جلوی باغ قدیمی ایستادیم؛ همان جایی که اغلب همراه نغمه از کنارش عبور میکردیم.
صدای خندههایمان در گوشم پیچید؛ خندههایی که انگار متعلق به زندگی دیگری بودند.
با صدای یحیی به خودم آمدم.
ـ بفرمایید.
نگاهم را از باغ گرفتم و به سمت خانه چرخاندم.
مادر نغمه به استقبالمان آمده بود.
مادر نغمه به استقبالمان آمده بود.
زن جوانی بود؛ خیلی جوانتر از پدر نغمه. لباس سبزرنگ زیبایی به تن داشت.
ـ خیلی خوش اومدی اوین جان. اگه نغمه بفهمه اومدی، از خوشحالی بال در میاره.
محکم در آغوشم گرفت.
ـ نغمه نیست؟ کجاست؟
ـ بیا تو، بهت میگم.
داخل خانه هنوز همان شکل و شمایل قدیمی را داشت.
خاله با ذوق شروع به حرف زدن کرد:
ـ نغمه دو ساله ازدواج کرده. تهرانه. وقتی یحیی گفت اومدی، دل تو دلم نبود ببینم دختر کوچولوم چه شکلی شده.
ـ پس نغمه ازدواج کرده؟ با کی؟
یحیی پوزخند کوتاهی زد و سرش را تکان داد. بعد همراه شیراز به طبقه بالا رفت.
ـ با یکی از همکلاسیهای دانشگاهش. آخرش من موندم و یحیی. حامد هم گاهی سر میزنه.
ناخودآگاه افکارم را به زبان آوردم:
ـ پس با یحیی خوب شدین؟
از گفتن آن جمله خجالت کشیدم و سرم را پایین انداختم.
خاله بیتوجه به حالتم لبخندی زد.
ـ تو این چند سال خیلی چیزا عوض شده، دخترم.
ـ تو چی؟ عوض شدی؟
از سؤالش گیج شدم.
چند بار در ذهنم تکرارش کردم.
من عوض شده بودم؟
ـ خاتون خانوم...
صدای یحیی از طبقهٔ بالا آمد.
خاله سرش را بلند کرد.
ـ جانم؟
ـ یه لحظه میای بالا؟
خاله از جا بلند شد.
ـ من برم به یحیی برسم. بعداً بیشتر حرف میزنیم.
و با عجله از پلهها بالا رفت.
فرصتی پیدا کردم تا با دقت بیشتری خانه را نگاه کنم.
خانه هنوز همان حالوهوای قدیمی را داشت. فرشهای دستبافت، پنجرههای چوبی و قاب عکس بزرگ خانوادگی که روی دیوار خودنمایی میکرد.
نگاهم روی عکس ثابت ماند.
حامد بیشتر از همه به چشم میآمد. دستش را دور شانهٔ پدرش انداخته بود و لبخند میزد.
پنج سال پیش، او خبر مرگ پدرم را به سالار داده بود.
آن روز احساس خاصی نداشتم. حتی به اصرارهای مداوم سالار برای برگشتن هم توجه نکردم.
اما حامد گفته بود پدر، پیش از مرگش، دستنوشتهای را به یحیی سپرده است؛ چیزی که باید فقط به دست خودم میرسید.
اوین جان اتاقت حاضره برو استراحت کن...