ویرگول
ورودثبت نام
میخک سفید
میخک سفیدصرفا برای زخیره مطالب نوشته شده
میخک سفید
میخک سفید
خواندن ۱ دقیقه·۴ روز پیش

۱۶

دائم با خودم فکر می‌کردم یحیی راست می‌گوید: «هر کسی باید روزگار خودش را ببافد.» اما حیاط پر از خاک و اشغال بود. تا ظهر طول کشید تا تمامش را تمیز کردم. حالا حیاط شده بود مثل روز اول. شیخ دیر یا زود سر کله‌اش پیدا می‌شد و مادر جوابش مشخص بود. با صدای در، شیر آب را بستم. می‌دانستم دیر یا زود می‌آید ولی تصورش را نمی‌کردم اینقدر به سرعت پیدا شود. سرش را پایین انداخته بود و با تسبیح درون دستش بازی می‌کرد. پرسید: «مادرت خونه‌ست؟» تمام حرف‌هایی که با خودم نشخوار کرده بودم رنگ باخت. گفتم: «نه واسه چی.» لبخند بی‌جانی زد و به انتهای کوچه چشم دوخت. گفت: «تو چرا سوزنت گیر داره؟ هر دفعه می‌پرسی برا چی. بیا خودش اومد.» حق با او بود. قامت مادرم از انتهای کوچه در سایه مشخص بود. بی‌توجه به من به سمت مادر رفت و مشغول صحبت شدند.

مادر خسته وارد حیاط شد. دستش را به دیوار گرفته بود و دانه‌های ریز عرق روی صورتش می‌درخشید.

«مامان...»

خیلی وقت بود مادر را صدا نزده بودم. جا خورد، ولی چیزی نگفت. کنار حوض نشست و چشم گرداند تا تمیزی حیاط را تماشا کند.

«جانم... قبولش کردی؟»

دستش را در حوض فرو کرد.

«می‌خواستی قبولش کنم؟»

«قبولش کن...»

بیشتر از قبل تعجب کرده بود.

«حیاطو که تمیز کردی، فک کردم قراره یه بحث جدید راه بندازی. چیشده؟ خواب زده شدی؟»

«نه خواب زده چیه. می‌خوام دل بدم به دلت. می‌خوام بری سمت کسی که یه بارم شده دوست داشته باشه... بده؟»

«همین‌جوری یه روزه خودت بودی، تعجب نمی‌کردی؟»

«چرا. شرط دارم؟»

جوراب‌هایش را درآورد و پاهایش را توی حوض گذاشت.

«هعی مادر... دیدی گفتم من تو رو بزرگت کردم.»

«بگو بیاد باهاش حرف بزنم.»

«مرد گنده با تو چه حرفی داره آخه؟»

مادر
۰
۰
میخک سفید
میخک سفید
صرفا برای زخیره مطالب نوشته شده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید