ویرگول
ورودثبت نام
شهرزاد
شهرزاد
شهرزاد
شهرزاد
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

آرزوی من

از زمانی که چشمانم را باز کردم و جهان هستی را دیدم،

از همان کودکی،

شعر و خلاقیت در وجودم ریشه زدند؛ شعر، شد دنیایم

و مولانا، مولوی، یا هرچه که اسمش را میگذارید، جزوی از وجودم شده بود و بزرگترین آرزویم، رفتن به قونیه.

کارم شده بود ورق زدن عکس های آرامگاهش و رقص سماع!

هرچه بزرگتر می شدم، شمع این آرزو شعله ورتر می شد.

با همدیگر رشد کردیم،

زندگی کردیم و

فارسی های مدرسه را

یک به یک، پشت سر گذاشتیم ومن، همیشه منتظر بودم معلم ها صدایم بزنند تا شعر بخوانم..

هرکدامشان دنیایی داشتند، یادشان بخیر!

تا به الان که خداوند هستی ۱۴ سال و ۷ ماه و ۷ روز عمرم داده است، اورا فراموش نکرده ام.

همان موقع در فیلم ها می گفتند عشق فراموش نمی شود، اما من با خودم می گفتم " این هارا باش! دلشان خوش است!"

اما امروز، حالا می فهمم یعنی چه. وقتی چیزی را عاشقانه دوست داشته باشی فراموش نمی شود؛

حتی اگر سال ها زیر خاک دفن شده باشد،

حتی اگر برای چند لحظه از یاد برود؛

نه،فراموش نمی شود.

امروز ۱۵ مهر است؛ تولد مولانا.

همان کسی که شعرهایش از کودکی اولین و بهترین دوستم بود..

همان موقعی که پدرم، شعرهارا یکی یکی برایم می خواند،خودش لذت می برد و از حس و حال ۱۰ سال بعدِ من نسبت به شعر و ادبیات چیزی نمی دانست..

- شهرزاد

@qazal_chakavak🍃

شعرمولانادلنوشته
۵
۰
شهرزاد
شهرزاد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید