تعصب؛ دیواری از جنسِ سکوت
میگویند تعصب، میوهای است نارس؛ تلخی که پیش از آنکه روح به پختگی برسد، بر کامِ آگاهی مینشیند. گویی در مرحلهی جنینیِ وجود، هنوز در بندِ سختگیریها و جزماندیشیها هستیم و نمیدانیم که این حصار، همان زندانی است که خودمان ساختهایم. این بیماری، از آن دستِ دردهاست که بیمار، در میانهیِ اوجِ درد، خود را فرشته میپندارد.
اگر به درونِ این دیوار بنگریم، چهار ردّ پایی از این انزوا را خواهیم دید:
نخست، آنجا که ظرفِ دانش، هنوز تشنه است، اما کاسهی باورها، لبریز و سنگین. آدمِ متعصب، به جای آنکه در جستجویِ نورِ حقیقت باشد، به سایهی باورهایِ خود چنگ میزند. او گمان میکند حقانیت را میتوان با «قدرت» بر زمین تحمیل کرد، در حالی که حقیقت، تنها با «آگاهی» در دلها مینشیند. او در میانهیِ توفانِ ادعاها، از شنیدنِ صدایِ مخالف هراسان است؛ چرا که در ذهن او، حقیقت، نه یک جستجو، که یک «تصمیمِ از پیش تعیینشده» است.
سپس، آن سکوتِ سنگین در کوچهیِ تنگِ شناخت. کسی که جهان را در محدودهیِ دیوارهایِ خویش میبیند، هرگز نمیتواند وسعتِ افقِ دیگران را درک کند. هرچه دایرهیِ آشنایی با جهانِ بیرون تنگتر شود، چنگزدن به «خانه» و باورهایِ قدیمی، سختتر و کورکورانهتر میشود. او در خانهای امن زندگی میکند که پنجرههایش را با جزماندیشی پوشانده است.
و شگفتتر از آن، این شباهتِ بیروح در میانهیِ تفاوتهاست. فرقی نمیکند چه رنگی به تن داشته باشند یا به کدام آیین زنجیر خورده باشند؛ روشِ برخوردِ آنها، یکی است. اینها در «منش» با هم همآهنگاند؛ در ناتوانی از همدلی و در شیوهیِ مقابله با «دیگری»، گویی همگی از یک نقشهیِ کهنه پیروی میکنند.
در نهایت، آن شجاعتِ دروغین را میبینیم؛ جسارتی که تنها در برخورد با دیگران شروع به درخشیدن میکند، اما در برابرِ یک «تردیدِ کوچک» در درونِ خویش، فرو میریزد. شجاعتِ آنها، در تغییر دادنِ جهان است، نه در گذشتن از خود. آنها در برابرِ جریانی که بخواهد مسیرِ تکراریِ درونشان را تغییر دهد، هراسان و لرزاناند.
تعصب، دیواری است از جنسِ سکوت؛ دیواری که ما به دورِ خود میکشیم تا از نورِ حقیقت در امان باشیم، اما در نهایت، خود را در زندانی از باورهایِ محدود، محبوس مییابیم.
رهگذر
✍رهگذر