دیشب وقتی سعی میکردم با چنگ زدن قلبمو از جاش دربیارم تا اروم بگیره خوابم برد، بعد دوسه ساعت از خواب پریدم خیلی اشفته تر از قبل، سر مزارم داشتم واسه ی خودم سوگواری میکردم، من کوچولوی پنج ساله،شاید فقط اون ناراحت میشه واسه من
من دلایلم برای زنده بودن و گم کردم، نمیبینمشون، کمرنگن
بی رنگن
همه چیز تموم شده و زنده موندنم فقط برای اینه که همین دو سه نفر زندگیمم زندگی و حسشون تباه نشه.
گرچه، خاک سرده