایی از این وضعیت پیدا کند. می‌دانست تنها راه نجاتش این است که تمام کتاب‌ها را تا انتها بخواند.

شروع کرد به خواندن...

آن سال 34 امین سال زندگی او بود. روزهای آرامی را گذرانده بود و مشکلات عمده‌ای در طول سال نداشت. یکی‌یکی و به‌ترتیب کتاب‌ها را خواند. با صفحه‌ای گریه کرد و با صفحه‌ای خندید. امیدوار بود بتواند زودتر کتاب‌ها را تمام کند تا راهی برای رسیدن به پدرش پیدا کند. تا آنجای داستان متوجه شده بود که مادر ندارد، ولی هیچ مطلبی در مورد زنده‌بودن مادرش نوشته نشده بود.

جایی امیدوار می‌شد و جایی دیوارهای یأس، او را در میان می‌گرفتند. هنوز ردی از مادرش در داستان پیدا نکرده بود. فقط می‌دانست مادرش را از دست داده و بعضی روزها برای آرامش کنار قبر او می‌رود و با او صحبت می‌کند. می‌دانست چشم‌هایش، پدر را به یاد مادر می‌اندازد. نگاه‌های عمیق و عاشق پدر این راز را فاش می‌کردند.

بالاخره دل‌آسا به اولین سال زندگی خود رسید. سالی که سرنوشت او را تعیین می‌کرد. لحظه‌ای که شروع به چهاردست‌وپا راه رفتن کرد؛ روزی که اولین کلمه را به زبان آورد؛ زمانی‌که نگاه پدر را شناخت؛ و ... تمام این جزئیات ثبت شده بودند. باز هم ردی از زندگی مادر، شیر مادر، عشق مادر و نگاه مادر نبود.

«صفحه یک» از کتاب «شماره یک»: لحظه تولد دل‌آسا. دیگر سرنوشت خودش برایش اهمیت نداشت فقط به دنبال مادرش بود؛ می‌خواست بداند، مادر کجاست، چه شکلی است و چرا اثری از او در کتاب زندگی دل‌آسا نیست. قلبش تندتند می‌زد و نفس کشیدن برایش سخت شده بود.

«مادر دل‌آسا در اثر ضربه‌ای که در تصادف دیده بود، سریعا به بیمارستان منتقل شد. پزشک‌ها به پدرش گفتند راهی برای نجات هر دو نداریم، باید زندگی یکی از آنها را انتخاب کنید. پدرش پرسید: چقدر زمان دارم که جواب سوال‌تان را بدهم؟ دکتر جواب داد: اصلا زمانی نداریم، جان هر دو در خطر است. پدر دست‌ها را مشت کرده و با خود می‌گوید: دخترم کاش می‌توانستی در این انتخاب سخت به من کمک کنی... »

همه‌چیز برایش روشن شد. فهمید چرا اینجاست. چشم‌هایش را بست و قلم را روی کاغذ گذاشت. منبع نوری نامشخص، صفحه کاغذ را در برابر چشمان بسته‌اش روشن کرد. نفس عمیقی کشید. دست‌هایش می‌لرزید، اما برای اولین بار، تمام قدرت را در وجود خود احساس کرد. می‌توانست چیزی را تغییر دهد. قلم به‌آرامی روی صفحه حرکت کرد، او در هر کلمه، مصمم‌تر می‌شد. نوشت:

«هیچ فرزندی دوست ندارد بدون مادرش پا به این دنیا بگذارد».
حروف روی کاغذ می‌درخشیدند، انگار جان گرفته بودند. با هر کلمه‌ای که می‌نوشت، گرمایی دلپذیر فضای کتابخانه را پر کرد. احساس کرد دست‌هایی نامرئی او را در آغوش گرفته‌اند. دیگر راحت نفس می‌کشید.

شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید