صبح زود از صدای میو میوی گندم بیدار شدم. طبق معمول روی بالشم نشسته بود و با پنجههای کوچولوش موهامو فشار میداد تا چشمامو باز کنم. هنوز چای صبحونه رو نخورده بودم که گندم جلوی یخچال منتظر نشست، انگار که میخواست بهم یادآوری کنه: «مامان! نوبت صبحونهی منه!»
وقتی بستهی غذای رفلکس رو برداشتم، چشمهاش برق زد. اونقدر با ذوق دم تکون میداد و دور پام میچرخید که ناخودآگاه خندهم گرفت. کاسهشو پر کردم و اون با ولع شروع کرد به خوردن. همین لحظههای ساده برام پر از آرامشه… دیدن اینکه گندم خوشحاله و سالم، تمام خستگیهامو میبره.
بعد از صبحونه طبق معمول پرید روی میز کارم. من لپتاپمو باز کردم تا کمی درس بخونم، ولی لیمو همونجا پهن شد روی دفترم، انگار میگفت: «به جای درس، بیا با من بازی کن!»
عصر که شد، با هم رفتیم روی بالکن. من چای دستم بود و گندم با هیجان پرندهها رو تماشا میکرد. توی اون لحظه به این فکر میکردم که چقدر این موجود کوچیک شادی بزرگی به زندگیم آورده.