
جمعهی آفتابی؛ تأملی بر یک خط فاصله
سلامتی، نشاط و آرامش به یاران جان 🌷🥰
جمعهای آفتابی بود.
مثل بسیاری از جمعههای دیگر، دوچرخهام را برداشتم و راه افتادم. نه مقصد مهم بود، نه عجلهای در کار. فقط رکاب میزدم و از میان روستا و شالیزارها و درختان میگذشتم و به طبیعت نگاه میکردم.
به آرامستان روستا که رسیدم، گلها و گلدانهایی که روز قبل بر مزارها گذاشته بودند توجهم را جلب کرد. وارد شدم.
آرام بود... آنقدر آرام که صدای قدمهای خودم را میشنیدم.
روی سنگ مزارها چشم میگرداندم.
مثلاً : طلوع: ۵ مرداد ۱۳۴۰ _ غروب: ۲۸ مرداد ۱۳۹۹
و میان این دو تاریخ، یک خط فاصله.
خطی کوتاه و ساده.
اما ناگهان با خودم فکر کردم: مگر تمام زندگی یک انسان در همین خط خلاصه نشده ...؟
و بعد ذهنم شروع کرد به پرسیدن سؤالهایی که معمولاً جواب روشنی برایشان ندارم.
آیا من واقعاً در همان روزی متولد شدم که در شناسنامه نوشتهاند ؟
اگر چنین است، پس آن روزی که برای نخستین بار خود را شناختم چی ...جایی ثبت شده ؟
آن روزی که از دل یک شکست بیرون آمدم چی ؟
آن روزی که عشق را فهمیدم ، یا از دست دادم ، یا معنای تازهای برای زندگی پیدا کردم ... چی ؟
من که بعید میدانم فقط یک بار متولد شده باشم.
گاهی فکر میکنم هر رنج بزرگ، هر عشق عمیق، هر تنهاییِ طولانی و هر آگاهیِ تازه، تولدی دیگر برایم بوده ...
همانطور که به تاریخ تولد فکر میکردم، نگاهم به تاریخ مرگ افتاد.
آیا مرگ هم همان روزی است که روی سنگ نوشتهاند؟
نمیدانم....
آدمهایی را دیدهام که سالها پیش از به خاک سپرده شدن، شوق زندگی را از دست داده بودند ...مرده های متحرک ...
و آدمهایی را هم دیدهام که در واپسین روزهای عمر، هنوز کنجکاو، عاشق، امیدوار و زنده بودند.
شاید مرگ هم همیشه آن چیزی نباشد که در شناسنامه و روی سنگ مزار ثبت میشود.
شاید گاهی زودتر اتفاق میافتد.
و شاید گاهی هرگز....
مدتی کنار همان سنگها نشستم.
به آن خط فاصله فکر میکردم.
به این که چقدر از عمرمان را در حسرت گذشته میگذرانیم؛ گذشتهای که دیگر در دسترس نیست.
و چقدر از آن را صرف نگرانی آینده میکنیم؛ آیندهای که هنوز از راه نرسیده است.
عجیب است که ذهن ما گاهی برای خودش حکم بازداشت و زندان صادر میکند.
یک بار در گذشته زندانی میشود با " کاش " ها و " اگر " ها ...
و بار دیگر در آینده با " نکند ها "..." نشد "چی ؟
در حالی که زندگی، جایی میان این دو " زندان "، آرام و بیصدا در حال عبور است.

از آرامستان بیرون آمدم و دوچرخه را دوباره به راه انداختم و تا کنار دریا رفتم.
آنجا صحنه کاملاً متفاوت بود.
ماهیگیران تورها را جمع میکردند.
ماهیها بر ساحل میغلتیدند.
کارگران با صدای بلند و شاد و هیجان زده حرف میزدند.
تلاش و امید در چشمها و زبانِ بدنشان جاری بود.
زندگی جریان داشت.
ایستادم و نگاه کردم.



در فاصلهای کوتاه، هم آرامستان را دیده بودم و هم دریا را.
ابعادِ پایان و آغاز ...
سکوت و هیاهو...
خاطره و امید...
و با خودم فکر کردم شاید زندگی چیزی جز همین رفت و آمد میان ابعاد مختلف نباشد.
نه ماندن در گذشته.
نه فرار به آینده.
بلکه توانایی عبور کردن.
توانایی دیدن.
توانایی دوباره متولد شدن.
شاید روزی که این خط فاصلهی زندگی من هم به پایان برسد، مهمترین سؤال این نباشد که چند سال زندگی کردهام.
بلکه این باشد که چند بار متولد شدهام...
و آیا در طول این سفر، توانستهام اندکی عمیقتر ببینم، اندکی مهربانتر باشم و اندکی بیشتر زندگی کنم یا نه !؟
آن روز جمعه، میان آرامستان و دریا، پاسخ روشنی پیدا نکردم.
اما ... در هر دو بُعد، حس خوبی داشتم.
و گاهی ، همین کافی است...
شما پاسخ روشنی یافتید ؟ لطفا برایم بنویسید .🙏🌷😍


تا درودی دیگر ...بدرود جانان جان 🌷🥰🙏👍