
پارت چهارم
پس از تصمیم گیری برای ماندن ارلان و سایوین در قلعه و همراه شدن من و آیان، نوبت این بود که برای شروع سفر به ایالات تصمیم بگیریم.
آیان به نقشه نزدیک شد و روی شرقیترین ایالت دست گذاشت:" بنظرم توقیا مکان مناسبی برای شروع جستجو باشه؛ اونجا اولین و قدیمیترین ایالت دنیای ماست و یجورایی تاثیر خوبی روی باقی ایالات داره. حتی میشه گفت مادر سرزمینه."
کمی به حرفهایش فکر کردم اما نمیتوانستم بپذیرم:" اینطور فکر نمیکنم، توقیا یک ایالت مقدسه، امنترین جا و تنها ایالتی که کمترین امکان دچار شدن به تاریکی رو داره اونجاست." دست روی نزدیکترین ایالت از طرف شمال به قلعه گذاشتم:" ولی درمورد تاثیرگذاری باهات موافقم، برای این مورد باید به سمت فیریس بریم. اونجا بیشترین تاثیر رو روی فرهنگ و حال هوای ایالات دیگه داره. حتی قلعه هم با گذر سالها تا حدودی رنگ و بوی اونجا رو گرفته."
ارلان به وضوح خلق تنگیاش را نشان داد:" اونا خوب بلدن با سازشون مردم رو به رقص دربیارن." و با دهن کجی رویش را آنطرف کرد.
آیان اخم کرد:" هرچند مشکلاتی از ایالت فیریس به گوشم رسیده اما مردمش درحالت نرمالی هستن تغییر زیادی نداشتن."
لحظهای دلم تکان خورد و پاهایم بیحس شد:" آیان! اونجا مردمی داره که خیلی خوب بلدن نقش بازی کنن و همه چیز رو جوری که میخوان نشون بدن. تاریکی توی عمق وجود نهادینه میشه و وقتی قرار باشه از جانب کسایی مثل اونا پخش بشه بسختی میشه فهمید چه خبره! قرار نیست همه جا تیره و تار بشه صرفا الگوی اصلی جهان از کنترل خارج میشه. فکر میکنم فیریس خطرناک ترین ایالته. حتی اگه نتونیم منبع تغذیه رو اونجا پیدا کنیم مطمئنم به سرنخهای خوبی میرسیم."
این بحث تا ظهر ادامه داشت و بلافاصله بعد از تصمیمگیری آمادهی سفر شدیم.
ارلان جلوی دروازه قلعه ایستاد:" هائرا!"
به طرفش برگشتم و منتظر باقی حرفهایش شدم. نفس عمیقی کشید:" میدونی چیه؟ اینکه یک کار رو شروع کنی خودش شجاعت زیادی میخواد، ادامه دادن خوبه و تکمیل کردن عالیه ولی گاهی صرفا شجاعت شروع کار رو تموم میکنه پس میخوام بدونی لازم نیست هرکاری رو کامل انجام بدی! لازم نیست همیشه تو مقصر باشی و خودت رو سرزنش کنی، هیچ چیز کاملی توی این دنیا وجود نداره! برای من همینکه برگشتی کافیه، و اینکه ما اینجاییم تا باهم دنیامون رو نجات بدیم."
تمام بیست و سه سال زندگیام دنبال شنیدم این حرفها بودم. ارلان همیشه بهترین کلمات را انتخاب میکرد... .
...............................................
با طلسم جابجایی سایوین خیلی زود به فیریس رسیدیم. تا حوالی غروب در بازارچه مرکز ایالت پرسه زدیم. صدای ساز و آواز هرلحظه ناهمگونتر و آزاردهندهتر میشد. قطعا تاریکی اینجا حضور داشت در غیر اینصورت چنین هارمونی وحشتناکی امکان نداشت در فیریس بپیچد.
_ هائرا! از طرف اون کوچه هاله شومی حس میکنم."
بدنبال آیان وارد آن کوچه خلوت شدم. چندین بار به چپ و راست پیچیدیم و درنهایت آیان جلوی من با حالتی گارد گرفته متوقف شد. مستاصل و ناراحت بنظر میرسید.
او را و کنار زدم، جسد یک کودک حدودا هفت ساله... نه پشت گوشهایش پرهای سفید داشت، او یک پری محافظ بود. یک نفر پری محافظ فیریس را به قتل رسانده بود. خون بنفشش روی لباسش پخش بود و به حالتی خمیده به دیوار تکیه زده بود.
به جسد نزدیک شدم و او را بررسی کردم، وسیله جادویی که سایوین درست کرده بود را از کیف بیرون آوردم و مشغول بررسی ماده دور مفصلها شدم. با حالت عادی که باید در بدن یک مرده باشد متفاوت بود. قطعا قاتل جسد را در دوازده ساعت ابتدایی پس از مرگ جابجا کرده بود، الگوی سفت شدن عضلات متفاوت بود و باتوجه به اینکه جسد هنوز حالت جمود و سختی داشت کمتر از دو روز و نیم از مرگش میگذشت.