خانواده ام از دستم عاصی شده بودند
خیلی میخوابیدم
درس نمیخوندم و نمره های تک رقمی ...
زود از کوره در میرفتم و واسم مهم نبود کسی که جلوم وایستاده
شاید پدرم یا مادرم باشه
بی توجه بهش حمله میکردم ، هلش میدادم ، به صورتش چنگ مینداختم ، لباسش رو پاره میکردم
یا اصلا شاید برادر کوچولوی 5 سالم باشه که توان دفاع کردن از خودش رو نداره
فقط یک چیز یادمه
نگاهشون که پر از ترس و ناباوری بود
نمیفهمیدن اون دختر مهربون
کسی که باهاش یک شوخی کوچیک میکردی گریه میشد
کسی که دلش برای همه میسوخت و به همه کمک میکرد
همون که هیچ وقت با خانواده اش دعوا نمیکرد
چه جوری تبدیل شده به این ...
فقط مادرش خبر داشت چه زجری داره میکشه
ذره ذره آب شدنش رو دید
دید که دخترش دیگه هیچ اعتماد به نفسی نداره
دیگه نمیتونست تو جمع حرف بزن
همیشه ماسک میزد
اینقدر خودش رو مخفی کرده که برای بقیه هم تبدیل به روح شده بود
زندگی کل خانواده اش سیاه شد
از اون روز
از اون پیام کذایی
بارها و بارها جلوی خودکشیش رو گرفت
ولی جلوی داروهایی که مخفیانه میخورد رو نمیتونست بگیره
مادرش سنگ صبورش بود و از تمام راز هاش خبر داشت
همیشه میخواست کاری کنه که دخترش از اون مردابی که خودش برای خودش کنده بود نجات پیدا کنه
ولی اون ... کاری با دخترش کرده بود که قسم خدا مادرش رو باور نمیکرد ولی حرف دروغ اون رو باور میکرد
شاید اون روز ها گذشت
شاید یک روزی بتونم ببخشمش
ولی میدونم هرگز اون خاطرات تلخ فراموش نمیشن
روز هایی که نمیفهمیدم کی ام
چی دوست دارم
چرا زنده ام
از چی بدم میاد
چه جوری لباس بپوشم
چه جوری با بقیه حرف بزنم
اصلا من چه جور آدمی ام
به معنای واقعی کلمه خودم رو گم کردم
به محض اینکه از زندگیم رفت
من رو هم با خودش برد
خیلی دنبالم خودم گشتم
ولی نمیدونستم کی و کجا گمش کردم که برم همونجا دنبالش بگردم
از همه آدما بدم میومد
نسبت به همه سوء ظن داشتم
نمیتونستم به هیچ کس اعتماد کنم
هنوز هم ترکش هاش توی بدنمه ها
ولی خوشحالم که اون روز ها تموم شدند
و هیچ وقت پدر و مادرم رو که توی تک تک اون لحظات کنارم بودن رو فراموش نمیکنم
همیشه قدردانشونم که کنارم هستن و حمایتم میکنند

یه خاطره رو بزارین براتون تعریف کنم
توی کلاس ورزش بودیم
میدونستم تنها دلیلی که 30 کیلومتر راه رو به سختی میومدم اینجا فقط اون بود
تا فقط یک ساعت هم که شده ببینمش
توی صف وایستاده بودیم تا به نوبت روی تشک پرش و پشتک بدون دست بزنیم
منم مثل همیشه که میخواستم کنارش باشم پشتش توی صف وایستاده بودم
یک لحظه برگشت بهم نگاه کرد
نگاهش خیلی عجیب بود تا حالا با این حالت چشم و لبخند بهم نگاه نکرده بود
و دستم رو توی دستش گرفت
دلم میخواست تا آخر عمرم توی اون حالت بمونیم و فقط به من نگاه کنه
تپش قلبم که بالا رفته بود حس میکردم و میترسیدم اون هم حسش کنه
ولی اون لحظه بیشتر از چند ثانیه نگذشت
که همونطور که دستم رو توی دستش گرفته بود به جلو برگشت
دستش خیلی گرم بود
دلم میخواست همونجا از پشت بغلش کنم
ولی غرورم اجازه نمیداد علاوه بر اون تو باشگاه جلوی بچه ها و اون عفریته **** نمیشد
همین که اون عفریته نگاه غضبناکش رو بهش انداخت دستم رو ول کرد
از همون روز ها بود که کینه اش رو به دل گرفتم
قسمت خنده دارش این بود که وقتی رفته بودم خونه
بدون اینکه لباس هام رو در بیارم
روی مبل نشستم و فقط
داشتم دستم رو بو میکرد چون بوی اون رو میداد
و هیچجوره حاضر نشدم برم دستشویی یا دستم رو بشورم
فقط تا جایی که به مرز انفجار رسیدم 😂😂
واقعاا خوشحالم که حالم ذره ای بهتر شده و تونستم با اون خاطرات کمی هم که شده کنار بیام
امیدوارم دردی که من کشیدم رو هر دوتاشون بچشند(و چی دردناک تر از ، از دست دادن 7 سال از بهترین روز های زندگیم)
مرسی از اینکه متنم رو خوندید
شنوای نظرات ارزشمندتون هستم