در کوچهپسکوچههای خاکی شهر، جایی که آسمان شب پر از ستارههای درخشان بود، یک پراید سفید مدل ۱۳۷۹ زیر نور یک تیر چراغ برق پارک شده بود.
بدنهاش پر از برچسبهای رنگورورفته و خط و خش بود، اما برای او، این پراید چیزی فراتر از یک ماشین معمولی بود. پسری، بیستونهساله، یک مخترع آماتور بود که شب و روز در کارگاه کوچکش روی پروژههای عجیب کار میکرد. پرایدش، که از پدرش به ارث برده بود، حالا آزمایشگاه سیارش شده بود، مجهز به دستگاههایی که خودش ساخته بود و هیچکس جز خودش نمیفهمید چه کار میکنند.
همهچیز از یک ماه پیش شروع شد، وقتی پسر بهطور اتفاقی یک قطعه عجیب در یک حراجی قدیمی پیدا کرد: یک کریستال بنفش که انگار نور را در خودش میبلعید.
وقتی آن را به موتور پراید وصل کرد و یک مدار پیچیده به داشبورد اضافه کرد، ماشین شروع به رفتارهای عجیبی کرد. اول، رادیو خودش آهنگهایی پخش میکرد که پسر هرگز نشنیده بود.
یک شب، وقتی داشبورد را روشن کرد، پراید ناگهان در یک جاده بارانی ظاهر شد، در حالی که چند لحظه پیش در کارگاهش بود. پسر شوکه شده بود، اما هیجانزدهتر از همیشه.
پرایدش حالا یک ماشین زمان بود، البته یک ماشین زمانِ شکسته، چون هیچ کنترلی روی مقصد نداشت. امشب، پسر دوباره تصمیم گرفت امتحان کند.
کولهپشتیاش را پر از ابزار، یک دفترچه یادداشت و یک فلاسک چای گذاشت و پشت فرمان نشست. کریستال بنفش روی داشبورد میدرخشید و یک دکمه قرمز که خودش ساخته بود، آماده فشار دادن بود. «بیا، رفیق، یه سفر دیگه بریم،» زمزمه کرد و دکمه را فشار داد. پراید با لرزشی شدید روشن شد، انگار موتورش داشت فریاد میزد. ناگهان، نور سفیدی همهچیز را بلعید. وقتی نور محو شد، پسر خودش را در یک شهر عجیب یافت.
خیابانها پر از ماشینهای قدیمی بودند، اما نه مثل پرایدش؛ ماشینهایی با طراحیهای آیندهنگرانه، چرخهای پرنده و نورهای نئونی. آسمان پر از پهپادهای کوچک بود و مردم لباسهایی میپوشیدند که انگار از فیلمهای علمی-تخیلی بیرون آمده بودند.
پسر به سرعتسنج نگاه کرد: سال ۲۰۸۵. قلبش تندتر زد. پرایدش او را به آینده برده بود! ماشین را در یک کوچه خلوت پارک کرد و پیاده شد.
پراید با بدنه سفید و برچسبهای قدیمیاش در این دنیای پیشرفته مثل یک موجود بیگانه به نظر میرسید. مردم با تعجب به او نگاه میکردند، اما پسر فقط میخواست بفهمد کجاست و چرا پراید او را اینجا آورده.
کریستال روی داشبورد هنوز میدرخشید، اما حالا رنگش کمرنگتر شده بود، انگار انرژیاش رو به اتمام بود. پسر به سمت یک کافه شناور رفت که انگار روی هوا معلق بود. داخل کافه، یک زن با موهای نقرهای و عینکهای هولوگرافیک به او نزدیک شد. «اون ماشین مال توئه؟» پرسید و به پراید اشاره کرد.
پسر سر تکان داد. زن لبخند زد: «ما سالهاست همچین چیزی ندیدیم. از کدوم زمان اومدی؟» پسر با اکراه گفت: «۲۰۲۵.» زن خندید: «خب، خوش اومدی به ۲۰۸۵. اون کریستال رو داشبوردت چطور کار میکنه؟»
پسر شروع به توضیح کرد، اما وسط حرفش، پراید ناگهان بوق زد. انگار داشت او را صدا میکرد. پسر به زن گفت: «ببخشید، باید برگردم.» دوید سمت ماشین و دید که کریستال حالا کاملاً خاموش شده.
قلبش فرو ریخت. اگه پراید کار نکند، او برای همیشه در ۲۰۸۵ گیر میافتد. با عجله ابزارهایش را بیرون آورد و شروع به دستکاری مدار کرد. عرق از پیشانیش میچکید، اما پراید انگار با او همراه بود. موتورش یک سرفه کرد و کریستال دوباره روشن شد، این بار با نوری سبز.
پسر دکمه را فشار داد و دوباره نور سفید همهچیز را بلعید. وقتی چشمهایش را باز کرد، در کارگاه خودش بود، زیر همان تیر چراغ برق. ساعت دیواری نشان میداد فقط چند دقیقه گذشته. نفس راحتی کشید و به پراید نگاه کرد. «تو دیوونهای، میدونی؟» خندید و دستش را روی کاپوت کشید. پراید انگار جواب داد و چراغهایش یکبار چشمک زد.
پسر میدانست که این ماشین زمانِ شکسته، هنوز داستانهای زیادی برای گفتن دارد. شاید روزی کنترلش را به دست میآورد، شاید هم نه. اما مهم نبود. پرایدش، با تمام عجیبوغریب بودنش، او را به دنیاهایی برده بود که هیچکس جز او ندیده بود و این، خودش یک ماجرا بود.