ویرگول
ورودثبت نام
هانا
هانا
هانا
هانا
خواندن ۱ دقیقه·۲ روز پیش

حسم کن

این جالب نیست که یک شب شاید وقتی خیلی غمگینی با یکمی خشم و یمقداری ناامیدی کشنده، نفس های خیلی کم عمق و با فاصله و انقباض دست و گردن و درد شدید کتف رو تجربه میکنی

یکهو میبینی فاصله ی نفس بعدی داره زیاد میشه، یکمی سختتره ولی غیرعادی بنظر بدنم نمیاد، دوباره بالا میاد

میری نفس بعدی

میای تو قلبت، میبینی واقعا انگار که سوزن داره میره توی اون بافت نرم و قرمزش، دردش خیلی زیاد میشه یعنی منقبض میشه انگار از شدت تند تپیدن تپیدنش حس نمیشه، تجربه ش مثل از حرکت ایستادنش برای چند ثانیه س! ممکنه بمیری و هیچکش حتی نفهمیده تو قلبت حالش خوب نیس، نه که ندونن ولی هرکی به وسع خودش میتونه عمیق بشه و همدلی رو تجربه کنه

.یجورایی ناراحت قلبمم هستم، از لحاظ حتی جسمی، یعنی شاید من باعث اذیتشم و خب شرم و سرزنش

یعنی

من باید برم

باید برم خیلی دورتر خیلی

مثل روستایی که شهریور رفتم و کاملا ریست شدم و به اصل خودم، طبیعت برگشتم

حالا وقتشه برم، یجای دور، یه جای بکر دور

اخ که به این امید زنده م! دنیا منو حس میکنه ولی

بهش شک ندارم ولی چرا یهو گیر دادم به اینکه ادما دارن حسم نمیکنن!؟ رها میکنم، شاید بازی های هورمونیه و اشتباه دارم قضاوت میکنم اینروزامو و ادم ها قلب دارن و مهر!!

تجربهقلب
۰
۱
هانا
هانا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید