امروز اخر ظرفیتم بابت صبوری کردن بود، در هر موردی
مخصوصا خونه، خونه
خونه ای که حسی بهش ندارم، چرا، حس خشم
اینکه خونه ی امنم و باید بذارم و برم تا روانم امن بمونه کمی سخته، از کمی بیشتر
میگم که، تهشه
ولی بزرگسالی اینجوریه که برای تسکین، نمیشه ریسک کنی و به خودت اسیب بزنی.
پس هی فکر فکر فکر، ولی میدونم هم که فکر منو به نتیجه نمیرسونه، باید توو قلب دردناکم بشینم تا ببینم اون چی میگه. که قلب همیشه میگه دیوونه باش، شهودمو قوی میکنه و تصمیمی میگیرم که مسیرش ناشناخته س و جتی اولش خیلی سخت، ولی همیشه قلبم میگه کجا برم باید بهش گوش بدم.
فعلا خودمو به آرامش دعوت میکنم.