
پختگی، ترس است، عشق است؛ پختگی سراسر عشق و ترس است.
می دانی چیست؟
این اولین باری ست که در نهان خانه ی جانم احساس پختگی می کنم. راستش را بخواهی پختگی بار زیادی روی دوش آدم می گذارد. از زمانی که خودت را به عنوان "پخته" ای قبول میکنی، دقیق از همان لحظه، باید بپذیری که مسئولی، در برابر همه چیز.
مسئولی در برابر کسی که دلش را به دلت داده است،
در برابر تمام احساسی که خرج خودت و دیگران می کنی،
مسئولی؛ حتی در برابر پختگی ات..
پذیرش، آغاز پختگی ست.
وقتی که بپذیری، مسئولیتت سنگین تر می شود. تازه شروع کار اینجاست!
چیزی نگویی، کاری نکنی، مبادا کسی برنجد، مبادا کسی دیگری را برنجاند.
گاه یک زخم، یک درد و عبور از یک رنج است که تو را پخته می کند.
انگار که خشت خام وجودت را در کوره ای می گذارند و به تو تحویل می دهند.
در کوره؛ با آتش عشق می سوزی و با سوختنش، می سازی.
خاکسترش را می ریزی روی احساساتی که بود، اما نباید می بود.
با خاکش، می سازی ویرانه ای را که روزی خراب آباد دلت بود
عشق، سوخت و ساز دارد و باید بسوزی تا بسازی.
آن وقت است که تازه، معنی ساختن را میفهمی. و مسئولیت حفاظت از ساخته ات هم به پختگی ات اضافه می شود.
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی
۰۴/۷/۵
شهرزاد
@qazal_chakavak🍃