B Dehghani·۲ ماه پیشراز مگو!برای تو مینویسمتو که سالیانی ست درسینه ایمثل یک رازی مگوراز مگویی که دوستت دارممدام درحال حاشا کردنت هستمقلبم وذهنم درحالی سعی دارند توراان…
کمند...درهبوط درد·۲ ماه پیشمرگِ قاطعانهی تدریجی...انگشتانم کیبورد را لمس نمیکنند، چنگ میزنند! نمینویسند، زخم میزنند. مثل زبانم که امروز روحی را زخمی کرد....من یه عوضیم! و این حقیقت را ح…
راضیه بندگانی·۳ ماه پیشگذرتواناییِ گذر کردن، برای انسان مهارتی بزرگ است؛البته زمان در این روند نقش چشمگیری دارد، اما بهتنهایی کافی نیست.پیش میآید که در آغاز رخدا…
مَهــــــــد·۵ ماه پیشکیست که مرا ناجی باشد؟با تمام دردی که در استخوان های ذهنش حس میکرد فریاد زد :+کیست که مرا از قعر این جهنم دهشتناک که بیداری کابوس هایم است وا رهاند....؟-ناگهان…