ویرگول
ورودثبت نام
امین اسلامی اصل
امین اسلامی اصل
امین اسلامی اصل
امین اسلامی اصل
خواندن ۳ دقیقه·۱ سال پیش

پروانه ای که پرید..



پروانه ها به شدت ظریف و شکننده هستند.
پروانه ها به شدت ظریف و شکننده هستند.


دستان یخ‌زده‌اش و سبزی پشت لبش، حکایت از سرمای بی‌رحم داشت. پشت لبخندی گاه و گاه پنهان می‌شد و با گوشه‌ی آستینش جای سبیل‌های آینده را پاک می‌کرد. پسرک عشایری، مردتر از آن بود که من تصور می‌کردم.

با اهدای اولین سلام، مرا به چادر باصفای‌شان دعوت کرد. تمام دارایی‌اش یک کامیون زرد بود که با یک چرخ کمتر، بار تمام آرزوهایش را می‌کشید. از گوشه‌گوشه‌ی چادر، روزنه‌ی نور می‌دمید و صدای مسلط گوسفندان و پاس سگان در بیابان، آوازی بود که عشایر دیگر نمی‌شنیدند.

پسرک اما از درون، غمی مبهم داشت که چشمانش اجازه نمی‌داد پنهانش کند. خانه‌شان نزدیک کتابخانه بود، ولی خودش را در قید و بند بازی و سرگرمی نمی‌دید. کیف و کتاب مدرسه‌اش پخش و پلا وسط چادر بود، انگار که نه انگار مدرسه‌ای در کار است.

ورودی چادر ماندم و برای مدتی کوتاه نگاهش کردم؛ بیش از سن هفت‌ساله‌اش می‌فهمید. پدر و مادرش دنبال گوسفندان و رتق و فتق امور منزل بودند.

پسرک سرش را پایین انداخته بود و با نوک پایش سنگریزه‌ای را روی خاک جابه‌جا می‌کرد. گویی می‌خواست چیزی بگوید، اما نگفت. دستی به زانوی شلوار کتان نخ‌نما شده‌اش کشید و زیر لب، انگار که با خودش حرف بزند، گفت:

"وقتی خواهر آدم اینطوری..."

کلماتش درست بیان نمی‌شد و من احساس کردم از دست خواهرش ناراحت است. بعد سکوت کرد و به‌طرف کامیون زرد کوچکش رفت، انگار می‌خواست همه‌ی حرف‌های نزده‌اش را با همان چرخ شکسته‌ی اسباب‌بازی‌اش جابه‌جا کند.

در راه، سگ‌های اطراف چادر مشایعتم کردند. نه پاس خاصی کردند و نه گردن‌کلفتی زودگذری... شاید به آمد و رفت غریبه‌ها عادت کرده بودند.

من پسرک را پیش‌تر ندیده بودم. مطمئنم که چادرشان امسال در نزدیکی کتابخانه برپا شده بود.

به کتابخانه رسیدم و بچه‌ها طبق معمول بازی می‌کردند، شعر می‌خواندند و می‌رقصیدند؛ البته کودکانه...

چند روزی گذشت. در دفتر محل کارم بودم که تلفنم زنگ خورد؛ امام جمعه بود. معمولاً برنامه‌های مربوط به عشایر منطقه‌ی فتح‌المبین را با من هماهنگ می‌کرد.

سلام عرض کردم. گفت: "امروز با رئیس امور عشایر و چند نفر از دوستان سمت عشایر فتح‌المبین می‌رویم، همراه ما هستی؟"

گفتم: "حتماً." (البته که نظری غیر این هم بود، چاره‌ای نبود!)

بعد از نماز راهی شدیم. به همراه امام جمعه، به یکی دو مدرسه سر زدیم و راهی عشایر شدیم. مسیر همان مسیر همیشگی بود و کتابخانه نزدیک و نزدیک‌تر.

وقتی رسیدیم، ما را به چادری دعوت کردند. مردان، به رسم عزاداری، لباس مشکی بر تن داشتند و با چهره‌هایی غمگین و خسته به ما خوش‌آمد گفتند.

قدری نشستیم. حاج‌آقا فاتحه‌ای نثار روح درگذشته کرد. چای آوردند و به اصرار، سفره‌ی ناهار کشیدند.

بعد از صرف ناهار، پدر مرحومه با درخواست حاج‌آقا مرعشی شروع کرد به شرح حال و توصیف دخترک نازنینش.

"حاجی جان، من دو بچه داشتم، یه پسر و یه دختر. پسرم الحمدلله خوب و سالم، ولی دخترم پروانه‌ای بود..."

با هق‌هق ادامه داد: "به اندازه‌ی جانم دوستش داشتم. تمام عمر من بود. نام مادر مرحومم را برایش گذاشته بودم."

سپس با صدایی لرزان ادامه داد:

"حاجی، دردم سنگینه... خود خدا می‌دونه با من چه کرده... از بچگی دخترکم درد کشید. پوست به بدن نداشت. خدا می‌دونه شب‌ها دور از چادر، چقدر گریه کردم و دعا برای سلامتیش. کلاس سوم بود. دارو به ما نمی‌رسید. با سختی و بدبختی برایش قرص و دوا جور می‌کردم. این اواخر، قلبش عفونت کرده بود. هر چه کردم و هر جا بردم، گفتند بی‌فایده‌ست..."

مرد، با سری پایین و حالتی حزن‌آلود، در حالی که دانه‌های اشکش بر روی شلوار محلی گل‌آلودش می‌ریخت، گفت:

"یک پسر دارم که چند وقتی است از داغ درد و مرض خواهرش حرف نمی‌زند..."

بعد رو کرد به یکی از حاضران و گفت: "علی‌اکبرها کجا؟" (علی‌اکبر کجاست؟)

وقتی علی‌اکبر آمد، غم سنگینی بر سینه‌ام نشست. من که تا چند لحظه‌ی پیش برای عرض تسلیت به خانواده‌ای آمده بودم که هیچ شناختی از آن نداشتم، حالا انگار یکی از نزدیکانم را از دست داده بودم.

علی‌اکبر، همان پسرک ساکت و صبور، با پاهای برهنه و لباس خاکی، کنار پدر نشست. آرنجش را روی زانوی پدر گذاشت، اما نگاهش را از هیچ‌کس نمی‌دزدید.

چشمانش خشک بود، انگار او هم گریه‌هایش را پیش‌تر، در تاریکی شب، جایی پشت چادرها، با زوزه‌ی سگ‌ها قسمت کرده باشد...

من غرق غرور و مردانگی‌اش شدم. اما می‌دانستم که داغدارترین آدم زیر چادر، اوست؛ هرچند کوچک و کم‌سال.

داغ عشایر، خلاف سنت کوچ و کوچ روی، خیلی دیر و سخت کوچ می‌کند...


با تقدیم احترام
امین اسلامی اصل

بهمن ۱۴۰۳

چادرپدرکتابخانه
۲
۰
امین اسلامی اصل
امین اسلامی اصل
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید