
مرتفع ترین قله ی عزت نفس ؛ استغنا ست ... بیشتر بمعنی " خودبسندگی .یک نوع : " قلدری " و " بی نیازی " نسبت به نگاه و نظر و کمک " غیر ". و این "غیر" نه فقط بمعنای غریبه ، بلکه بمعنای " تمام آنچه خارج از توست " .

البته معنی تحت الفظی " قلدری " و آنچه در جامعه متداول شده اینست که: فرد " قلدر " در پی اثبات برتری خود بر دیگران بوده و نیاز به تایید آن دارد . در واقع " قلدری " یک ضعف پر سر و صداست !
استغنا یعنی رسیدن به " خویشتن " :
دیگر برای آرام شدن، تأیید گرفتن، یا تصمیمگیری، وابسته به نظر یا حضور دیگران نبودن.
قدرتِ درون آنقدر زیاد میشود که در ناراحتی یا تردید و اضطراب ، به خودت پناه ببری، با خودت حرف بزنی، و از درون خودت راهحل پیدا کنی .
آدمِ مستغنی کسی ست که یاد گرفته آرامش را در خودش بسازه، نه در رفتار دیگران، نه در تحسینها، نه در رابطهها.
اما این بینیازی، بیاحساسی یا خودمحوری نیست.
اتفاقاً نوعی صلح درونی ست.
با خودت در جنگ نیستی، نظر دیگران تو را نمیلرزاند، چون به شناختی عمیق از (خویشِ واقعی ) رسیدی .
" قلدری " در اینحالت ، استعارهای از یک «صلابت درونی» است؛ نوعی ایستادگیِ بیرحمانه در برابر فشارهای بیرونی که میخواهند تو را به چیزی تبدیل کنند که نیستی.
این یک «قلدری» نیست که به دیگران آسیب بزند، بلکه یک «محافظتِ قاطعانه» از قلمروِ درونی است.
در واقع، استغنا یعنی: «من آنقدر با خودم صلح دارم و خودم را میشناسم که دیگر نیازی ندارم برای احساسِ وجود داشتن، از شما اجازه یا تایید بگیرم.»
فردِ مستغنی برای اثباتِ خودش، نیازی به تماشاگر ندارد. او برای اینکه بداند کیست، به جای نگاه کردن در" آینه نظرِ دیگران "، به درون خودش نگاه میکند. او با «غیر» نمیجنگد تا آنها را شکست دهد، بلکه با «غیر» مرز میگذارد تا خودش را گم نکند.
برای دوستداران شعر :
شعری بسیار دلنشین از " معینی کرمانشاهی " که جان کلام را بزیبایی بیان میکند :
پردهپرده آن قدر از هم دریدم خویش را
تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را
خویشِ خویشِ من مرا و هرچه منها بود سوخت
کُشتم آن خویش وُ زِ خاکش پروریدم خویش را
خویشِ خویشِ من هم اینک از درِ صلح آمده است
بس که گوش از غیر (خلق) بستم تا شنیدم خویش را
سردی کاشانه را با آه...! گرمی دادهام
راه را بر خورشید بستم ، تا دمیدم خویش را
اشک و من ، با یک ترازو قدر هم بشناختیم
ارزش من بین که با گوهر کشیدم خویش را
بزمسازانِ جهان ، مِی از سبوی پُر خورند
من تُهیپیمانه بودم سرکشیدم خویش را
بردهداران زمانها ، چوب حراجم زدند
دست اول تا برآمد ، خود خریدم خویش را
شمعم و با سوختن تا آخرین دم زندهام
قطره قطره سوختم تا آفریدم خویش را
پ.ن : با قدردانی و امتنان از سرکار خانم " بانو حیدریان " که در پردازش و درک مفهومی این مطلب ، مرا یاری دادند .
و با آرزوی سلامتی و آرامش در مسیر ارتقا روز افزون ایشان در نویسندگی .
لطفا همیشه شاد سلامت موفق و اندیشمند باشید .
دوستدار همگی دوستان ۹ اردیبهشت ۱۴۰۵