"گوشه ای از زندگی"
ماهی ها در چنگال مرغان ماهی خوار آواز سر می دادند
گنجشگک ها در طوفان بی امان آسمان بال بال می زدند
رود در پی ماهی های از آب رفته اش سیل می ساخت
برگ ها رقصان خود را با نوازش باد همراه کردند
پنجره باز بود
پنجره تماشا می کرد
پنجره اغاز قصه ی آشنا می کرد
مردی پشت پنجره می نگریست
گریسته بود
گریستنش را ماهی ها و مرغان ماهی خوار و گنجشک ها و رود و برگ ها دیده بودند
تقلای ماهی ها و مرغان ماهی خوار و گنجشگک ها و رود و برگ ها را مرد تماشا کرده بود
همه در برابر یک چیز زندگی برابر بودند
زندگی ملال آور بود و پر جوش و خروش.