حالا شده که دیگر خودتان را نشناسید و بگویید: «من کی هستم؟ چرا اینجوری شدم؟»
راستش، من فکر میکنم هر کدام از ما، حداقل یک بار خودمان را گم کردهایم. و شاید هم هیچ تلاشی برای پیدا کردنش نکردهایم. آدم وقتی خودش را گم میکند، دیگر خودش در اولویت نیست. به هر چیزی بها میدهد، الا خودش. خانوادهاش، کارش، درسش... هر چیزی، الا خودش. انگار که خودش وجود ندارد.
اما چه احساسی دارد؟ هر کسی یک جور واکنش نشان میدهد. اما به طور کلی، مضطرب میشود. احساس ناامنی دارد. دنبال تأیید دیگران است. و البته، خودش را با همه مقایسه میکند. از آن آدمی که توی اینستاگرام دنبالش میکند و تا حالا یک بار هم ندیدهاش، تا امنترین آدم زندگیاش.
میدانی چرا؟ چون از درون، احساس پوچ بودن میکند. چون از خودش هیچی نمیداند. نمیداند استعدادش چیست، ارزشهای زندگیاش کدام است، اصلاً معنای زندگیاش چیست.
اینها را ننوشتم که تحقیرت کنم. اینها را نوشتم تا بگویم من هم خیلی وقتها دنبال تأیید دیگران هستم. دنبال مقایسه کردن خودم با دیگران. این را نوشتم تا بگویم ما در عین حالی که اصلاً شبیه هم نیستیم، ولی خیلی هم شبیه هم هستیم.
همهٔ ما گاهی مثل یک گنجشک بالشکسته میشویم که حتی توانایی پرواز کردن را هم ندارد. اما اینجاست که باید با خودمان مثل یک دوست صمیمی باشیم. اجازه دهیم احساسات سرکوبشدهمان خودشان را نشان دهند. بعد از مدتی، میتوانیم دوباره پرواز کنیم.
گاهی هم آنقدر مشکلاتمان ریشهدار و عمیق است که نمیتوانیم تنهایی درمانش کنیم. و باید برای پیدا کردن خودمان، برویم پیش روانشناس. تا او بال شکستهمان را درمان کند. البته که باید صبور باشیم. اما در نهایت، خودمان را پیدا میکنیم. اولویت اول زندگیمان، خودمان میشود و نسبت به خودمان آگاهی پیدا میکنیم. بعد از آن هم، خودمان را میپذیریم و برای بهتر شدنش تلاش میکنیم.